کلنا عباسک یا زینب….


Ashoora92a

واکاویِ یک متن؛ گره خوردگیِ سینما و شعر به قلم استاد اندیشمند خانم زهره کافی


واکاویِ یک متن؛ گره خوردگیِ سینما و شعر
در شعری از بنیامین پورحسن
سپاس گزارم از آقای بنیامین پورحسن که شعر «سه…دو…یک» (مانیفست) را منتشر کردند و هم چنین امیدوارم که دوستانِ دیگر، به خوانشِ سرسری و گذرا در بر خورد با چنین آثاری بسنده نکنند. به گمانِ نگارنده، خواندنِ یک کارِ خوب و درنگ و اندیشه در آن، خود می تواند کلاسِ درسی باشد برای کسانی که می خواهند نوشتن و سرودن را بیاموزند. و باز هم معتقدم بزرگ ترین اساتیدِ نویسندگی و شاعری در قفسه ی کتاب خانه ها هستند؛ پس لطفاً خواندن را جدی بگیرید!
برای بررسی، تحلیل و نقدِ شعرِ «سه…دو…یک» (مانیفست) (که از این پس برای کوتاه و ساده تر شدن، آن را «مانیفست» خواهم نامید) نوشته ی آقای پورحسن، باید بنیان های فکری و در اصل، جهان بینیِ آن موردِ سنجش قرار گیرد. اما از آن جا که بنا است، جنبه ی کارگاهیِ این نقدها حفظ شود، تلاش خواهم کرد که با شکافتنِ اجزا به کل برسم و خواننده را با یک مرورِ کلی از جهانِ شعر، به اندیشه ی شاعر، رهنمون سازم. در «مانیفست» ما با یک غزل مثنوی رو به رو هستیم که قالبی کاملاً کلاسیک و امتحان پس داده است. پس شاعر، با آگاهی از ظرفیتِ چنین قالبی دست به سرایش زده، یعنی، می دانسته است که برای بازگو کردنِ حرف های اش، غزل، یا شعرِ آزاد (اعم از نیمایی یا سپید) و یا حتی مثنوی، پاسخ گو نخواهند بود. حال ممکن است این پرسش مطرح شود که در نقدِ پیشین بر نوشته ی آقای کیهانی، گفته شد که محتوا و فرم، جدایی ناپذیرند و اصولاًٌ هم راه با یک دیگر، شکل می گیرند. باید عرض کنم که این مساله منافاتی با آن چه قبلاً گفته شد، ندارد. زیرا شاعری که به ساختارهای شعری وقوف دارد و ظرفیتِ آنان را برای بازنماییِ افکارش می شناسد، به انتخابی ذاتی و ناخودآگاه دست می زند. با این حساب، ترجیحِ نگارنده این است که نقدی روانکاوانه روی اثرِ مورد بحث انجام شود؛ زیرا جنبه های خودآگاه و ناخودآگاه در این شعر، به خوبی دست به تعدیلِ یک دیگر زده اند.
برای شروع شاید بد نباشد که تعریف کوچکی از نقد ادبیِ روانکاونه را مرور کنیم. این گونه ی نقد که (Psychoanalytic Literary Criticism) نام دارد، برخاسته از ارثیه ی بی بدیلِ زیگموند فروید است که می توان در آن، روش ها، مفاهیم، نظریه ها و فرم های به کار رفته ی متأثر از سنت روانکاوی را بر متن سوار کرد و دست به تاویل زد. در این روش، متنِ ادبی، یک رویا فرض می شود و منتقد به کشفِ لایه های پنهان در ضمیرِ ناخودآگاهِ شاعر یا نویسنده می پردازد. از دیدگاه فروید، ذهنِ آدمی از سه حوزه تشکیل شده است : “نهاد” ، “فراخود” و “خود”. به اجمال بیان می کنم که ” نهاد”، تحت هیچ منطق و تناقضی قرار نمی گیرد و به هیچ قانون و اخلاقی پای بندی نشان نمی دهد. “فراخود”، تحت سیطره ی اخلاق قرار دارد و به نوعی تجسمِ وجدان اجتماعی است. “خود”، با مبنا قرار دادنِ اصل واقعیت، سعی می کند بینِ نهاد و فراخود توازن و تعادل برقرار کند؛ که البته معمولاً توان آن را ندارد و به خواسته های نهاد، گردن می نهد. از این رهگذر به این نتیجه می رسیم که هنرمندان و ادیبان، برای پرهیز از مستقیم گویی و برای عریان کردنِ “نهادِ” خود، دست به خلقِِ شعر، داستان، نمایشنامه، نقاشی، موسیقی و بسیاری وجهه های دیگرِ هنری و ادبی می زنند تا در لفافه بتوانند به تعادلِ درونی در جدالِ همیشگی میانِ “نهاد” و “فراخود” برسند. پس در یک نقد روانکاوانه ( روان شناختی)، آن چه که برای منتقد دارای اهمیت است، کشفِ محتوای نهفته، از میانِ محتوای آشکارِ یک متن است. البته این نکته را نباید از نظر دور داشت که هرچه قدر متن در انتقالِ مفاهیمِ ذهنیِ خالقِ آن قوی تر عمل کند، منتقد نیز، به دست آوردهای بهتر و کامل تری خواهد رسید. به هر روی، آن چه مسلم است، اساسِ نقدِ پیشِ رو، تنها و تنها خودِ متن است و لا غیر.
شاعر، متن را به پنج بند تقسیم کرده و هسته ی مرکزیِ هر یک را با توجه به فضای کلیِ اثر، شکل داده است. در همان بندِ اول و همان واژه ی اول، حضورِ تصویر و سینما، مخاطب را با اثری چند بُعدی رو به رو می کند. واژه ی «پلان»، که حتماً عزیزان با تعریف آن آشنایی دارند، در بردارنده ی بار معناییِ این بند است. نمایی بدونِ کات که مانند آجر، در ساختِ ساختمانِ سکانس به کار می رود و سکانس ها نیز در نهایت، بدنه ی یک فیلم را می سازند. خوب است بدانیم که اصطلاحِ دیگری در دنیای فیلم سازی وجود دارد به نام «پلان ـ سکانس»، که تشکیل شده است از یک پلانِ طولانی، بدونِ خاموش کردنِ دوربین؛ که در این صورت، پلان، همان سکانس است و سکانس، همان پلان. این توضیحات عرض شد تا گفته شود که شعرِ «مانیفست» با ظاهری پنج بندی(پنج پلانی) در واقع یک بند است،یعنی یک پلان ـ سکانس٫ ساختارِ عمودی در این اثر توانسته است اجزای افقی را به خوبی سرِ پا نگه دارد و ارتباطِ دو سویه و موفّقی را بر قرار کند. شکی نیست که شاعر با عالمِ سینما و اصطلاحاتِ آن آشنا است و اگر نگوییم شناختِ کاملی دارد، دستِ کم می توانیم بگوییم در زمینه ی همین یک شعر توانسته است از واژه ها و اصطلاحات، خوب و به جا استفاده کند. به شکلی که شعر را به یک «فرا شعر» تبدیل کرده است. یعنی شاعر، خودآگاهانه ، مخاطب را با سیرِ تخیلِ خود درگیر می کند و اجازه می دهد که او نیز با جزییاتِ خلقِ اثرش همراه شود. یعنی مخاطب می تواند به پشتِ صحنه ی اثر هم سرکی بکشد و حال و هوای ساختِ آن را دریابد، مانندِ پشت صحنه ی یک فیلم سینمایی.
“پلان” خارجیِ عصر…{عصر یخبندان}
برای بار هزارم سه …دو…یکی از ما
بپیچ لای خودت در پیاده رو از لرز
برای بار هزارم بمیر از سرما.
برای بار هزارم بیافت روی زمین
بچرخ و غلت بزن این مسیر طی شده را
درست مثل پلنگی که چیز خور شده است
دوباره قورت بده این پلنگ قی شده را.
در این بند، شاعر جهانِ حقیری را تصور می کند که او یکی از بازیگران و چه بسا سیاهی لشکرهای آن است. ترکیبِ «برای بار هزارم» اشاره ی معنا داری است به تکرار! تکرارهای ظاهراً بی معنا و فرساینده که زندگی را به یک مرگ تدریجی تبدیل کرده است و تناسبِ این واژه با «برداشت»های مکرری که در زمان فیلم برداری صورت می گیرد به خوبی ذهنِ مخاطب را به یک جهانِ تصنعی و بازسازی شده هدایت می کند. «قی کردن» و «قورت دادن»، فرو خوردگیِ ناشی از سرکوب های بیرونی است که به واکنش های درونی انجامیده است. گویی شاعر دارد به یک خود سانسوریِ عمدی دست می زند و با آن که نتیجه ی این دگردیسیِ اجباری را می داند اما به یک امر محتوم و لایتغیّر تن می سپارد.
برای بار هزارم به کودکی برگرد
و در پی همه ی روزهای رفته بگرد
و در پی همه ی ایده آل های کبود
به نطفه ای که از اول قرار بر تو نبود
به بند نافِ گره خورده گردِ گردن تو
به اشک شوق پدر بعدِ ختنه کردن تو
به سرگذشت قناس و به بختِ ناکوک ت
به نحسیِ “‍ژن”ام و “ایکس″ و “وای” مفلوک ت
به کشف عورت پس کوچه های شهوانی
به تخس کردن قسمت به روی پیشانی
گذار گاه به گاهِ تفکری گذرا
به جفت گیریِ قبل از بلوغ با شعرا
به حس اینکه به زودی ستاره خواهی شد
و بی خبر که چه بد پاره پاره خواهی شد…..
سزارین شدنت در اواخر دی ماه….
به مرد و زن شدنت در اواخر دی ماه…….
تن نحیف تو پیوسته زیر سم ها بود
و سرنوشت تو دست “کروموزوم”ها بود…..
حضور کلید واژه های « ژن »، «کروموزوم»،«پیشانی»، «قسمت»، « سرنوشت»، «ایکس» و « وای» به خوبی نمایان گرِ جبرگراییِ شاعر در این بند است. همان گونه که درباره ی بند پیشین نیز گفته شد، سرنوشتِ از پیش معلوم و محتوم، که شادی های ابتداییِ نارس و کال هم نمی توانند فضای کلیِ آن را تغییر دهند، چالشِ اساسیِ ذهن شاعر است. با این که این بند با فعلِ «برگرد» آغاز شده است و به نظر می رسد شاعر خواسته با دست آویز قرار دادنِ حجمی از گذشته (کودکی) به آرامش برسد، اما در ادامه می خوانیم که بازگشت به جهانِ کودکی و دور شدن از فضای افسرده ای که مجالِ «ستاره شدن» را نمی دهد نیز، درمان گر نیست! چرا که رسیدن به این نتیجه که همه چیز از همان ابتدا در دستِ «کروموزوم ها » بوده است، در مقابلِ هر گونه بخت گرایی و امیدواری، سدی ستبر و بی روزن می سازد؛ حتی با احتیاط می توان گفت که نوعی انزجار و عدم تحمل از مسیرِ طی شده در کودکی و نوجوانی، در این بند به چشم می خورد که شاعر را به وادیِ اعتراض در قالب واژگان کشانده است.
چقدر زور زدی تا به زور دیده شدی
و نقش اول این فیلم برگزیده شدی
به گوش های کرِ کاشفان استعداد
اگر چه گنگ….ولی عاقبت شنیده شدی
و در میان کف و سوت ممتد سالن
به سرسلامتیِ “گیشه” ها دریده شدی….
در این بند، خودآگاهیِ شخصی و خودآگاهیِ جمعی حضوری مستتر دارند. یعنی می توان، احساسِ آگاهانه ی شاعر و هم چنین روحِ زمانه را یک جا دید. اصولاً این که شاعر با خودش طرف شده است و افعالِ دوم شخصِ مفرد را به جای اول شخصِ مفرد، به کار برده است؛ برخاسته از همین خودآگاهیِ شخصی است. خوب است که در همین جا به مساله ی دوبودِگی (doubleness ) اشاره ای شود. « واپس رانی و به فراموشی سپردن یا بی اعتنایی به کشمکش ها و تعارضاتِ درونیِ حل نشده، باعث می شود که یک نفسِ ثانوی در ما ایجاد شود. یعنی احساس می کنیم که در کنار ضمیر خودمان و آن چیزی که برای ما کاملاً آشناست، یک غریبه هم درون ما هست!…هم زیستیِ این دو، باعثِ دوبودِگی بنیادین می شود» (دکتر حسین پاینده). پس وقتی شاعری دارد خودش را خطاب قرار می دهد، در حقیقت دارد با درونِ متعارض و سرگشته ی خود حرف می زند. درونی که متحمل رنج های بسیاری شده است؛ گاه طرد شده ، گاه زیرِ سوال رفته و گاه با همه ی وجود، انکار شده است. این مساله را در ادبیات کهن و کلاسیک فارسی نیز می شود به خوبی مشاهده کرد. مثلاً جایی که حافظ با بیانی صریح می گوید :
در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ؛
دقیقاً به همین دوبودِگی اشاره دارد.
در این بند، «زور زدن» برای «دیده شدن» و تلاش برای بالا کشیدنِ خود و رسیدن به «نقشِ اولِ فیلمِ» زندگی، تداعی کننده ی نوعی دست و پا زدن در تمامِ عمر است. در مقابل نیز، روحِ زمانه را می بینیم که به «گوش های کر» و « کف و سوت » تشبیه شده است. باورها، ایستارها و اصولِ درست و نادرستی که فرصت های رشد و تعالی را از شخصِ حل شده در جامعه می گیرند؛ در واقع، فرد را قربانیِ جامعه ای می کنند که متشکل از همین اشخاص است. نوعی تضاد و پارادوکس! که باعث می شود انقلاب های درونی در افرادِ هنرمند شکل بگیرد و در نتیجه ی آن، آثارِ هنری و ادبی آفریده شوند.
هر آنچه پیش تر از این شنیده ای پشم است
تمام زندگی ات “ژانر” وحشت و خشم است
چراغ سبز تقاطع…- رعایت طرفین-
و نقش “مثبت هجده”…- رضایت طرفین-
و جیغ و داد…{برای کمی طبیعی تر}
شکار کردن و ذبح “غزال سیمین بر”
زنان نقش مقابل همه ولت کردند
و عشق….- شوخی زشتی که با دلت کردند -
تو مانده ای و خودت –بی قرار و سر در گم –
و تکه پاره شدن در برابر مردم
به ریش این همه آدم نمای پست بخند!
به “مردم” ی که به چشمت همیشه “مردمک” اند
به چشم های وقیحی که ظاهرا رامند
به مردمی که تماشاچیان اعدامند……
نگارنده، نامِ این بند را «بندِ اعتراف» می گذارد. اگر تا این جا، شاعر تلاش می کرد که به شرحی دردآلود و تلخ از سرنوشت و زندگی و واماندگی بپردازد، اما از این جا به بعد و خصوصاً در این بند، با صراحت و گزندگی دارد اعتراف می کند که همه چیز، همه ی آن چیزی که پیش از این بوده است و شنیده است ( حتی همین سه بندِ قبلی شاید!) دروغ محض بوده اند و زندگی چیزی نیست جز، بازی کردن در نقشِ اولِ یک فیلم در ژانرِ ترس و وحشت. در واقع ویژگیِ بازیگرِ چنین ژانری این است که باید در یک تضاد آگاهانه زندگی کند. یعنی در عین حال که می داند دارد فیلم بازی می کند و همه چیز ساختگی و غیر واقعی است اما باید بتواند واکنش های غیرساختگی و واقعی از خودش نشان بدهد، تا ثابت کند که بازیگر خوبی است! وگرنه حذف می شود! افتادن به دامِ بازی در زندگیِ عادی و نقش آفرینی در آن (جدای از آن که بپذیریم آیا انسان ها واقعاً بازیگرانِ نقش های از پیش طراحی شده ای هستند یا نه!) نوعی پذیرشِ رکب خوردن از زندگی است در نظر شاعر، به شکلی کاملاً ناخودآگاه. جایی که می گوید « تکه پاره شدن در برابر مردم»، به همین موضوع اشاره دارد که گویی مردم ایستاده اند برای دیدنِ زخم خوردن، سیلی خوردن، تکه شدن، خُرد شدن و از بین رفتنِ شاعر ، تا سرِ شوق بیایند و از این که خوب تکه ـ پاره می شود و خوب از بین می رود، برای اش کف بزنند و تشویق اش کنند. اعتراف صریح و تلخ شاعر در این بند( پلان)، برخاسته از شکست های عاطفیِ درونی و تجربه های بیرونیِ جامعه ی مدنی است که هم چون چرخ دنده هایی فولادین، روح و روانِ مردمان را در مواجهه با ساختارهای اجتماعی و روانی خُرد می کنند.
محاصره شده ای بین آدمک ها و
تعفن بدن هرزه ها و لاشی ها
بکوب جمجه ات را به سینه ی دیوار
که خون شتک بزند روی نقش کاشی ها.
هوای سربی و اعصاب خسته ی مسلول….
تمام شهر به طرزی عجیب سیمانی ست
تو زجر می کشی و جا نمی شوی توی
“لوکیشن” ی که به اندازه ی جهانت نیست.
بزن به چاک که این شهر جای مثل تو نیست!
و نیز جای کسی مثل تو نخواهد بود
و مثل بچه ی آدم بمیر قبل از آن
که “سگ کشی” * بشوی در هوای گرگ آلود.
“سکانس″ آخر فیلم است و رو به پایان است
تراژدی سقوط مترسکی شاعر
عواملی که همه پشت صحنه می خندند….
“نمای بسته”ی دستت….و کات…با کاتر
این بند یا پلان از شعر، نگارنده را به یادِ فیلم های مسعود کیمیایی یکی از کارگردانانِ مطرح سینمای ایران می اندازد. موتیف های تکرار شونده در این بخش از شعر، هم چون بیشتر صحنه های فیلم های این فیلم ساز، سرشار از خون و خنجر و خاطره است!… و البته اشاره ی صریحِ خودِ شاعر به فیلم «سگ کشی » از بهرام بیضایی، یکی دیگر از کارگردانان و نویسندگان بزرگ سینمای ایران، توان و قدرتِ این بخش را دو چندان می کند و به ساخت فضای «فرا شعریِ» متن نیز بسیار کمک کرده است. ( شناختِ مخاطب و آگاهیِ او از این نوع ساخته های سینمایی، به درکِ بهتر او منجر خواهد شد و اگر هم چنین شناختی وجود نداشته باشد، همین کلمه ها می توانند او را به جست و جو و دریافتِ تازه ای بکشاند، چه بسا که به دیدنِ این فیلم ها هم ترغیب شود! این جاست که شعر در قدمی رو به جلو به آگاهی بخشی اجتماعیِ مخاطبِ خود نیز کمک کرده است).
شاعر تا این جا در کشاکشِ جانکاهی که میانِ “نهاد” و “فراخود” داشته است تمامِ تلاش اش را کرده که به یک تعادل برسد اما گویی پلانِ آخر یا به گفته ی شعر، «سکانسِ آخر فیلم » دیگر جایی برای این درگیری و چالش باقی نمی گذارد و تسلیم شدن در برابر یک تراژدیِ از پیش نوشته شده، سرنوشتی است که خواه ـ ناخواه باید انتظارش را می کشیده است. اگر این نقد بر مبنای نظریه ی فرمالیسم نوشته می شد، بی شک حضورِ به جا و درخورِ توجهِ واژگان در، هم نشینی ها و جانشینی ها شرح و توضیح داده می شد اما از آن جایی که نقدِ فرمالیستی راهِ ورود و خروجِ دیگری بر متن را می طلبد در این جا، تنها عنوان می شود که اگر شاعر واژه هایی هم چون « کات»، «کاتر»، «سکانس»، « پلان»، « لوکیشن»، «تراژدی»، « ژانر» و «گیشه» را ـ که از اساس فارسی نیستند ـ به کار برده است نشانه ای بر ضعفِ شعر نیست. باید یادآوری کنم که همان طور که در نوشته ی پیشین بر متنِ آقای کیهانی هم اشاره شده بود، در شعرِ آزاد، «هر کلمه ای می تواند در شعر جای بگیرد، به شرط این که، به اصطلاحِ عامیانه، توی ذوق نزند، بلکه خواننده بیگانگی آن کلمه را با کلمات دیگری که در زنجیره ی گفتار در کنار آن هستند، احساس نکند.»(دکتر شفیعی کدکنی).پس تسلط شاعر به معنای واژه های غیر فارسیِ سینمایی، استفاده ی درست و با بارِ معناییِ صحیح در متنِ شعر، نه تنها توی ذوقِ مخاطب نمی زند بلکه او را با شعری زنده و اصطلاحاً به روز، رو به رو می کند که از جریانِ جاریِ فرهنگیِ بصری، واژگانی را وام گرفته است برای انتقال مفاهیمِ ناخودآگاهِ درونی.
تصویری که در «مانیفست» خلق می شود، همان طور که در ابتدا نیز گفته شد، یک رویاست. رویایی که از بیدار خوابی های یک ذهنِ آشفته و دردمند برمی خیزد و دستی در ناخودآگاهِ شاعر و دستی در خودآگاهِ او دارد. جایی که شاعر تلاش می کند نظمی قابل قبول و شاعرانه به حرف های اش بدهد همان جاست که ردّ پای “خود” را می توان در آن دید و جایی که فورانِ خشم و خروشِ او را می بینیم، “نهاد” با تمامِ وجود دست به طغیان و بیرون ریزی زده است. در آخرین ضربه نیز، «عوامل پشت صحنه»، همان مردم ، مخاطبان و جامعه ی ایستای رو به زوالی هستند که منتظرند با دیدنِ این «خود زنی» به لذّتِ ناشی از تماشای خشونت برسند.(چیزی که در چندین سالِ اخیر ـ در کمال تاسف ـ هم چون ویروسی خاموش، رو به تکثیر است. نمونه اش، تصویر برداری هایی است با تلفن های همراه از صحنه های درگیری ، خشونت و بعضاً قتل در معابر عمومی و سپس انتشار آن ها در فضای مجازی). پس در این جا می توان به یک آسیب شناسیِ روان شناختی از جامعه ای که شاعر در آن زندگی می کند نیز دست زد.
آن چه در انتها گفتن اش خالی از لطف به نظر نمی رسد، بازخوانیِ نامِ این غزل مثنوی است. «سه…دو…یک» یعنی آغازِ یک برداشت سینمایی که ممکن است به برداشت های بعدی نیز برسد. در واقع شاعر، بزنگاهی را برای نامِ اثرش انتخاب کرده است که نشانی از تکرار های قبلی و بعدی در آن پنهان، اما آشکار است. درباره ی واژه ی «مانیفست» هم می توان به نکات قابل توجهی دست یافت. بی گمان عزیزان می دانند که می توان این واژه را هم از نظر سیاسی و هم از نظر هنری تعریف کرد. ما در این جا با تعریفِ سیاسی اش کاری نداریم ـ هر چند خیلی هم پر بیراه به نظر نمی رسد! ـ اما در هنر ، مانیفست ها معمولاً مشخص کننده و تعیین کننده ی خط مشی ها ، اصول و عقاید پیشروانِ یک سبک یا مکتب به شمار می آیند. به عنوان مثال آندره برتون برای مکتب سوررئالیسم چهار چوب هایی را وضع کرد که به مانیفستِ این مکتب مشهور شد. در شعرِ «مانیفست» نیز، بنیامین پورحسن، قواعدِ خودساخته ای را برای درکِ خشونت ، تقدیر و روزمرگی در جهانِ پیرامون اش وضع کرده است که همگی برآمده از جهان بینی و زاویه دیدِ درونی اوست. و گویی می خواهد به عنوان سردمدار و پیشروی یک نظریه یا سبک ، پیروانِ خویش را از این قواعد آگاه سازد. مثلاً جایی که می گوید:
بزن به چاک که این شهر جای مثل تو نیست …
و
بکوب جمجه ات را به سینه ی دیوار…
و
تمام زندگی ات ژانر وحشت و خشم است…
و
و سرنوشت تو دست “کروموزوم ها” بود…
همگی به شکلی قانون گریزانه، قانون مند اند! یعنی خطوطِ قرمزی را برای زیستنِ ذهنی شاعر طراحی می کنند که گویی گریزگاهی از آن نیست و همین است که هست. جبرگرایی، واماندگی، سرخوردگی و تسلیم شدن، اندام واره ی «مانیفست» است که پوشش مناسبِ یک پلان بندیِ سینمایی توانسته است از آن یک متنِ تاثیرگذار و هنری بسازد. در حقیقت تناسبِ «ژرف ساخت» و «رو ساخت» در این شعر،ناشی از نوعی تناسب معنوی است که حکایت از هوش و ذوقِ سراینده ی آن دارد.
با امید آن که از دردِ دانستن، نگریزیم…
زهره کافی

بنیامین پورحسن


امشب در اوج گلوله ها و انفجارها بود که یاد اشعار زیبا ، حکیمانه ، سوگوار ، دردمند ، معترض ، فلسفی و…..شاعر اندیشمند ، دوست و برادر مهربانم ، بنیامین پورحسن افتادم….در اوج تیرها و شمشیرها ، اشعار بنیامین را دوباره خواندم و حظ کردم….اینبار اشعارش را با طعم باروت در گزیرگاه و گریزگاه حادثه ها خواندم…بزودی با همین طعم یک نقد مفصل بر اشعار بنیامین می نویسم تا با این فیلسوف عاشق و اشعار بسیار عمیقش آشنا شوید….درود بر برادر خوبم بنیامین و درود بر آنانکه تلاش دارند تا در نبرد بی امان سره ها و ناسره ها ، به آرامی و در عین گمنامی به اعتلای ادبیات پارسی بپردازند…بنیامین یکی از همین مجاهدین دلاور و خاموش است……تابعد…..

تمام شعر برای قائد المجاهد الشهید الحاج فوزی ایوب (ابوعبّاس)


صبر کن حاجی! ؛ مرا هم قبر کن!
اینقدر تعجیل؟!…..عزیزم! ، صبر کن!
کُشته ای تو! ؛ دیوهای پیر را!
اژدهای سرکشِ تکفیر را!
نسلِ یارانِ مجاهد ، اندک است!
رتبه ات! ، در بین یارانت ، تک است!
بغضِ قتل کودکان در چشم توست!
تندر از نسل و تبارِ خشم توست!
کشته ای ! ، وا مانده ی شمشیر را!
در حلب بوزینه ی تکفیر را!
عنتر تکفیر را زنجیر کن!
سهم جسمش را ، فقط شمشیر کن!
قرن ما ، قرن شهادت با صعود!
قرن مرگ و ذلّتِ آل سعود!
داده ای فرمان که در این همهمه!
بازگیریم ، انتقامِ فاطمه!
در تو بغضی از شهادت مانده است!
قصّه ی رزم و رشادت خوانده است!
داغ هجران مانده در شب های تو!
عزمِ رفتن ، زمزمِ لب های تو!
رفتی و جان مرا آتش زدی!
بر دلم یک شعله ی سرکش زدی!
رفتی و قلبم همین جا پاک ماند!
نعش خونینم به روی خاک ماند!
در کجا خاموش شد چشمان تو؟!
بر چه برگی ریخت خونِ جان تو؟!
من رفیقِ خسته ی یاد توام!
من همان همرزمِ همزاد توام!
لکنتِ عشق تو در من باز شد!
گریه ی در شب های من آغاز شد……..

مهدی شریفی ( م.اشتاد )

پر شستن به نم نم آواز…..


انعکاسِ نامِ تو! ، ای گُل! ، کجاست؟!
مرگِ عاشق ها ، همیشه بی صداست!
عشق مثلِ لحنِ مُردن ، مبهم است!
در غیابِ عشق مُردن ، ماتم است!
عشق یعنی هر دو جان ، یک جمله تن!
عشق یعنی دل بُریدن از بدن!
عاشقِ صادق ، دلش ، مشروح اوست!
هرچه دارد ، داده او در پایِ دوست!
سهمِ غم ، یک سهمِ مادرزادی است!
در کلامِ عاشقان ، غم!، شادی است!
عشق او را می برد آن سویِ تن!
عاشقِ صادق نمی بیند بدن!
من دلم از داغ و دردت ضربه خورد!
من دلم در چاهِ غم افتاد و مُرد!
بی تو من ، پاییزِ سردم در درون!
بی تو من افتاده ام در مرز خون!
عشق من! ، بی تو! ، اسیرِ لالی ام!
بی تو من ، یک سرزمینِ خالی ام!
من دل زارم تهی از هر نداست!
مرگِ من امشب، عزیزم! ، بی صداست!
شعر من رنجم ، مرتّب می دهد!
در رگم موجِ مرکّب می دود!
صورتم را پخته ام با رنگِ توت!
دعوتم امشب به بزمِ عنکبوت!
پس بیا برگرد و جانم را بگیر!
جانِ من امشب ، بدون من نمیر!
عشق در چشمانِ عاشق بهتر است!
چشمِ عاشق از خَطَش ، خواناتر است!……..

مهدی شریفی(م.اشتاد)

دل نوشته های یک چپ دست….۲۳


ای رنجِ استوائی شرقی من!…..ای بانوی شکوفه و جام!….سالهاست در انزوایِ تنهایی نفرت آورِ متروک ، با آرزوهایِ بایگانی شده ، در کفِ رنج هایِ دائم الخمر گرفتارم!….عزیز غریبانه های بی مادری ام! ، می شنوی؟!!!….این رنجِ استخوان سوزِ من است که در مسیرِ مهاجرتِ شادی ها ، در میانه ی راهِ عشق هایِ موازی ، فاتحه می خواند!….این دیدگانِ منشور زده ی من است که در مجلسِ نابینایی ها ، خطابه می خواند!….هرجا بوته ی وهمی جوانه زد ، من از گهواره ی تابوت ، به سخن آمدم!….با من باش!….با من باش عزیز دلم!….با من باش! ، نه در تنهایی نفرت آور!….با من باش! ، در بامدادِ خمار!…..من در این عزلتِ تو در تو ، بازنشسته شدم!….یادم می آید ، وقتی از ارتماسِ تغزلم به غسل های غسیل گرفته ی عادت می شدم ، یکی! ، یک نفر! ، جیره ی تنهایی نفرت آورش را در راه رضایِ او! ، به من صدقه داد!….سیزده رنجِ مفخّم!…..سیزده رنجِ مفخّم زیرِ شیروانیِ پلک هایم لانه کرده است!…..این درهایِ نیمه باز! ، درهایِ میخانه ی تبسّم است که از من کارتِ ورود می خواهد؟!….دلم!….دلم از مزایایِ رنجِ انبوهِ توست که گرمِ شکستن است!….لبهایم وسوسه ی جرعه دارند ای بانوی پیاله!…..دستهایم به پای التماس ، عادت کرده است!….در من ختنه ی خورشید فاجعه آفریده است!….یادم هست!….خوب یادم هست! ، برای دو واحد درسِ مرگ ، به کلینیکِ آخرت رفتم!….همانجا یک خطابه ی قرّاء ناسزا ، زمزمه کردم!….تمامِ فرشتگان الهی و نسبتاً محترمِ طبقه ی چهاردهمِ‌آسمان دیدند که به ریشِ معنویتشان می خندم!….از مسیرِ آسمان که فاصله گرفتم ، به ماموریتِ عزلِ ستارگان اعزام شدم!….سالیان درازی ست که دلم پُر است از مرغ ها و خروس هایِ اهلِ نماز!….من خودم دیدم!….خودم دیدم که در کوچه پس کوچه های زلتنگیِ تو! ، ازدحامِ عجیبی از گلها و گلدان هایِ بازنشسته برپا بود!….هروقت از من روی بگردانی ، تمام زمین با تمام آیینه های استجابتش دورِ سرم می چرخد!….پُشتِ سرِ آرامشم نایست!….این زنگار! ، دلت را مبتلاء می کند!….هیچوقت از هالِ تماشا! ، به اتاقِ خوابِ سجّاده ها نرو!….اینجا کسی حق ندارد دلش ، تکلّمِ سیب بخواهد!…..
ابتدایِ ابتلایِ شرقی من!….می خواهم کمی از خودم برایت پُخت کنم!….کمی از این پیمانکارِ ثابتِ درد!….بساطِ‌ خاطراتم را روبرویِ حیاتِ‌ تو ، پهن می کنم تا از پنجره ی رویاهایِ لولیده ، راحت! ، دست در گردنِ تماشا! ، به نظربازیِ زندگی ام ، مشغول شوی!……من فرزندِ زیارتنامه هایِ آواره ام!….مادرم در حوالیِ غروب! ، دست بر عصایِ افق! ، از پلکانِ آسمان! ، آرام و سبکبال ، پایین آمده است!…..من از پاییزِ غارت! ، جان به در بُردم!…..پرچمم از نسلِ یاس های بی شناسنامه است!….در شغالدانیِ معاصر ، از تمامِ من! ، به عُنف! ، حقّ توحّش می گیرند!….آخر گناهِ من چیست که درفشِ کاویان ، لحافِ فرزندانِ ضحّاک شده است؟!!!…..اینجا!….اینجا! ، در این روزگارِ تناسل و تنازع! ، همه چیز تقصیر من است!….این گناه تا ابد بر گردنِ من است!….این گناه تا ابد بر گردنِ من است که شناسنامه ام ، صادره از حوزه ی نظربازانِ تماشاست!…..اگر روز به روز! ، روز به روز بر نسلِ نگاههایِ عقیم افزوده می شود ، تقصیر من است!…..آیا در شهرِ‌شما ، هیچ یتیمی حقّ کاشتِ نگاه و برداشتِ دل ندارد؟!!!….در آستانِ غربتِ من! ، مزرعه های سوخته ی آهن سبز شده اند!….روییده اند تا به من بگویند: هی پسر! ، تو از نوادگانِ شمشیرهای حرامزاده ی بی پیامبری!…..بیا!….بیا عزیز دلم!….بیا و فرشِ خونِ دلم را با خودت ببر!….دیگر در این تالارِ اشرافیِ زخم کسی ، از مرزهای ویران و سوخته ی یک دل ، سخن نمی گوید!…..اینجا!….اینجا! ، چنگ! ، بر پیست صورت ، خریدار ندارد!….دلم زیرِ بارِ آوارِ خداحافظی های بی موقع و بد موقع! ، شکسته است!…..انگار از مرزِ بی مروّتِ خواهش! ، عبور غیرمجاز کرده ام که هرچه پاسبانِ نگاه است ، دوان دوان! ، پیِ توقیفِ هویّتِ دلم  آمده است!…..من! ، مثل مادرم! ، درست مثلِ مادرم! ، از عبور تاریخ بر سرزمینِ اساطیر برآمده ام!…..می خواهم دستِ شعر و نثرم را بگیرم ، ببرم به تاتیِ تکلّم!….می خواهم از پنجره ی ییلاق! ، یک دلِ سیر! ، چَپَرهایِ تماشا را خمیازه بکشم!…..من اینجا دلم گرفته است!…..اینجا فقط شکستن را خوب آموخته اند!……تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۲۲


دلیل آوارگی های شرقی من!…..اینک این آوارگی من است که از پشت درّه های زخم ، مرا صدا می کند؟!….آی! ، این در به دری من نیست که دست به دست ، تا کرانه های فاحشه ی طلوع ، مشایعت می شود؟!….این تابوت بدرقه ی من است!….در پیراهنِ نازکِ عشوه هایِ عاشق کُشَت چه پنهان کرده ای ، ای شعبده ی فاخته ی شرقیِ من؟!….این رنجِ بی لسان! ، از سینه ی کدام عاشقِ از غروبِ اربعین گذشته می روید؟!….گذرگاهِ خمیازه ها ، مقبره ی کدام آهِ متراکم می شود؟!….اکنون این سایه، مرزِ سرزمینِ نگاه من است!….این دردِ چادرنشین ، ییلاقِ عشرت را فراموش کرده است!….برای همین دلِ خون است که شمشیر سفارش داده ام!….درد و رنجِ مرا حراج نکن!….اینها همه ، سرمایه های نداریِ منند!….سالهاست که در روشنایِ این تاریکیِ معظّم نشسته ام ، درحالیکه تمامِ پنجره های دیدار بسته اند!…..منِ تنها ، محکومم!….محکومم که از سرزمینِ سایه ها ، از میان حجره هایِ هزار تویِ زخم، به مدد خاطره هایی نه چندان محترم! ، به خورشید بنگرم!….سالهاست مهدی ات! ، در تنهایی نفرت آور خویش ، ساده و آرام ، نشسته است!…..سالهاست رگهایم همه ، اهلِ دیده بوسی هایِ شبانه ی خنجر شده اند!….سالهاست ، سبد خاطره ها را ، به امید خرید خاطره ای در صف جا گذاشته ام!….این سهم! ، انصاف ِ من نیست!….من خودم را به دست بادهای بی مبداء تازیانه زدم و روزی هزاربار ، ذکرِ هیچ ، بر زبان راندم!….من آغوشم!….من آغوش دارم!….من یک آغوشِ باکره دارم!….هربار که آغوش گشودم ، زیر لب گفتم: اینجا فاصله ی مرگ و فراموشی ست!…..هربار که دیده ی خود را به صیغه ی نگاه درآوردم ، زیر لب گفتم: امشب اینجا ، میدانِ شلیکِ یاد و مراد توست!…..پس تنِ خود را ، روبروی خاک های متورم ، جا گذاشتم!….تنم را در تورم خاک جا گذاشتم ، تا مرا به توپ ببندی و به آنسویِ مرزهای فاجعه آور تنهایی ، شلیک کنی!…..اینجا ، هرکس اهل معرفت است ، نفسش بوی کباب می دهد!…..کاشکی امشب ، پروانه ی مناجات باطل شود!….آنوقت ، روسپیان رهگذر ، مسیرِ نگاه را بیتوته می کنند و بهانه ی سجّاده می آورند!…..دختر نگاههای نپخته ی شرقیِ من!…..تا گیلاس هایِ عطش لبالب اند ، فکری برای دروازه های اجابت کن که از بس لجوج اند ، هنوز همه بر یک پاشنه ی رقصان ، بسته اند!…..تابعد….

دل نوشته های یک چپ دست…۲۱


تنها شهاب بازمانده از سلسله های ِ منقرض ِ شرقی من!…..از من ، نوار قلب ِ دعا گرفته اند ، پاسبان های ِ محلّه ی عفریته ی خورشید!…..رشته ی آواز در دانشگاه سرمه ، دیگر دانشجو نمی گیرد!…..من دلم می لرزد!….قلبم ضعیف است!….من خسته ام!…خسته ام! از بس به این مشعل ها که برای خاموشی ام آمده اند ، سلام کرده ام!…..می دانی؟!….کوهپایه های نیایش در محاصره است!….چیزی به سقوطِ نسل ِ چوپان پیامبران ِ مبعوث نشده ی تاریخ نمانده است!….دستهایم را به پاهای ِ التماست آویخته ام!….بیا برو!…برو ، برایم از آیینه های نظر باز ِ نظر کرده ، زیارتنامه ی اضافی بگیر!…..نمی بینی؟!…..نمی بینی چطور از گذرگاه ِ مشت گریخته ام؟!….نگاه کن!….خیمه ی دل نوشته هایم مثل ِ دل بی مادر حسین ، پُر از عطش است!….در آستان ِ شکوفه! ؛ قامت ِ قیامت ِ رنگ پیداست!…..بیا در دریچه ی تسنیم ، تنی به آب های برهنه بزن!….بیا به زادگاه ِ من!….یا بیا ، یا مرا به زادگاهم بازگردان!…..من دیگر دلم عاشقی نمی فهمد!…..باید دلم را ، به دستان ِ مهربان ِ کتیبه های مادر ِ دوزخ ، بسپارم!…..سوختن هنر بینظیر من است!….از غبار ِ دل ِ سوخته ام ، لیوان های طراوت پُر می شوند و تو می نوشی!….می نوشی و مست می شوی!…..تو می نوشی و مست می شوی!…مست!…..آنگاه! ؛ بیا!…..بیا به زادگاه ِ آغازین خود بازگردیم!…….این من و تو!…..ما! ؛ تو و من!…..همه! ؛ من و تو!…..کمی من باش!…..کمی من باش تا تورا از من دریغ نکنند!…….تابعد……

آه های در به در…..


عشق من!…..از درد سرشارم…..بیا!
مثل مرگ من دوستت دارم ، بیا!
سایه هایی رنگی و سرگشته ام!
از دل تنگم ببین!…..برگشته ام!
من دلم از عشق ، خاموش تو بود!
حسرتِ من ، کنجِ آغوشِ تو بود!
خونِ دل ها خورده ام تا خُم شدم!
ازدحامِ درد بود و گم شدم!
گم شدم!….ماندم!…تو دستم را بگیر!
جانِ من!….امشب نگو مهدی بمیر!
من خودمم را با دلم آراستم!
امشب از غم ، سهم خود را خواستم!
عشق من!….هرگز نبوسیدم تو را!
در دل بشکسته ام ، دیدم تو را!
هیچکس با من شبی را سر نکرد!
اشکهایم شانه ای را تر نکرد!
پس بیا امشب برایم یار باش!
محرم من! ، حافظِ اسرار باش!
مثل عشقی پاک ، می بوسم تو را!
من به زیر خاک ، می بوسم تو را!
ای شبِ اشرافیِ من! ، رنجِ خوب!
برنمی گردد کسی از این غروب!
خیره ماندم!….منتظر!…این راه را!
از ته دل ، می کشم من آه را……….

مهدی شریفی(م.اشتاد)

شهادت انگور…



ای شب ماتم زده ی تشنگی!
ای غرض ِ جادّه و سرگشتگی!
مقصد این بی هدفی! ؛ بازگرد!
اشک ترم!….در صدفی بازگرد!
ای نفس ِ خسته ی این بیکسی!
ثانیه ات در غم ِ هجران ، بسی!
رفته ای و….چشم ِ سحرخیز ِ غم!
ابر خداحافظی ات پُر ز نم!
مرگ بر این دست قلم ِ ساز ِ من!
منعکس ِ درد ِ تو آواز ِ من!
بی تو چه کس فرصت ِ تصمیم داشت؟!
بی تو دلم….مجلس ِ ترحیم داشت!
می روی و در پی ِ تو مُرده دل!
حسرت ِ آغوش تو را خورده دل!
بی تو ببین!….خانه ی دل ابری است!
غُلغُل ِ چشمم پُر بی صبری است!
شعر ِ دلم زخم شده….پس نرو!
جان ِ منی!…اینهمه بیکس نرو!
زخم قسم خورده که توفان کند!
آینه را از همه پنهان کند!
دل همه شب گفت: زمین خورده ام!
کودکی ام گفت: که من مُرده ام!
یک شب ِ دیگر تو بیا صبر کن!
ساده بیا!….نعش ِ مرا قبر کن!
قسمت ِ من در غم ِ تو ناله شد!
فصل ِ خزانم همه ، صدساله شد!
اینهمه در خون نشستم چه شد؟!
اینهمه در خود ، شکستم….چه شد؟!
اینهمه فریاد!!!!!!!…بیا بس بده!
لاشه ی احساس مرا پس بده!
کودکی ِ مُرده ی من در ملال!
ضرب ِ من و کودکی ام……ابتذال!
درد من این بود….ملامت شدم!
بر سر این دار ، علامت شدم!
هرکه غمم داد ، دلم مال ِ او!
حاصل ِ ویرانگی ام ، حال ِ او!
شاعر تنها و یتیمت منم!
رَمیِ تو و….عشق ِ رجیمت منم!
طعنه نزن بغض مرا!….دلخوشی!
می زند امشب به سَرم ، خودکشی!
هیچکس آغوش مرا وا نکرد!
هیچ غمی ، پُشت ِ مرا ، تا نکرد!
رفتی و چشمم ثمرش خونی است!
شعر ِ من از دم ؛ همه طاعونی است!
کاش فقط ؛ حسرت ِ من ایل بود!
درد ِ من ایکاش ، که تعطیل بود!
بیخودی امشب قلمم بُغض کرد!
بیخودی امشب ، شده ام پُر ز درد!
از سر ِ سیری ست ، نگاه ِ تَرَم!
از سر ِ سیری ست ، که بی مادرم!
بیخودی امشب دل ِ من ، مُرده بود!
بیخودی یک عُمر که غم خورده بود!
از سر ِ سیری ست که تنها شدم!
از سر ِ سیری ست که رسوا شدم!
بیخودکی عمر ِ جوانم بسوخت!
بیخودکی درد…..لبانم بدوخت!
از سر ِ سیری ست ، چنین مُردنم!
از سر ِ سیری ست ، زمین خوردنم!
بیخودکی کافر معدود……من!
بیخودکی ، آتش ِ بی دود……من!
از سر ِ سیری ست که افروختم!
از سر ِ سیری ست که من ، سوختم!
بیخودکی چاک ِ گریبان شدم!
بیخودکی شام ِ غریبان شدم!
از سر ِ سیری گُل ِ یک هفته ام!
چشم به هم بر زدنی ، رفته ام!
بیخودکی از غم و خون ، سوختن!
خون به دل و…دیده به در دوختن!
از سر سیری همه بشکستنم!
بیخودکی ، آمدن و رفتنم!
آی جماعت!….همه من ، بیخودم!
حاصل ِ این بیخودی ام…این شدم!
پس بروید ای همه اتان پُر جفا!
عشق شما را….غم و حسرت مرا!
من ز شبستان ِ قلم آمدم!
تاتی ِ شعرم! ؛ به قدم آمدم!
شغل من این است…خموشی کنم!
جان و قلم! ، هر دو فروشی کنم!
شرقی ِ الهام!….بیا در برم!
در غم ِ تو خاک ِ قلم بر سرم!
دختر ِ زیبای ِ خُماری وشم!
عربده ی مست ِ قلم می کشم!
رفتی و خواب از سر ِ من می پَرد!
آهوی ِ شعرم همه جا می چَرد!
هفته ی اشک است و غم ِ ایل نیست!
مکتب ِ آیینه که تعطیل نیست!
دین ِ من این است در آیینه ام!
عالم ِ ربّانی ِ آدینه ام!
پرچم ِ من ، کاوه ی چرم و درفش!
هیچ ندارم غم ِ سرخ و بنفش!
حاصل ِ این بیخودی ام در شراب!
ساده ببین مرگ مرا مثل ِ خواب!
در دل ِ دلتنگ چرا می چَری؟!
راست بگو!!!…غصّه و غم می خَری؟!
عربده ی شرقی ِ من!…..بازگرد!
بر تن ِ من نیست کفن!….بازگرد!
خسته شدم بس که خزان می شوم!
یک نفس اینجا پی ِ غم می دَوم!
یاد من از نام ِ پدر ، پوچ بود!
خسته شدم!….بس که مرا کوچ بود!
خستگی ِ سرخ ، که انصاف نیست!
راه ِ من از روز ازل ، صاف نیست!
مرگ کجایی که عروست کنم!
دست بده!…دست!…که بوست کنم!
در پس ِ من از پدرم نام کو؟!!!
وقت ِ سفر ، پُشت ِ سرم ، جام کو؟!
نیست کسی در دل ِ بی مادرم!
نفرت و تنهایی و غم ؛ در بَرم!
باز مرا دلخوش ِ غم می کنی!
سهم ِ مرا باز تو کم می کنی!
خاک ِ قسم خورده ی من ، باز شد!
رنج ِ من از کودکی آغاز شد!
باقی ِ عمرم ، همه اعشاری است!
جذر من از زندگی ام ، زاری است!
عشق منی!…جان ِ منی!…ای عزیز!
پیش ِ همه ؛ آبرویم را نریز!
هرچه کشیدم ، سر ِ دلتنگی است!
این قلم از ایل ِ مداد رنگی است!
خسته ام از مرگ!…..شنیدی بسی؟!
باز برایم تو که دلواپسی؟!!!!!!
مرگ گران است درین روزگار!
پس خفه شو!….با غم و رنجت بساز!……..
مهدی شریفی(م.اشتاد)

بهانه های استجابت…..


نادرم!….
در دلم دیگر نشان ِ یاس نیست!
دست ِ چپ را بیش از این احساس نیست!
حاصل ِ احساس های مُرده چیست؟!
صاحب ِ این قلب ِ ضربت خورده کیست؟!
وای بر من!…واژه – آجینم نکن!
عشق من!…دیگر تو نفرینم نکن!
من دلم را زنده زجرش می دهم!
جای خنده ، گریه اجرش می دهم!
من دلم دیشب ، کنار ِ راه ، مُرد!
طفلکی از غصّه هایم تیر خورد!……
چقدر گریه کردم وقتی پیامت را دیدم….بعد از آنهمه رنج و تنهایی و غم….می توانم بگویم که امروز شادم چون تو را یافتم….عزیز دلم…دردانه ی اندیشمندم…خوش آمدی برادرم….امیدوارم که دیر نیامده باشی و بتوانم از محضر پر فیضت بیاموزم و بیاموزم و بیاموزم……نادر آمد….نادر دل دارد….نادر رنج دارد….نادر می فهمد…نادر می فهمدم…نادر می فهمدم…نادر می فهمدم……

دل نوشته های یک چپ دست….۲۰


شعله ی شبانگاهی شرقی ِ من!….ای آفتاب ِ خمار!….من برایت از عاشق بارها گفته ام!….این خطوط مسجّل ، گواه من است!….عاشق ، دلیل ّ بقای نسل سوختگان است!….عاشق طاهر و طاهره است!….او به واژه ها تجاوز نمی کند!….او شعر را محاصره نمی کند!….عاشق کرانه های کابوس را با اشک های نیمه شبش خشک می کند!….راستی! ؛ می دانستی زخم هجران دوا ندارد؟!……دیدی چه آمد بر سرم؟!….دیدی؟!!!…نیمه های شب! ، نیمه ی پاییز! ؛ برقی کارت ورودش را زد و تمام نوزادان ِ رویایم را به آتش کشید!….بوی خاکسترم را می شنوی؟!….با اشک دلم را شیر دادم و بزرگ کردم!….من به دلم درس شهود دادم!….من زبان تناسلیان را نمی فهمم!….من از دیدن ِ اینها ، احساس هلاکو و تیمور دارم!….اینها رویاهایشان را می فروشند!….اینها رویاهایشان را کابوس صدا می زنند!….من امّا! ، در میانشان دیدم!….دختری را دیدم که کثیرالتبسّم بود!….او می خندید و نسترن زایمان می کرد!….سکوت می کرد و شقایق ها صف به صف! ، متولّد می شدند!….او پاسدار معرفت عاشقان است!….او شمشیر ندارد!….او پیامبری بی کتاب است!….من در برابر او همچو اشکی هستم که از نگاه شمع ، بر خاکستر پیاله ی پروانه می چکد!….اشک خوب است!….امّا اشک خوب نیمه های شب متولّد می شود!….اشک غرور عاشق را گِل می کند!….اگر اشک نباشد ، تبسّم های مصنوع و سارق! ، بر علیه عشق های زلال و صاف توطئه می کنند!….اشک نسل تزویر و تن خواهی را منقرض می کند!….اشک سند صداقت ِ عاشق است!….اشک یاور عاشق در تهجّی ِ « دوستت دارم » است!….اشک پرچم فرو افتاده و متواضع عاشق است در معرکه ی نابرابر معشوق!….اشک ترجمه ی زبان ِ چاه است به زبان ِ بی مادری!….اشک سماع پُر شور شهید است بر بالای نیزه!….اشک تمرین ِ ظهور است در تاریکخانه ی نخلستان ِ انتظار!….اشک حرفهای صیقل خورده ی نگفته است!….اشک خاموشی پُر ازدحام هیاهوست!….اشک صدای ِ واقعی باران است بر کویر خشکسالی های نگاه!….اشک ِ خوب پُر است از نیایش های آیینه!….اشک زبان ِ دریاست در مادری ِ موج های تو در تو!….اکنون من!….من! ، بر آستان بلندت پرچم زیارتنامه های اضافی را برمی فرازم ، تا مجاهدان ِ نستوه گردنه های خیبر به زنده بودنم امیدوار باشند!….من! ، بادبان های بلند نیایش را در هفت دریای ِ گمشده ی چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ ، برافراشته می کنم!….دوباره آبستن ِ واژه ام ای مادر کاج و تکلّم!….این قیامت من نیست!….من از این لحظه ها ، احساس بنفشه و سرو دارم!….می خواهم اعتراف کنم!….این اعتراف ِ اوّل و آخر من است!….دلم برایت تنگ شده!….کجایی؟!….ببین!….این منم که در حاشیه ی نیایش های یتیم به انتظارت نشسته ام!….قلم می خروشد ، در سرسرای ِ ملاقات ِ دل نوشته های سرگردان!….دلم بی تو نمی تواند از بیابان تکلّم جان سالم به در بَرَد!….مگر قرار نبود دست ِ دلم را بگیری و ببری به تاتی ِ تکلّم؟!….مگر قرار نبود آیینه های شکسته را درس پیوند بدهی؟!….مگر قرار نبود ململ های اجاره ای را کنار بِکشی تا نوادگان مخمل ، از پس ِ قرن ها خاموشی و زندان ، ظهور کنند؟!….قرار بود دستم را دستگیری کنی ، ای فرشته ی چاه!…..تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۱۹


ای شیون ناتمام! ، ای مزایده ی عشق های بی ابتدا!….ای منعکس گهواره و آسیه ی شرقی من!….من از راه فروش ِ تکلّم ، درین عصر تناسل و تنازع ، زنده ام!…..اینها! ، جمعه! ، تن هایشان را به مزایده می گذارند تا رزقی حلال کسب کنند!….من امّا! ، در آهن ِ تو در توی ِ وجدانم گرفتارم!….اینها قبایلی دارند که در ابتدای ِ اعصار ، بیناد ِ خون فروشی ِ روزگار را پایه گذاری کردند!….اینها فرشته هایشان چادرنشین نیست!….اینها نگاه هایشان کولی ست!….و امّا من! ، در میان اینها! ، مصلوب ِ خواهش های ِ زرد زردشتم!….من از راه مثنوی به روستای فطرت می رسم و آیینه های نیازمند را دستگیری می کنم!….من برای اینها حکم ِ مسیحی فاحشه را دارم!….
آی جلگه ی استراحت ِ باستانی ِ شرقی من!….عاشق را معنا نیست و نا هست!….عاشق عادت به سورتمه سواری ابرو دارد!….عاشق قیامت استعاره و تشبیه است!….عاشق با غمش هر روز! ، قرار ملاقات دارد!….عاشق دلش در بندر گیسو پهلو گرفته است!….عاشق از تن احساس ضریح می کند!….عاشق قمار فرشتگان را به رقص پُر از سوز و گداز خویش ، خمار می کند!….عاشق خانه اش را بر سر ِ راه ِ سیل ِ بی محلّی های معشوق می سازد تا ویران شود!….عاشق! ، مردی پُر از مریم و زنی لبریز از مسیح است!….عاشق دلش پُر است از آههای گمشده!….عاشق خوابش در رهن کامل معشوق است!….عاشق! ، شب تا صبح! ، فاصله را قسم می دهد که از سر راهش برخیزد!….عاشق عین مطلق ِ تجسّم بوسه است!….اگر عاشق نبود ، سوختن هرگز معنا نمی شد!….عاشق به شدّت شبیه خشکسالی ِ محبّت است!….در وجود عاشق ، قیامتی از آفرینش برپاست!….اگر عاشق نبود شمشیرها و زنجیرها زودتر از موعد بازنشسته می شدند!….چرا کسی نگاههای ِ سرگردان و دو دو زده ی عاشق را دفن نمی کند؟!….سمفونی عاشق اشک است!….ترانه اش گریه!!!….و ریتم های منظّم و نا منظّم آن ؛ هق هق!…..لرزش عاشق از ترس نیست! ، او در حال ضبط ِ آخرین آهنگ خویش است!….عاشق برای شعله ور شدن نیاز به مشعل ندارد!….کافیست نام معشوق را بر گذرگاه بوسه اش بگذاری و آنوقت! ، قیامت ِ افروختن را به تماشا بنشینی!….عاشق ماه را قرص صورت معشوق دیده و می بلعد!….عاشق قبض ِ استفاده از خورشیدش صفر است!….عاشق! ، پس اندازش ، یاقوت های سرخ اشک است!….عاشق از سرزمین معشوق احساس دیپورت شدن دارد!….هیچ عاشقی نیست که نقش اوّل ِ نمایشنامه ی سکته را بازی نکرده باشد!!!…..ممات در خیال عاشق حیات است!….مات معشوق ماندن!….عاشق چشمه های اشکش همیشه پُر از آب است!….عاشق! ، آوازش را سر هر کوچه و برزن جا نمی گذارد!….عاشق نفسش را در قفس ِ سینه اش محبوس می کند!….عاشق برای سوختن ذوق می کند!….عاشق دلش برای یک پُرس تماشای معشوق غش می رود!….عاشق در هاله ای سرخ پنهان می شود تا کُنه روح انگیز معشوق را در آبی آرامشش به نظاره بنشیند!…..عاشق! ، هر سحر! ، یک اشک داغ را روانه ی دیار معشوق می کند تا سرزمین او خشکسالی اندوه را به خود نبیند!….عاشق در دلش ، هزار هزار معرفت معشوق نهفته است تا با هر اشاره اش بوسه ای را آزاد کند!….قلب ِ عاشق کوک ِ گام های ِ آسمانی معشوق است!….عاشق نیّتش را پنهان نمی کند!….عاشق پُشت واژه ها مخفی نمی شود!….عاشق اهل سکون و صراحت است!….عاشق وقتی معشوقش را به فکر می نشیند ، در جلگه های اساطیری ِ استراحت ِ احساسش ، جزر و مدّهای ناشناخته روی می دهد!….عاشق از کمان ابروی ِ معشوقش کمانچه می سازد تا روزگار وانفسای هجران را شیون دوزی کند!….عاشق  تخیّل یاغی اش را به سوی قبایل بدوی ِ روزهای ِ متمّدن ِ حَجر می فرستد تا داستان دلدادگی اش را در میان ستارگان شایعه کنند!….عاشق دلش به وسعت ملکوت هجرانش است!….عاشق هر نجوای ِ نگاه ِ بی تفاوت ِ معشوق را می شنود!….ثانیه ای از معشوق! ، کارگاه احساس و تخیّل عاشق را سالها به کار می اندازد!….چشم عاشق پُر است از پس انداز ِ اشک!….عاشق دلش پُر است از گهواره های آسیه!….عاشق « من » است و از « منی » نیست!….عاشق ، آخرین بازمانده از زیارتنامه های اضافی ست!….ساز عاشق ، نی است!….اگر اه عاشق نباشد ، تابستان ِ فراغت و جلگه ی استراحت تنها یک شوخی ساده و زودگذر است!….آه عاشق مقصد دارد!….اگر عاشق نباشد ، این تناسلیان ِ مخنّث! ، لحظات زیبایی را ، در عمر بیهوده اشان چگونه خلق می کردند؟!….اگر عاشق نباشد ، این زمین ِ تناسلی در تنهایی ِ تاریک و نفرت آور فرو می رود!….چرا کسی مناقصه ی عاشقی برگزار نمی کند؟!….این زنجیرهای سنگین هجران ، کمر عاشق را شکسته است!….عاشق سر به زیر است!….نگاهش مثل نیلوفری ست که سکته کرده است!….عشق تنها آتشی ست که می سوزاند و عاشق تنها کسی ست که برای سوختن صف می کشد!….عاشق به دنیای تناسل و تنازع! ، درین شغالدانی ِ معاصر! ، ممنوع الورود شده است!…عاشق به زبان مثنوی حرف می زند!….اینهمه حافظ از عشق گفت امّا ؛ مولانا قطب ِ عاشقان شد!….عاشق مژه هایش در نگاه خیال انگیز ِ معشوق گره خورده است!….عاشق پیامبری ست که شمشیر ندارد!!!….تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۱۸


ابتدای ِ ابتلای ِ شرقی من!….می خواهم کمی از خودم برایت دم کنم!….کمی از این پیمانکار ثابت ِ درد!….بساط خاطراتم را روبروی ِ حیات زیبای ِ تو ، پهن می کنم تا از پنجره ی رویاهای لولیده ؛ راحت! ، دست در گریبان ِ تماشا ، به نظر بازی ِ زندگی ام سرگرم شوی!….من!….من! ، فرزند زیارتنامه های آواره ام!….مادرم در حوالی ِ غروب ؛ دست بر عصای ِ افق! ، از پلکان ِ آسمان پایین آمده است!….من از پاییز غارت جان سالم به در برده ام! ، مادرم! ، امّا نه!….پرچمم از نسل یاسهای ِ بی شناسنامه است!!!…در شغالدانی ِ معاصر ، از تمام من ، به زور و عُنف! ، حقّ توحّش می گیرند!….آخر گناه من چیست که درفش ِ کاویان ، لحاف ِ فرزندان ِ ضحّاک شده است؟!….اینجا!….اینجا درین روزگار تناسل و تنازع! ، همه چیز! ؛ همه چیز تقصیر من است!….این گناه تا ابد بر گردن من است که شناسنامه ام صادره از حوزه ی نظربازان ِ تماشاست!….اگر روز به روز! ؛ بر نسل ِ نگاههای عقیم ، افزوده می شود ، تقصیر من است!….آیا در شهر شما ، هیچ یتیمی! ، حقّ کاشت ِ نگاه و برداشت دل ندارد؟!!!….در آستان غربت ِ من! ، مزرعه های سوخته ی آهن سبز شده اند!….روییده اند تا به من بگویند: « هی پسر! ؛ تو از نوادگان ِ شمشیرهای ِ حرامزاده ای!!!»….بیا و فرش ِ خون ِ دلم را ببر!!!…دیگر درین تالار اشرافی ِ زخم ، کسی از ویرانی ِ یک دل! ، سخن نمی گوید!….اینجا چنگ در پیست ِ صورت خریدار و شنونده ای ندارد!….کمر دلم زیر بار وام ِ خداحافظی های بی موقع و بد موقع شکسته است!….انگار ، از مرز بی مروّت ِ زایش ، قاچاقی عبور کرده ام ، که اینهمه پاسبان ِ نگاه ، دوان دوان ، پی توقیف ِ هویّتم آمده اند!!!…من! ، مثل مادرم! ، از عبور تاریخ بر سرزمین اساطیر ، حاصل آمده ام!…می خواهم دست شعر و نثرم را بگیرم و ببرم به تاتی ِ تکلّم!….می خواهم از پنجره ی ییلاق! ، یک دل ِ سیر! ، چَپَرهای ِ تماشا را خمیازه بکشم!….اینک در کنار اقاقیای ِ عفریته ی طلوع! ، با نمایندگان ِ روستازاده ی ذهات ِ شهود! ، گپ می زنم!….می خواهم بذرهای ِ خورشید را قبل از بلوغ! ، به عقد کوهپایه های ِ نیایش درآورم!….بیا و دستم را بگیر!….بیا و دستم را بگیر و به خرمن های عاقبت بخیر ِ گندم برسان!….اینهمه شکوفه ی لبخند، از آن ِ کدام دست ِ یاغی ِ تجلّی ست؟!!!….این منم که از کنار می سی سی پی تا تپّه های زیتون! ، هروله می کنم؟!….مرا بکُش و نمیران!….بکُش! ، و نمیران!!!…..
آی! ، الهه ی آب های تبسّم شرقی من!….ای ایدگار دل ِ سوخته ی حوّآء!!!….ای آبشار تخیّل!….ای حرارت جام!…ای دوشیزه ی خالص!….من برادر ایلیا نیستم؟!!!….مرا به مرداب های مار گُسیل کن!…مرا به قعر رودخانه های شبنم بفرست!….مرا به چوپانی ِ گلّه های الیاس بگُمار!….مرا هرآنچه خواهی کن!!!…هر آنچه خواهی!!!…هرچه می خواهی بکُن! ، امّا مرا غرامت هشت هزار سال تنهایی و غربت ِ برادرم قابیل! ، نکن!….من از برادرم تهی نمی شوم!!!….از شانه های ِ گریه ی مادرم بالا می روم تا هابیل ِ سرگردان را ، در کرانه های فاحشه ی خورشید! ، از زنای با خواهرم بازدارم!….من به سرزمین ِ اجدادی ام ، وفادارم!….من پدرم را! ، با سبدی پُر از گات ها ، از حوالی مرزهای ِ نیایش های یتیم ، دیده ام که بازمی گردد!!!….او می آید!….با دستهایی منوّر و دیدگانی از شراب افروخته!….او می آید تا مادرم را به مزرعه ی تسلّی ببرد!!!…او می آید تا دست برادرم را از خون ِ تغزّل های ِ من بشوید!….می آید تا مرا یتیم کند!!!…او می داند!….می داند! ، من نماز جماعت بت ها را به امامت ابراهیم منعقد می کنم!!!…می آید تا نماز جماعت ما را! ، فُرادا! ؛ به هم بزند!….آی خداوندگار مَعجَره ها! ، این سهم من نیست که داغستان ها را آباد کنم!!!…هلهله کن مادر خوب ِ من!….هلهله کن!….این جشن دامادی نمازهای ِ قضاست!….بگذار برایت شعر ِ گیاه را برویم تا با ارکستر زنجرمونیک شبتاب ها و جیرجیرک ها اجرایش کنی!….امشب چه غوغایی در روستای بتر به راه می افتد!!!….همه می آیند!!!…مرگ ها و شیون ها از آسمان نازل می شوند در خانه ی هبوط!….رحمت ها و شادی ها از عمق زمین می رویند!….می آیند تا زایمان شعر مرا نظاره کنند!!!….بعضی هاشان با نوح! ، کشتی بازی می کنند!!!…و عدّه ای! ، برای بتخانه هایم تبر هدیه می آورند!….من امّا! ؛ روبروی ابراهیم و گلستان! ، مشعلی خجالتی دارم که با هُرم نگاه ِ سوزان و گرم ِ کویرهای ِ رهگذر و ناشناس ، روشن می شود!….عزیز این واژه های غریب ِ دلم!….من زندگی ام زیبا نیست!….من لکنتم در « عزیزم ها » از روز ازل ، هویدا بود!….در جنین واژه هایم! ، هیچ تکان نرمی از شادمانی نیست!….من رنج می نوشم و غربت می جَوَم!!!….من سیاهی را نهجّی می کنم و نور را تبعید!….عشق! ، در عذاب وجدانم ، زندانی ست!….یک مسیح بربر! ، یک محمّد قیصر! ، در دلم شمشیر می زنند!….آه!….مادر!….مادر خوب من!….مادر خوب من! ، با آن نگاه اهورایی!…با دستهایی از جنس میترا!….با چشمانی به رنگ آسمان! ، و گیسوانی پُر از جنگل های زر!….در بهشت ِ تنهایی ات قدم می زنی مادر خوب من؟!….می آیی! ، انگار بازمی گردی!….گام برمی داری بر سر پرواز!….می خوانی تا از پی ِ تو بخوانند فرشتگان داود و ملائکه ی زبور!….گوش می سپارم به تو!….گوش می سپارم به تو! ، همانند تن به خاک!!!….این مهدی کوچک ِ توست! ، گرفتار در زنجیر رحمت های عقیم ِ دوزخهای نابالغ!….هنوز مهدی ات را کسی به مهر! ، به نام کوچک صدا نزده است!….هنوز تا خوشبختی یک دنیا عبارت و واژه ، راه است!….هنوز خلوتم پُر است از زمزمه های فرشتگان ِ الهی ِ دوزخ!….هنوز یک جهان دل نوشته زخم برداشته ام!….خسته ام!….خسته ام مادر!….مثل شمشیر علی!….از خستگی بر دیوار ندامت تکیّه کرده ام!….تنهایم!….تنها!…مثل وحده لا شریک له!….ابوذرهای اینجا! ، بجای ربذه به شمال استراحت می روند!….من این انسان های تناسلی را نمی فهمم!….مسیح اینها سیگار می کشد!….مسیح اینها! ، بر آسمان صلیب! ، لعنت حواله می کند!….مادر خوب من!….اینها قوانینشان! ، نه در حاشیه! ، بلکه در متن جنگل روییده است!….من امّا! ، در گوشه ای از احساس روستایی ِ زخم خورده ام ، هزاران واژه ی ناشناس می بینم!….اینجا!….در میان ِ این انسان های تناسلی! ، شهید ِ ابرو ، آبرو ندارد!!!…..تابعد……

دل نوشته های یک چپ دست….۱۷


آی دختر نیمه تمام شرقی من!….هرجا بوته ی وهمی جوانه زد ، من از گهواره ی تابوت به سخن آمدم!….این دیدگان ِ منشور زده ی من است که در مجلس ِ نابینایی ها خطبه می خواند؟!!!…با من باش!…با من باش عزیز دلم!…با من باش! ؛ نه در تنهایی نفرت آور!…در بامداد خمار با من باش!….من در این عزلت تو در تو بازنشسته می شوم!…یادم می آید وقتی از ارتماس ِ تغزّلم به غسلهای غسیل گرفته ی عادت می شدم، یکنفر جیره ی تنهایی نفرت آورش را به من صدقه می داد!….سزده رنج ِ مفخّم! ، در زیر شیروانی پلکهایم لانه کرده است!….این درهای ِ نیمه باز میخانه ی تبسّم کیست که از من کارت ورود می خواهد؟!….از مزایای ِ رنج انبوه ِ تو! ، دلم گرم ِ شکستن است!….لبهایم وسوسه ی جرعه دارند!….دستهایم به پای ِ التماس عادت کرده است!….در من! ، ختنه ی خورشید فاجعه آفریده است!….یادم هست!….خوب یادم هست! ، برای دو سی سی داروی مرگ به کلینیک آخرت رفتم!….همانجا یک خطبه ی قرّاء ناسزا زمزمه کردم و تمام فرشتگان نسبتا الهی ِ طبقه ی چهاردهم ِ آسمان دیدند که به ریش معنویت اشان می خندم!….از مسیر آسمان که فاصله گرفتم ؛ به ماموریت ِ عزل ستارگان اعزام شدم!….سالیان درازی ست که دلم! ، پُر است از مرغ ها و خروس های ِ اهل نماز!….من خودم! ، با چشم ِ خودم دیدم که در کوچه پس کوچه های دلتنگی ِ تو! ، ازدحام عجیبی از گلها و گلدانهای بازنشسته بود!….هروقت از من روی بگردانی ، تمام زمین با آیینه های استجابتش ، دور سرم می چرخد!….پُشت سر ِ آرمشم نایست!!!…این زنگار دلت را مبتلا می کند!….هیچوقت از هال ِ تماشا ، به اتاق ِ خواب سجّاده ها نرو!….اینجا کسی حق ندارد دلش ، تکلّم سیب بخواهد!!!…..تابعد….

دل نوشته های یک چپ دست….۱۶


ای مهربان ترین مادر ِ غریبانه های شرقی من!….از کابوس ِ هیاهو به حیات خلوت ِ اندیشه های متجاسرم سقوط کردم!….چتر خاطره ای نبود تا جان ِ سوگوار و بی مقدارم را نجات دهد!….آیا تو؟!….آیا تو مقصد ِ نامه های نوشته شده ای؟!!!….حیف!….من! ؛ دل نوشته هایم همه نانوشته اند!….من در نیمه های شبنم ؛ در ابتدای ِ شلیک ِ نگاه تو نشستم!….نشستم!….آرام و صبور!….نشستم و بی هیچ حرف و حدیث ِ اضافه ای عاشق شدم!….راستی!….قبلا برایت از عاشق گفته بودم!….نگفته بودم؟!….گفته بودم: « او اهل ِ سرزمین سوختن است! »…..ببین!….تا نام عاشق را می آورم قلم! ؛ از هُرم آیینه اش داغدار می شود!….بیا و دست ضربان ِ ناهماهنگ و خسته ام را بگیر و به کوچه ببر!….ببین!….ببین آنجا!!!….کسی از پیچ ذلتنگی اش جلو زده است!….می آید تا مرا به مزرعه های سوخته ی گُسیل ، اعزام کند!….ببین!….هنوز رگهای پاپتی ام خون فروشی اشان باز است!….من با ترانه ی خون عقد شده ام!….تقویم نگاهم متلاشی شده است!….دیگر حلول سال شمسی ِ دلتنگی معنا ندارد!….وقتی تو نباشی! ، دیگر حدیث خاطره ها متبّرک نیست!….وقتی تو نباشی! ، دیگر ضریح قلب های معصوم ، زائر ندارد!….دنیا می شود یک کوچه ی اندوه!!!…آنوقت من! ؛ به خانه می روم!….می نشینم و سیگاری آتش می زنم و چشم در چشم ِ تنهایی نفرت آورم ، می گویم: « هی رفیق! ؛ هنوز برق ِ حیاتت روشن است!!! »….درست مانند چشمانت!….خیلی دوست دارم  یکبار!….فقط یکبار! ، برایت نامه بنویسم!….از آن نامه هایی که هر واژه اش یک صحرا خاطره را روی ِ دستانمان پرپر می کند!….از آن نامه هایی که مغازله ی داس و شبدر را بی هیچ سانسوری! ، روایت می کند!….از آن نامه هایی که بلندمان می کند و می برد به میهمانی جرثومه های یادهای حسرت آمیز!….دلم نامه می خواهد!….از تو!….برایم بنویس!….به خدا من هم دل دارم!….دلم نامه می خواهد!….از تو!….من دلم نامه می خواهد امّا درین شغالدانی معاصر! ؛ کسی اهل انتظار نیست تا نامه بنویسد!….در این شغالدانی تناسل و تنازع! ، همه چیز! ؛ طی الارض می کند!….همه چیز طی الارض می کند در یک چشم بر هم زدن!….من از نامه رسیدن! ؛ من از زنگ ِ دَلَنگ دَلَنگ ِ دوچرخه ی نامه رسان پیر ِ کوچه ی بیستم ، دیگر قطع ِ انتظار کرده ام!….پیرمرد دیگر ، کوله ی انتظار ِ نامه هایش ، خالی از روح و عاطفه است!…
تنها شهاب ِ بازمانده از سلسله های منقرض ِ شرقی من!….از من نوار ِ قلب ِ دعا گرفته اند! ؛ پاسبان های محلّه ی عفریته ی طلوع!….دیگر! ، رشته ی آواز در دانشگاه سُرمه! ، دانشجو نمی گیرد!….من دلم می لرزد!….من خسته ام!….خسته ام از بس به این مشعل ها که برای خاموشی ام آمده اند! ؛ دستپاچه! ؛ سلام کرده ام!!!….می بینی؟!….کوهپایه های نیایش در محاصره است!….چیزی به سقوط ِ نسل ِ چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ نمانده است!….دستهایم را به پاهای ِ التماست آویخته ام تا برایم از آیینه های نظر کرده ، زیارتنامه ی یدکی بگیری!….نمی بینی؟!!!…نمی بینی؟! ، چگونه از گذرگاه مُشت گریخته ام؟!….نگاه کن!…خیمه ی دل نوشته هایم پُر از عطش است! ؛ مثل دل ِ بی مادر حُسین!….در آستان ِ شکوفه! ؛ قامت ِ قیامت ِ رنگ پیداست!….بیا!…بیا در دریاچه ی تسنیم ، تنی به آب ِ برهنه بزن!!!…بیا به زادگاه من!!!…یا بیا! ؛ یا مرا به زادگاهم بازگردان!….من دیگر دلم! ؛ عاشقی نمی فهمد!…باید دلم را به دستان ِ مهربان ِ کتیبه های دوزخ بسپارم!….سوختن!….سوختن هنر بی نظیر من است!…از غبار دل ِ سوخته ام! ؛ لیوان های طراوت پُر می شوند!…تو می نوشی ام!…می نوشی و مست می شوی!….مست!… آنگاه! ؛ بیا!…بیا به زادگاه آغازینم بازگردیم!…این من و تو!….ما! ؛ من و تو!….همه! ؛ من و تو!….کمی « من » باش تا تو را از من دریغ نکنند!…ببین!…اینک این آوارگی من نیست که از پُشت درّه های زخم! ، مرا صدا می کند؟!!…آی! ؛ این در به دری من نیست که دست به دست! ؛ تا کرانه های فاحشه ی خورشید! ، مشایعت می شود؟!!!…این تابوت ِ بدرقه ی من است؟!!!…در پیراهن ِ نازک ِ عشوه های عاشق کُش ات چه پنهان کرده ای ، ای شعبده ی فاخته ی شرقی ِ من؟!!!….این رنج بی امان از سینه ی کدام عاشق ِ از غروب ِ اربعین گذشته! ، می روید؟!!!…گذرگاه خمیازه! ؛ مقبره ی کدام آه ِ متراکم می شود؟!….اکنون این سایه! ؛ مرز سرزمین ِ نگاه من است!….این درد چادرنشین! ، ییلاق عشرت را فراموش کرده است!…برای همین دل ِ خون است که شمشیر سفارش داده ام!!!…درد و رنج مرا حراج نکن!…اینها همه سرمایه های ِ من اند!!!…سالهاست در روشنای ِ این تاریکی ِ معظّم! ، نشسته ام!….ببین!…تمام پنجره های دیدار! ، به رویم بسته است!…من محکومم!…محکومم تا از سرزمین سایه ها! ، از میان ِ حجره های تو در توی ِ زخم! ، به مدد خاطره ها! ؛ به خورشید بنگرم!…سالهاست مهدی ات در تنهایی نفرت آور خویش! ، ساده و آرام! ، نشسته است!…سالهاست رگهایم! اهل ِ دیده بوسی ِ پارتی ِ شبانه ی خنجرها شده اند!….سالهای طولانی ست که سبد خاطره ها را به امید خرید ِ خاطره ای ، در صف گذاشته ام!…این سهم! ؛ انصاف ِ من است؟!!!…من خودم را به دست بادهای بی مبداء تازیانه زدم!…روزی هزار بار! ، ذکر ِ هیچ! ، بر زبان بُردم!…من آغوش دارم!…من یک آغوش ِ باکره دارم!…هربار که آغوش گشودم ، زیر لب گفتم: « اینجا! ؛ فاصله ی مرگ و فراموشی ست!!! »…..هربار که دیده ی خونبارم را به صیغه ی نگاه درآوردم ، زیر لب گفتم: « امشب اینجا! ، میدان شلیک ِ یاد و مُراد توست!!! »….تن ِ مجروحم را ، روبروی خاک های ِ تبعیدی! ، جا گذاشتم!…خودم را جا گذاشتم تا مرا! ، به توپ حادثه ها ببندی و به آنسوی ِ مرزهای ِ فاجعه آور ِ تنهایی نفرت آورم! ، شلیک کنی!….اینجا! ، هرکس!….هرکس! ، که اهل معرفت است ، نَفَسش طعم ِ کباب می دهد!….کاشکی امشب! ، پروانه ی مناجات باطل شود!….آنوقت! ، روسپیان ِ رهگذر ، مسیر نگاه را بیتوته ، و بهانه ی سجّاده می کنند!….هنوز مغز ِ نگاهم نپخته است!…تا گیلاس های عطش لبالب اند فکری برای درها کن!…فکری برایشان کن که از بس لجوج اند! ، هنوز بر روی یک پاشنه می چرخند!…عزیز دلم!….مهربانم!….سالهاست در تنهایی نفرت آور ِ متروکم! ، با آرزوهای ِ بایگانی شده! ، در کف ِ رنج ها و اندوه های ِ دائم الخمر! ، گرفتارم!….این رنج ِ استخوان سوز من است که در مسیر ِ مهاجرت شادی ها! ، در راه ِ حرکت ِ عشق های موازی! ، فاتحه می خواند؟!!!….با توام عزیز دلم!…مرا می شنوی؟!….عزیز غریبانه های ِ بی مادری ام! ، می شنوی؟!!!…تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۱۵


آی زیباترین تصوّر ِ ناکام! ؛ ای دلیل خاطره های انبوه ِ رنج! ؛ ای موسیقی ِ سرازیر ِ شرقی ِ من!….در سرزمین من! ؛ کسی به فکر عاقبت گل ِ سرخ نیست!….آی! ؛ آی!….مردمان ِ ساحل ِ یادها!….در سرزمینتان ، جایی برای قاصد ِ امواج مانده است؟!….مرا که جامانده از نسل ِ سفالم ، در خود راه می دهید؟!….این یتیم ِ غایب را در سبدهای ِ تجلّی اتان حاضری می زنید؟!….این خاکسترنشین ِ اعماق ِ خنجر را از دست مشعل های حنجر نجات می دهید؟!….آیا راوی ِ قدیمی ِ مغازله ی داس و شبدر را به قهوه خانه ی معرفتتان دعوت می کنید؟!….من از قتل عام خویشتن ِ خویش جان به در بُرده ام!….مرا به مادر ناقوس ها نسپارید!….رحم کنید!…رحم کنید!….هنوز خون سرخ ِ ستاره ای شهید از معرکه ی شهاب ، بر دستانم می چکد!!!…
آی! ؛ فریاد ِ قرن ها سکوت ِ شرقی ِ من!….بیا و برای این عارفانه های دیوانه ، قطب معرفت باش!….با کرشمه ی قتّال ِ نگاهت ، خون در دل این واژه های یاغی نکن!….جنگل گیسوانت بکر است ؛ ای باکره ی تخیّلات نانوشته ی شرقی من!….امشب! ؛ بر منبر قتل عام بنشین و برای این همه « من ِ » غریب و یتیم ، موعظه ی مرگ بخوان!….بیا و آیینه ها را درس نهان کردن تصویر در دل ِ آه های سرگردان بیاموز!….مرا از پرورشگاه ِ زخم! ، به یتیم خانه ی شمع گُسیل کن!….درودهای ِ رهگذرم را راه بده تا درین قلب ِ وداع زده ، تلالو امید درخشیدن بگیرد!….من با این بادهای ناشناس فامیلم؟!!!….نه؟!!!….اینجا میعادگاه وداع ماست که پُر شده از پرچم های ِ سلام؟!!!….من تو را لب ِ پنجره ها می بینم ، وقتی که با شمع های بیوه ، همدردی می کنی!….من و تو با هم غربت را صدا زدیم ؛ امّا ! ، تو گوش ات پُر بود از موسیقی ِ وداع و من! ؛ نابینای ِ سلام!!!…گفتم: سلام؟!!!….سلام بر سحرگاه ِ نیایش های آیینه!….سلام بر زیارتنامه های نوزاد!….سلام بر چشمهایی که در سپیدگاه ِ صادق ِ غم ؛ اشک های مسافر دارند!!!….سلام بر بادهای تازیانه!….سلام بر عاشقانه های ِ زمزمه ی نسیم در گوش ِ شقایق های داغدار!….سلام بر دل ِ شکسته ی محمّد!….سلام بر علی بی فاطمه!….سلام بر مدینه ی اندوه!….سلام سایه سار ِ سربز ِ هاویه!….دلم سر بر شانه ی تاریکی نهاده!….دیگر زوزه ی سیم های ِ تلگراف ، در نیمه شب ِ چارده ماه! ؛ از بلندای ِ کهکشان! ، به گوشم نمی رسد!….اربعین! ؛ دامن خود را از تهمت ِ آهن و فولاد برچیده است!….چه می شود؟!!!…هان؟!!!…چه می شود کمی ، برای این مرد ِ خلوت ِ آیینه ها! ؛ از افسانه ی مرواریدهای ِ خندق سخن بگویی؟!!!….چه می شود؟!!!…من دلم می خواهد به قبیله ی سلام بازگردم!….همانجا که مردمانش بر سجّاده ی حاجت ؛ سر بر مُهر استجابت دارند!!!…اینجا بلور ِ پنجره هاشان تاریکی است!….گلبرگ ها را ببین!!!…به یادبود ِ غنچه های ناشکفته ، سر بر شانه ی نوحه ؛ آرمیده اند!….چقدر دلم تکلّم سیب بر گونه های شبنم می خواهد!!!…دلتنگی! ؛ سرمایه ی تهیدستی من است!!!….دلتنگی! ؛ اوّلین جایی ست که گل های گلستان ِ اشک شکوفه می زنند!….دلتنگی! ، معبد ِ سلام های خفقان گرفته است!….دلتنگی! ، سرزمین ِ بغل های ناگشوده است!….دلتنگی! ، معدنی پُر! ؛ از یاقوت های اشک است!….دلتنگی! ، بهانه ی بُغض های عمل نکرده است!…دلتنگی! ، درّه ی سرخ فام ِ کتیبه های دوزخ است!….دلتنگی! ؛ اشتیاق ِ دیدار ِ چشم های ِ انتظارهای صبور است!….دلتنگی! ؛ میقات ِ آواز چینان ِ دشت اندوه های انبوه است!…در ساعت دلتنگی کسی قرار نمی گذارد!….در ساعت دلتنگی ست که مسافران اشک! ؛ مبداء دل را با ترن ِ اندوه ، به مقصد گردنه های تنگ و باریک ِ دیده ترک می کنند!….در درّه ی دلتنگی! ؛ رودهای ِ اشک! ؛ همه به سمت ِ شمال هجرت می کنند!…دلتنگی! ؛ ساعتی ست که زندانبان ِ خاطره ها! ، دل را به زور به عقد تنهایی نفرت آور در می آورد!…ساعت دلتنگی! ؛ قرار پارتی رنج ها در پیست دل است!….ساعت ِ دلتنگی ؛ وقت و بی وقت کوک می شود!….در موقع دلتنگی ست که اشک های محرمانه ی نوزاد! ؛ بالغ می شوند!….دلتنگی! ؛ نگهبان ِ صبور ِ دل های غریبه با قرار است!….در دلتنگی ست که در یک چشم به هم زدن! ؛ سال ها خاطره را عبور می کنیم!…مرور خاطره ها ، کلید ِ در خانه ی دلتنگی ست!….دلتنگی! ؛ قیامت ِ لرزش و ریزش ِ آتشفشان ِ نگاه های خیره بر راه است!….من دلم تنگ است!….دلتنگم!….اکنون وقت تولّد نوزاد هجرت است در دل تنگ ِ من!….پس به تو می اندیشم!….به تو می اندیشم ای اقیانوس ِ نگاه!….به تلاطم بی امان لبهایت!….به سوگندهای بابونه ای تو!….نگاهت! ؛ بارش ِ انبوه خاطره هاست!….به یاد توام!….در گردنه های پُر پیچ و خم ِ سلام های اوّلیّه! ؛ به یاد توام!….در دوره ی عاشقان ِ حجر!….مرا به گلستان ِ معنای تو راه نمی دهند ، ای سبد ِ تازه ی خمیازه های متبسّم!….با من از حوالی افق های به خون تپیده ی فاحشه ی خورشید! ؛ سخن بگو!….از ترانه ی طور تکلیم!….از بلندای جُلجُتای صلیب!….من برای تو لب پرواز می گشایم!….تو به تقدیر من نیاندیش!!!…منبرهای اینجا! ، همه زکام موعظه دارند!….من خودم را ذرّه ذرّه! ، به فرسنگ های ناپیموده سپرده ام!….مرا صدا کن!….مرا صدا کن ای ملکوت ِ تقدیر!….با سلیس ترین سکوت هایت! ؛ مرا صدا کن! ، ای ملکه ی آب!….صدایم کن تا از اعماق ِ فریادهای ِ ناشنیده ، مبعوث شوم!….بگذار!….اجازه بده قبل از بیداری ام! ؛ در تنالیته ی کلام تو! ، جاودانه شوم ! ، ای اکسیر ِ اسکندر در واحه های مجهول!….
نیمه ی شبهای فطرت ِ شرقی من!….مثل دامنه های مه گرفته ی انبوه! ؛ دلم گرفته است!….من هنوز از جادّه های هجرت بازنگشته ام!….هنوز کودک بودم که به جُرم عشق بازی ِ آیینه ، بر منجنیق ِ ابراهیم! ، به گُلستان ِ آتش شدم!….آن روزها! ؛ هنوز سعدی، از دوزخ موعظه به بوستان ِ کفرهای زلال نرسیده بود!….در نیمه ی پاییز محاکمه ام کردند ، قاتلان ِ وحشی ِ سحر!….به من می گفتند: تو! ، در سقوط امپراطوری برگ ها دخالت داری!….باید در برابر ِ مقبره های ِ بی نشان به صلیب ِ خواستن ها کشیده شوی!….مرا در سحرگاه ِ تسلیم ، نشانه رفتند!….این! ؛ شلیک ِ اشک های شناسنامه دار بود که مرا مسافر آخرت کرد!!!….من از پایان خودم آغاز شدم!….در نیمه ی راه ؛ شبنم ِ تنهایی را دیدم که رکعت های تبسّم ، فراموشش شده بود!….دلی را دیدم که شیون ِ جعلی ناودان را رهبری می کرد!….من از تاریکی تنهایی بیم ندارم!….از تنهایی ِ تاریک! ، می ترسم!….بیا و زندگی مرا ببین!….ببین و باور کن!….باور کن!….اینجا! ؛ کسی از من ستاره ی خاموش نمی خرد!…..تابعد……

دل نوشته های یک چپ دست….۱۴


شیرین ترین لهجه ی ناشنیده ی شرقی ِ من!….سر بر آستان پاک ِ پنجره و آیینه ات می گذارم درین لحظات ِ تاریک ِ عبادت!….پرچم ِ سجود را بر می افرازم تا در گردنه های خیبر ، شوالیه های ِ فاتح ِ قلعه ی رنج ، به تسلیم شدن این همقطار قدیمی اشان نیاندیشند!….در میانه ی کولاک ِ واژه ها! ؛ از سیلی ِ زندانبان ِ کاغذ! ؛ از پشت میله های خطوط برایت یک سلام ِ بکارت بر باد داده می فرستم!….این افق دلواپس را تماشا کن!!!…نگاه کن!…وداع زمین با آسمان تماشایی ست!….امشب! ؛ احساس ِ کاج و تکلّم در من به عرق نشسته است!….امشب! ؛ آوار ِ خداحافظی را در بازار ازدحام ، می فروشم!….به دروازه ی سرزمین ِ امپراطور ِ سایه ها خیره مانده ام!….چشم دوخته ام به سرزمین مرگ!….این دل ِ یتیم ، جلگه های شکسته را یک نفس! ؛ غواصّی می کند!….آه سرگردانم را بیاب!….آن را پیدا کن و چون گُلی از سیلی ِ توفان رهیده ، زینت ِ جنگل ِ گیسوان ِ عطرانگیزت کن!….می دانی؟!….کسی بر مزار دل نوشته های بیکسم مادری نمی کند!….
ای عزیز ِ غریبانه های بیکس و گمشده!!!….اینک این مریم ِ خمیده بر صلیب ؛ در نوحه ی مسیحی نوجوان ، ابدیّت مرا نفرین می کند!….این تن ِ بی وطن! ، از خاموشی مادر است که مهمان ِ آذرخش های لات شده است!….کمی تابوت ِ آرزوهایم را تکان بده!….ببین!!!…این سرنوشت ِ من نیست که بر شانه های بلوط ، سنگینی می کند؟!!!!…این خس خس ِ نفس های به شماره افتاده ی من نیست که دفتر ِ اهالی ِ سرزمین الفباء شده است؟!!!….نه تلاوت ِ اندوهی! ، نه ریسمان ِ خاطره ای؟!!!!…به کجای ِ این دل ِ ویران بیاویزم قبای ِ آرزوهای جوانمرگم را؟!!!….با من بیا به نیمروز ِ خاطره ها!….بیا!….همان جا که خاکستر التماس به دوزخ ِ تقاص پس داده ی من وام می دهند!….همان جا که خنجرها ، بهترین تصنیف ِ حنجرها را در قاب ِ پنجره ها زمزمه می کنند!!!….همانجا که قوچ های ِ کعبه به میهمانی ِ آتش های بریان می روند!…شعله ی شعر را در من نظاره کن تا زمزمه ی فرصت های غریب را از دست ندهی!….قافله ی مثنوی ها در سرزمین ِ ریگ های ِ بازیگوش! ، از دل – گریه های ِ بی سرانجام ِ زنگوله های شتر حکایت می کنند!….اگر تو اجازه دهی ، غنچه های اشک ، یکی یکی شکوفه می زنند!….بیا و این دل تبعید شده از آغوش ِ مادر را ، مادری کن!….بیا!…بیا تا دوباره مرا به درّه ی دوزخی کتیبه ها بدرقه نکنند!….اگر تو با من باشی! ؛ کسی جرات نمی کند ایل ِ کوه نشین ِ پوپک ها را ، پرپر کند!….اگر تو با من باشی! ؛ گردنه های اجدادی ِ من! ؛ گردنکش ترین بادها به نوازش خاک مامور می کند!….بی تو من واژه ها را سقط می کنم!….بی تو فانوس ِ مثنوی سویی ندارد!….بی تو! ؛ تقدیر من همان حمّال ِ آوار خداحافظی بودن است!….اگر به بی سرانجامی ِ زندگی ام رحم نمی کنی ؛ به احترام ِ های های غریبانه ام دست بزن!….به آه های اربعین سوگند!….به سرگردانی نگاه بر جادّه های انتظار قسم!….قسم می خورم که آه های ِ آرزو را در خیمه های سوخته از نگاه ، به خاکستری سوخته در شب های طولانی ِ شراب ، بنشانم!….بین من و تو ! ؛ یک پدر! ، یک مادر! ، راه است!!!…در کجای ِ این اشک یتیم نشسته ای ای هزاره ی فریاد؟!!!…از کویر ِ گونه های که گذشتی که این چنین افروخته و عطشان! ؛ شمشیر ِ فاخته ی اندوه ، آخته کرده ای؟!!!….
ای ملکه ی مهربان ِ تصویرهای نیمه تمام شرقی من!….اینک این منم!!!…مهدی تو!….فرزند تپش های خسته و چالاک!….اینک این منم که خاتمه ی رنج های ِ کودکی اش را ، در سرآغاز شب های ِ اشک! ؛ قربانی قدومت کرده است!….بی تو من یک شهید بی معنایم!!!….بیا و ببین چطور خنجرها در دشت مثنوی های ِ غریبم ، غزل های عاشقانه می خوانند!!!…دیگر این واژه های ِ خون به دست ِ دشنه لب! ، فریاد ِ التماس ِ اشکهایم را نمی شنوند!….هیچ شمشیری از برهنگی تن ِ خسته ام شرم نمی کند!….این آفتاب خاطره ها نیست که از پشت کوههای ِ مشعل برای سوزاندنم ، هروله کنان طلوع می کند؟!!!….مرا در رطوبت ِ تورهای تصویر رها نکن!…من دل ِ لیلا زده ام را در دشت های ِ خالی از نوحه ی مجنون گرو گذاشته ام!….امشب! ؛ شب ِ وداع ِ بوسه ها و عزیزم هاست!….امشب من در دریای ِ دلم! ؛ با سرعت هزاران گره ی بغض ، می دوم!….در ساحل ِ چشم ها، کسی منتظر من نیست!…سالهاست کسی بر ساحل چشم های منتظرش ، ترانه ی دست تکان دادن را زمزمه نکرده است!….گلبرگ های خسته و بی وطن ِ ابر تماشا کن!….اینجا سرزمین من نیست!…سرزمین ِ من! ؛ سرزمین ِ سرنگونی هاست!….تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۱۳


کوهسایه ی شرقی ِ من!….اینبار در تحویل ِ سال ِ شمسی دلتنگی چیزی ننوشتم!….سنّت شکسته ام ای پرچمدار ِ رسوم!….دیگر برای تحویل ِ سال شمسی ِ دلتنگی نمی نویسم!….بگذار اندوه تمام سرزمین وجودم را در خودم فتح کند!….دیگر نعمت بیماری هایم تکمیل شده است!…تمام وجودم در اختیار سربازان مهربان ِ مرگ است!….ببخش!…ببخش مهربان آیینه ای ِ من!….ببخش!….دیگر بس است!….دیگر بس است!….غروب اربعین را دیدی؟!!!….دیگر نمی خواهم به کُنج ِ خلوت ِ تنهایی ِ نفرت آور برگردم!….دیگر نمی خواهم نگاه ِ یتیمم ، خالی از فرشته های چادرنشین ِ سایه باشد!….دل ِ گرفته ی نگاهم را ببین!….قلّه ی رنجهایم دست نیافتنی ست!….این نسترن های داغدار از تیررس ِ شقایق های به آتش تپیده بازمی گردند!….نمی خواهم از عبادت های اندوهم ، در ِ رنج ِ دیگری به رویم باز شود!….گاهواره ی تابوتم را ببین!….
آی! ، بلندای ِ تجلّی ِ شرقی من!….اینک این منم که در آستان ِ آشیانه ی تو ، دست در پای التماست دارم!…این عطر دل ِ خون من است که در همه گاه ِ بلوغ ِ تو پیچیده است؟!….ببین!….ببین!…گویاترین لکنت ِ التماسم را بشنو!…چکّه چکّه! ، موسیقی اشکهایم ، سکوت ِ دشت های داغدار ِ عشق های ِ بر زبان نیامده را شکسته است!….دست محبّتم را می گیری؟!!!….های های ِ دوستت دارم هایم را باور می کنی؟!!!….ببین!…منم!…آنکه سالهاست از میان این واژه های دنج و سر به زیر ، تو را صدا می کند!….چشم های ِ بارانی ام را به جام بکش!…بنوش و ببین!…زندگی ام به جنگل ِ لعنت تپیده است!…یکسال ِ شمسی ِ دلتنگی از اربعین گذشت و رفت!….ببین!…آی!!!….می بینی؟!….شمشیرها برای بوسیدنم می آیند!….مرا ازین زندان با ترفند ِ ملاقات خلاص کن!….باورکن!…باورکن! ، دیگر نمی خواهم از سرزمین ِ سایه ها به خورشید نگاه کنم!….دیگر از این آیینه های ِ قاتل تصویر بیزارم!….مرا به سیاچادرهای ِ ازلی ام بازگردان!….از مردان ِ نیایشگاه ِ مقدّس ِ آّب ، برایم وقت آیینه بگیر!….قصّه ی صلحنامه ی فریاد و سینه را باز بنویس!….سرنوشت ِ نکبت ِ خاموش ِ مرا گردن بزن!!!….غرامت ِ لبخند را از دست ِ چپم بگیر!….نمی خواهم به تنهایی نفرت آور خویش بازگردم!….نمی خواهم!…..من دلم خمخانه ی گیسو می خواهد!….مرا به همان کوزه بازگردان تا رسالت خود را به خداوندگار ِ تنهایی و رنج ، پَس بدهم!….پَسند ِ خاطر عزیزت خودم را کُشتم!!!….خنجری بر حنجر عبور داده ام تا عطش عطش ، ویار ِ خاطره کنی!….ببین!….بغض ِ خوبی!….راه بندان هق هق است در گلویم!….خلوص ِ نگاهت را به دیدار عطشکناکی ام ، در غبارگاه ِ خاطره ها بفرست!….این حوالی ، دلی شکسته است!….نوحه ی اربعین دارد!…می شنوی؟!…گوش کن!…خیبر دلش فرو ریخته است!…اشکش را صیقل داده است!…بارنامه ی غریبی اش از سرزمین ِ جگرخوارگان ِ مژگان صادر شده است!…چه سوز غریبی در صدایش افروخته است!…ببینش!….آنجاست!….کنار نیمه شب نشسته است!….نگاهش کن!…نگاهش کن تا کاروان خاطره اش از واپسین ِ خطوط ِ به زوزه نشسته ی طلوع بازگردد!!!…آی!!!…آهای!!!…فرزند ِ زخمهای ِ ناگهان!!!…آتشفشان ِ به خاکستر خاموشی نشسته!!!…در تنورخانه ی قلبت چه می گذرد؟!!!…چه می گذرد که اینگونه به سوز و رنج ، چون موج های ِ شرمنده ی فرات ، نوحه می کنی؟!…اینجاست!…اینهاش!…دوشیزه ی خالص ِ آتش!…سایه نگار ِ آفتابِ اندوهت آمده است!…برایت یک دل سیر رقص ِ آتش افروخته است!…نگاهش کن!…ببین!…اینجاست! ، کنار تو!…ملکه ی آب های ِ باکره ی شرق!….
آی! ، معمّای ِ ها و آیینه!….معمار ِ تصویرهای ناتمام ِ شرقی ِ من!….امشب به بزم گریه های فقیر کسی نمی آید!!!…من و اربعین تنهاییم!….خواستی ؛ دلت خواست ، از شکاف غرورهای شکسته ، پُشت کوره راه ِ دلهای تنگ ، از زیر ناودان های لال که بگذری ، دری ست که امیّد ِ هیچ کوبنده ای را انتظار نمی کشد!….دلت خواست بیا!…از کمان ِ ابروانت شلیک شو!…مسیر آسمان راه بندان ندارد!….بلیط ِ شراب ارزان است!…خواب های معصوم و نابالغ را برایت خبر کرده ام!….دست های ِ حیرت را آغوش آموخته ام!….بالش ِ سینه را پُر از ابرهای حامله کرده ام!….سکانس تماشا را برای قدومت آب و جارو کرده ام!….پنجره های غروب را به سمت ِ خواب ِ تو گشوده ام!….سبدهای خمیازه را در صف نیایش گذاشته ام!….کوهپایه های نیایش و گردنه های رفیع قنوت را دستور زمزمه داده ام!….گلّه های ثمود را به مرتع های لبخند فرستاده ام!….برایت شبستان زیور را عمارت کرده ام!….سرداران ِ آیینه را به گردنه های خیبر فرستاده ام تا تمام کوهها و قلّه ها و قبله ها را خبر ِ تشریف فرمایی ِ تو بدهند!….با همین دستان ِ تهی از آغوش! ، با همین لکنت یتیم! ، با همین نگاه تهیدست! برایت یاقوت ِ اشک جمع کرده ام!….بیا!….بیا عزیز دلم!….بیا دورت بگردم!….بیا تا دروازه های شهر ِ شادی به رویم باز شود!….اشک!…اشک!…اشک!….نمی دانی اشک چیست؟!….ایکاش می دانستی!!!…اشک مسافر دل است که از ارتفاعات جگر با ترنِ خون از مرزهای پُر خاطره ی سینه می گذرد و قدم بر جلگه های مرطوب ِ گونه می گذارد!….خلوص ِ اشک به سرخی آن است!….اشک و گل ِ سرخ ، خواهران ِ تنی اند!….تا به حال بر علیه اشک هایت قیام کرده ای؟!!!….اکنون بدان و باور کن! ، ای زلیخای ِ معلّم!….دست های ناتوان ِ اشک را به صیّادان ِ ترنج و رنج سپردن عدالت نیست!….این دست ِ یتیم ، دستگیری ِ یوسف می خواهد!…امّا دست های ِ تو!….دستهایت را به من بده تا ببینی چگونه آن را به قیامت بوسه می رسانم!….ببین مهربان ترین آواز ِ شرقی ِ من!….ببین!…کمر ِ جوانی ام شکسته است!….بی تو من دلم را در ازدحام ِ عزیزم های ِ در به در ، گُم می کنم!….بی تو هیچ تصویری در گذرگاه ِ آیینه به انتظار ننشسته است!….بی تو من از بادهای ِ هیاهو سیلی می خورم!….نگرانی ِ قلم بر چهره ی به عرق ِ سرد نشسته ی کاغذ را ببین و رحم کن!….بیا و تمام مرا از خودت بِبَر!….باز می گویم: امشب زنی در من گمشده است!….زنی که زبان غربت را خوب می داند!….این دل ِ خون اوست که شمشیر بسته است؟!!!…آوار خداحافظی بر شانه های غرورم سنگینی می کند!….اینجا بی تو ، بی پرستوست!…ابرهای مهربان ، بی تو سایه ندارند!…بی تو من یک آواز متکلّم وحده ی خاموشم!…بیا!…بیا تا باران ، لبهای ِ بوسه اش را بر لب ِ عطشان زمین بگذارد!…بیا تا قافله ی جستجو به مقصد دیدار برسد!…بیا تا فانوس های پلک زن! ، برای ابدیّت ، پلک روی هم بگذارند!….بیا تا من مثنوی ِ وداع را در پایان ِ خود و آغاز تو تمام کنم!….بی تو! ، ضیافت ِ فاحشه ی خورشید ، در دهلیزهای تو در توی ِ نگاه من ، کماکان برپاست!….در غروب آرزوهای نوجوان ِ من! ، فقط قبیله ی اندوه طلوع کرده است!!!….تابعد….

دل نوشته های یک چپ دست….۱۲


….اینجا!…..روی این خطوط ِ به سوگ ِ توازی نشسته!….قیامت واژه هاست!….من دیشب! ، سحر! ، خواب دیده ام!….خواب دیدم! ، دست ِ کودک تاریخ را گرفتم و به تاتی تکلّم بردم!….بگذریم!…امشب قلم جور دیگری به من نگاه می کند!….گویی با من سخن می گوید!….می گوید: بگو!….از درونت!….ساده تر!….ساده و صمیمی!….شاید کسی ، دلی ، بعد از خواندن این رنج نوشته ها ، دست ِ عاطفه اش را به تو قرض دهد!….بگو از بوسه های مصلوب!….از این آغوش ِ باکره!….از این لبخند ِ مجرّد!….کمی حرف بزن مهدی!….حجله گاه سیاهت را بگشا تا شاید دوشیزگان ِ زلزله ، گرد و خاک ِ زنگار نشسته بر قلبت را تکان دهند!….باشد!….باشد برادر من!….خواب دیدم!….خواب دیدم دستم از پای ِ التماس بریده شد و به آستان تهجّی کاج رفته بودم!….آوار خداحافظی را از دوشم برداشته بودند و جُلجتای ِ سلام ، اذان ِ خوش آمد سر داده بود!….در محاذی ِ آستانه بودم که دیدمش!….دیدمش در حالیکه شراب شهادت به لب های خونین ِ فراموشی تعارف می کرد!….اینجا مکاشفه لازم است تا بفهمی بر من و دلم چه گذشت!!!….
آی! دوشیزه ی ازل در آسمانِ ابدیّت شرقی من!….ای بانوی تهجّی!….ای سپیده ی مه آلود نیایش!….ای شبنم زاده ی سحرگاه نیل!….از خرامان خرامان زیبایی توست که نازی نام گرفته ای!….کاش می دیدی!…کاش می دیدی ، هنوز چشمانم آسمان باریده ی اندوه توست!….ای کاش وقتی روی از آیینه می گیری ، آه های اربعین دامنگیرت نشود!….من نبض احساسم هنوز به پای تو پرپر می زند!….ببین چگونه در انتظار تو ای دوشیزه ی الهام در حوض نقّاشی ِ اشک ، غسل می کنم!….مرا ببین!….ببین! چگونه در غم فراق بودن هایت به سایه ی سیاه ِ نبودن تپیده ام!….عمری به آه تپیده دارم برایت!….درین ثانیه های به غربت نشسته ی عزادار ، تو را می بینم ای بانوی ِ پیاله و آه!….پژواک در به دری هایم را بشنو!….ببین!… به این دستان رمیده از ترنج و رنج نگاه کن!….ببین!….ابراهیم قلب من بت می تراشد در پرستش خانه ی خون!….انگار دلم میراث ِ انگاره های اندوه است!….هنوز هم مال توام!….خوش به حال ثروت خوش حالی ِ تو!….بیا!….بیا یکبار دیگر این دستهای ِ جامانده از دستگیری را به سرانگشتان ِ شفابخشت برسان!….روزگار جوانی ام پُر از نیایش سرنیزه هاست!….می خواهم دلم را نذر افق های فاحشه کنم!….دیگر مادرم ، پدرم ، تو! ، از سمت طلوع نمی آید!….این اندوه عارفانه!….این ییلاق ِ بی عشایر!….این گاهواره ی تابوت!….این مریم مصلوب!….این مسیح حامله!….این اشک به لعنت نشسته!….این عصمت پاره پاره!….این معصومیّت بازیگوش!….اینهمه دامن پرورشگر!….این همه نفس نفس زدن های آتش گرفته!….اینهمه اشرافیّت فقیر!….این همه قهقهه های شیون!…این همه من!….این همه تو!….این همه دریغ!…..تاوان کدام مشعل نگاه است که برای خاموش کردنم آمد و دیگر بازنگشت!….بیا و محض رضای ِ خدا مرا از میهمانی شیون خلاص کن!….هنوز دستهایت می توانند غم های ِ استخوان سوزم را به فراموشخانه ی ابدیّت گسیل کنند!….ببین!….ببین از فرط تنهایی به نفرتخانه ی عزلت کوچ کرده ام!….ببین!…از بس که نیامدی ، از سرزمین سکوت به تماشاخانه ی سقوط پناه آورده ام!….آی بانوی تصویرهای باکره!….مرا رها کن!….مرا از یقین گاه اشک به سرزمین خیالات ِ صبور راهی کن!….مرا که درین دل نوشته های ِ بی همراه ، آزاد و رها ، در به درم ، رها کن!….برای ِ رضای ِ توست که هرشب از خنجرها به صرف جگرگاه پذیرایی می کنم!….برای خشنودی توست که کوزه های نگاهم هنوز پُر از عطش های عجول است!….بگذار زمانش برسد!….آنوقت خواهی دید که چطور گلدسته ها و مناره ها فریاد حیّ علی الوداع را سر می دهند!….بیا تا دیر نشده فکری برای زخم های اساطیری ام کن!….هنوز ضربان ناهماهنگ ِ قلب ِ خسته و شکسته ام ، سرود ملّی این دل نوشته هاست!….هنوز با دست ِ چپ می نویسم!….هنوز قلم در دست چپ من است!….مماس با قلبم!….بگذار یکبار سرزمین غبار گرفته ی دل ِ من ، به هلهله ی عزیزم های ِ تو زلزله بگیرد!….
دلیل غریبانه های ِ غربت ِ شرقی ِ من!….دیگر از خودم فرود آمده ام!….دیگر آواز حیات را قطع حنجره کرده ام!….قول داده ام به خودم که دیگر بهانه ی مادر را نگیرم!…..مادر!….مادر!…..مادر!….آخ مادرم!…..قول داده ام!…. ساکت و آرام می نشینم و به آمد و شد ِ خورشیدهای فاحشه ، صبور ، فقط نگاه می کنم!….دیگر تنهایی ام را با اشک پُر نمی کنم!….می شوم شبیه دق!….ساکت و صبور!….دیگر آیینه هایم را قاتل تصویر خطاب نمی کنم!….اصلا دیگر آیینه ام محتاج تصویر نیست!….روح ِ سرکش و بیقرارم ، دیگر در بندرگاه ِ لنگر ، بیتوته نمی کند!….فرود آمده ام!….بی رنج تاویل یا تفسیری!….فرود آمده ام مادر!….سر روی ِ زانوی مهربان و بی منّت ِ زمین می گذارم ، تا عظمت ِ آسمان را در قابی نیمرخ ، تماشا کنم!….دیگر پرچم یتیمان را بر فراز قلّه های رفیع ِ قنوت افراشته نمی کنم!….دلم پُر است!….دلم پُر است از رمزهایی که هیچکس جز تو! ، از آنها پرده برنداشت!….مادر خوبم!….امشب در من زنی گمشده است!….زنی که مرا از باتلاق ِ اندوه به جلگه های ِ لبخند کشاند!….همان دختری که قُمری ها روی ِ شانه هایش لانه می سازند!….همان که دروازه های ِ شعر مرا به روی لشگر جرّار و قتّال ِ طلوع های یاغی گشود!….همان که هیچوقت ادّعا نکرد به قلب احساس من زده است!….همان که هیچوقت نگفت رمزهای ساده ی پیچیده ی مرا کشف کرده است!….همانی که در انتظارهای ِ سرخ ِ من! ، از من انتظاری نداشت!….همان دختری که تمام قبله ها و سجّاده ها برایش نماز می خواندند!….همان که به حرمت ِ دل شکسته ی من ، تمام نمازهایش را شکسته می خواند!….دلم برای تو تنگ شده است!….دلم مثل جراحت ِ دل ِ آسمان از عبور شهاب، زخمی ست!….دلتنگ ِ توام ای علمدار تابوت و کهکشان!….ببین!….ببین این مهدی توست که در عزای ِ عزاداری اش ، چونان عَلَمی فرو افتاده بر مزار ِ ستاره ی گودال قتلگاه است!….ببین!…ببین چگونه درین روزگار دراز و تلخ ِ نبودنت! ، مثل ابرها در به در و بی وطنم!….ببین عزیز دلم!….نه آرامش سکوت دارم ، نه شعله ی روشن دیدار!…..بی تو درین کهکشان ِ رنج به خاکستر شهاب نشسته ام!….امشب با مثنوی های گمشده قرار دارم!….امشب برایت از غربت نشینی های ِ عبور ، قصّه ها دارم!….می دانی؟!!!…دیگر گوش  ِ محرمی ندارم تا آوازهای ِ تلنبار ِ رنج را برایش پچ پچ کنم!…..دوباره می گویم: درین کهکشان ِ رنج! ، نه آرامش سکوت دارم نه شعله ی روشن ِ دیدار!……تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست…۱۱


دختر معجره های عتیق ِ شرقی ِ من!…..این کیست؟!….این کیست که در آستانه ی حرم ِ آه های آیینه ، از گرم ِ گلوگاه ِ استخوان خویش خنجرها را بدرقه می کند؟!…..چقدر معماری ِ شمشیر مهربان است!!…چقدر دوست دارم به ملاقات ِ دلم بروم!….بروم به ابدیّت!….آنجا که همه چیز در احاطه ی عدم ؛ کاج و تکلّم است!….یک شب دلم با سحر زنده داری کرد ؛ امّا! ، با تلالو اوّلین شعاع های فاحشه ، سحر! ، دختر همراه شبهای تنهایی ِ نفرت آور مُرد!…..نسیم از همان حوالی که می گذشت کوکویی کشید و همه ی شهر را به دنبال اسیر کردن دلم بسیج کرد!….پس من دلم را کُشتم!….با کمی دعاهای دخترانه و نیایش های ممنوع!….حالا در این آستان ِ مقدّس ! ، به اعتراف ایستاده ام!….ایستاده ام تا بگویم : این ستاره ها که بر شانه ام می درخشند ، به زبان غریبی برایم نوحه می کنند!….من و کابوس شبیه یکدیگریم!….تنها تفاوت ما در خواب و بیداری ست!….هیچکس به اندازه ی من از هبوط دختر ِ زخم خوشحال نشد!….من شرمنده ی تهیدستی ِ خویشم!…..این خس خس ِ غریبانه ، پاداش رقصی ست که در شامگاه هبوط در برابر هزاران آیینه ی نظرباز انجام دادم!…..من یک مرگ باکره ام!….این نجوای ِ تکراری من است که در سلول های ِ ستمگر ِ تنهایی نفرت آور ، پژواک می شود!…..من تاریخ ِ دل نوشته هایم را از نخستین رنج ِ زایش به یاد دارم!….من غوغای شادمان سرها را در جشن باستانی سرنیزه ها به چشم دیده ام!…..من بوسه های مسافر را پناه داده ام!…..من توفان تصویر را در اقیانوس چشمان ِ زلیخازده ات ، ساعت ها و ماهها و سالها ، به تماشا نشسته ام!…..در دل ِ من ، کسی به انتظار شفا مسیح را اشاره نمی کند!…..اینجا همه مهمان مزار خویش اند!….رقص ِ شبانه ی نارون ها در جشن ورود کاج ها به دانشگاه تکلّم!، تماشایی ست!!!!…..دیگر کسی با زخم هایش فاصله ندارد!…..کسی به دعوت مرهم برای مستی ِ شبانه لبیک نمی گوید!…..من مانده ام و حضرت شمشیر!….من مانده ام طاق های جنسیّت!….من مانده ام هزاران سال گریه های تنهایی نفرت آور!…..من به معمّای خویش یک دست ماراتن تصحیح را باخته ام!….من با نگاه ِ روستایی و این ذهن ِ پریشان و در به در ، هنوز سبدهای ستاره را به سفره ی آسمان اجاره می دهیم!…..این دستهای کیست که سکّه ی سرگردانی مرا در کاسه ی چشمانش می چرخاند!….دیو فراموشی هنوز طلسم حضورش را نشکسته تا پری زیبای ِ دوزخی ِ قصّه های شب شهرزاد ، از دام جادوگر واژه ها رهایی یابد!….من از فراز حقیقت با شما سخن می گویم!….از بلندای شعر!….من واژه می فروشم!….من شاعرم؟!!!…..یعنی دلم تابوت واژه های متجاسر است؟!!!….بعثت واژه هایم را ببین!….هریک با لبی دشنه و دستی لبریز از عطش از گور خویش مبعوث می شوند!…..تابعد…..

سپاسگزارم….


من بهار و عندلیب ِ خود شدم!
هم مسیح و هم صلیب خود شدم!
در دل ِ من هرچه او می خواست بود!
دیدم آخر حرف ِ کف بین راست بود…..
…..از همه ی دوستان ، سروران ، اندیشمندان و بزرگوارانی که با پیام تسلیت و ابراز همدردی با این برادر فقیر و حقیرشان ، مراتب بلند احساس و عاطفه را به نمایش گذاشتند ، صمیمانه و خالصانه سپاسگزاری می نمایم…هرچند در سپاس از اینهمه محبت کلامم ناقص و قلمم قاصر از بیان است ، مجددا مراتب سپاسگزاری خود را اعلام می کنم و برای همه ی دوستان بزرگوارم و سروران ارجمندم دلی شاد و تنی سالم و روزگاری شیرین و به کام آرزومندم….تابعد….
مهدی

تسلایی برای دلت


مهدی جان! ، در غمت شریکیم و به همراهت به سوگ می نشینیم.
دکتر امینی زاده و خانواده


دل نوشته های یک چپ دست…۱۰


کهکشان رویاهای قشنگ ِ شرقی من!….نمی خواهی کهکشان رویاهای قشنگ را ببینی؟!….می خواهی سرداران سپاه ِ نیلوفران عطش را ملاقات کنی؟!….بیا!….بیا به خاکهای سرزمین چشم من!….به آبادی سرسبز برهوت!….خاصیّت خاک چشم من این است!….من دلم را در ازدحام تنهایی گم کرده ام!….می خواهی سری به خطّه های موسیقی بزنیم؟!….برویم تا ببینی ، هزاران هزار ، حامل واژه بر یک نفس از تحریر خیال ِ تو ، چگونه جان می کَنَند!!!….تو از هر ثانیه که عبور می کنی ، تمام عقربه ها از حال می روند!….بیا!…بیا دلم را بگرد!….شب را در دلم بیتوته کن!….صبح! ؛ علی الطلوع! ، از فرط کابوس پف می کنی!….می روی تا بعد از نیایش ِ آیینه از او تعبیر بگیری!….احساس می کنی آیینه حالش کدر شده است!….روسری شهوتت را از روی مهر برمی داری!….آنگاه اسرار دوشیزگی ات تیری می شود در قلب بدخواهان عاشقت!….وقتی فروردین نگاه تو می وزد ، تصویرهای خنک اردیبهشت به میهمانی خردادِ آیینه می روند!….از عطر دم کرده ی اسفند توست که تمام یخ های نگاه ، از آبشار احساس ، چون بهمنی بر دی و امروز آوار می شود!….این آب ، آن جاودانگی مقدّس است که چون آذری بر دل اندوه فرود می آید!….یک شب بیتوته کن در دل این یتیم خجالتی!….ای کاش آوای ِ محزون نقّاشی شده ای بودم برایت تا مرا در فاصله ی لبهایت زمزمه کنی!….ای کاش وقتی از مزرعه ی دیدار بازمی گردی ، سنگ های تخیّل را که پیش پایت افتاده ، ببینی!….
آی! ، مصلوب جلجتای مثنوی های شرقی من!….در جستجوی نخستین تهجی عاشقانه ات هستم ، ای همه تغزّل و عشق!….تو از واژه و حریری!….تو از گُل و عاطفه ای!….تو از عشرت و حیرتی!….تو تنها ودیعه ی الهی هستی که در قلب من جا مانده است!….تو از دل و واژه ای ای حریر ِ سرخ!….من دلم تکلّم سیب می خواهد!….می خواهم آیینه را برایت نگاه کنم!….می خواهم پشت این دل نوشته های تراویده از دست چپم ، یک نارون دست در گردن ِ کاج ، تمام قد ، ایستاده باشد!….من در این تکلّم ویران شبیه یوحنایم؟!!!….عزیز دلم!….این تنهایی نفرت آور حجله گاه رنج است و سقوط!….این صُلب مصلوب! ، از انتهای بشریّت بر این دار باقی مانده است!….منم!….مهدی!….کسی که از موجودیّت تاریخی رنج با تو حرف می زند!….در گلویش خفقان عشق روییده است!….نگاهم کن!….ببین چقدر در به زانو افتادن ماهرم!….اهل روستایم!….از قصبه ی خاک مالی!….من همه ی واژه ها و کاج هایم را به اندازه ی قلب هایمان به ودیعه می گذارم!….قسم بر گیسوان عطر انگیزت!….قسم به مادران فرزند نادیده!….قسم بر رویاهای یتیم!….من خواب دیده ام!….خواب دیده ام که نسیم ِ ابر با میهمانان بارانی اش ، بر سرنوشت من و تو خواهد بارید!….آنوقت سیاه ترین چشمان بخت مرا به چشم خواهی دید!…تا ردّ پای چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ با من بیا!…..
حکیم انتظارهای شرقی من!….ای دوشیزه ی الهام!….ای نهال چاه!….ای کیمیای اشک!….ای مژگان پالوده به سایه سار قیامت!….در بی سرنوشتی ِ شوم تنهایی نفرت آور ، پژواک « دوستت دارم » شدم در گوش ِ ناشنیده های خویش!….خیره ماندم به روزگار ِ دراز بی آرزوها و آرزوهایم!….در صحرای رنج! ، چادر پرستش برپا کرده ام به روزهای حجّ ِ نیامده ات!….عمری به انتظار خیال و نگاه خیالت ، چه غمگنانه سرودم تمام انگاره های بودنت را!….از اشک های بی امانم چه شعله ها برافروختم تا شاید سیاشامان ، مسیر رسیدنت را به اشتباه بازنگردی!….حسرت نویس ِ نَفَس های ِ خسته ام ، ای علمدار بوسه و ناز!….سالهاست مهدی ات از رد – نوشته های چپ دستش پالوده می سازد!….ببین!….ببین در این سالهای رنج ، جز خیره  در سرزمین سایه ها به خورشید نگریستن ، چه چیز اندوخته ام؟!….آموخته ام ، هر شعله ای جز بر سوختنم افروخته نیست!….آموخته ام ، هر خمیازه ای جز برای قبر کردنم نیست!….من رسول ِ شکست های بی خبرم!….من همیشه به تماشای غروب خویش  تن ِ خویش نشسته ام!….آنقدر پُشت به پُشت ِ خوشبختی کردم که امید ، هزاران بار آمد و در زد! ، امّا مرا نشناخت!….دلم تالار سیلی هاست!….سینه ام سرزمین متروک و منقرض شده ی سفال ِ دوستت دارم هاست!….چشمان بی فروغم ، لکنت عزیزم ها گرفته اند!….بعد از اربعینم!….بعد از اربعینم ، دیگر هیچ بانوی دوشیزه ای ، شراب محبّت و نگاه به لب های شیونم تعارف نکرد!….من دلم را با دست خودم آشتی دادم!….پس از آن احساسم را به فجیع ترین واژه های فاحشه سپردم تا در نگارخانه ی یتیم ِ مانی و ارژنگ شیرش دهند!….من در شکاف نگاهم منکسرم!….در بن بست سینه ام ، منتظر!….در غوغای آهن و درد ، تسلیم!….تو بی تفاوت گذشتی ، در حالیکه من خودم را از دار تکلّم آویخته بودم!….می دانی؟!….نمی دانی! ، زایمانی که بی تو باشد ، عین ِ جذام عاقبت است!….من دلم آسمان مستور می خواهد!….بیا و کمی ، پا به پای شیونم ، پیاده برو!….بیا و نقش خاطره ها را در حوض نقّاشی غرق کن!….آری!….آری عزیز دلم! ، به من بگو کیستی؟!….در آبگینه ی سکندر ِ آیینه چه می کنی؟!….در دشت ستاره ها به دنبال کورسوی ِ کدام فانوس ِ جستجو نشسته ای؟!….بهار خواب جوانی ات فرش است؟!….کاشکی وقتی به تو می رسم پیراهن غریبی من اندازه ی بی کسی تو باشد!…..تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۹


عزیز غریبانه های ِ آشنای شرقی من!……دوستت دارم!….به این قلم زکام گرفته نگاه کن!…..ببین چطور به رقص ِ ذوق آمده تا کج و معوج ترین  « دوستت دارم ها » ی دنیا را برایت زمزمه کند!…..ببین!……چقدر از تاریکی وصال ، مهجورم!……گریه نکن!….اگر گریه کنی ، مهربانی مرا زیر لگد له می کند!….می پرسی چرا؟!…..چون من در محله ی بدنام ِ یتیم به دنیا آمده ام!…..در دایره ی رنج!….همزادان ِ من ، همه ی ناممکن های بازنده ای هستند ، در ماراتن مرگ و زندان!….یک شب خیالت را به من قرض می دهی؟!…..نه تمام خیالت را!…..خیال ِ خیالت را به من قرض بده تا مثنوی در من جوانه بزند!…..تا معجزه ی قرن ها سقوط را به چشم خودت تماشا کنی!….می پرسی کدام معجزه؟!….همین معجزه ی اشک یتیم!….چرا مرا با واژه هایم باور نمی کنی؟!….چرا نمی گذاری طول شبهای نگاهت را اندازه بگیرم؟!….می خواهم دلم را در خلیج گونه هایت غرق کنم!….من از روی جوانی ام ، به عشق تو عبور کرده ام!…..با شیرینی سلام ات ، تمام تلخی های حنجره ام ، به بار حلاوت می نشیند!….اجازه بده یکبار ! ، در نذر تبسمت ، اسماعیل شوم!….به من اجازه بده!….اجازه بده آهت را در تابلوی نقاشی ، قیامت کنم!…..
خطّه ی گمشده ی شرقی من!….دلهایی را دیده ام که در بیان و تکلّم ِ « دوستت دارم » ، به حق الیقین معرفت رسیده اند! ، امّا ؛ در سکوتی مغرور و شیرین ، زبانشان نمی رود به وادی تکلّم!…..من ولی فریاد می زنم: آی! ناشناس ترین نیمه ی شرقی من! دوستت دارم!…..دوستت دارم برای ابدیّت!….دوستت دارم برای چشمان ِ به مهر ندیده ات که هزار میخانه در آن خوابیده است!….ذلم شکسته است!….دلتنگم!….دلتنگم! به اندازه ی غروب!….می خواهم کتری نثرهایم را از اجاق رنج ِ بردارم!….می خواهم سرم را بگذارم پای ِ التماس تو!….بروم به خواب تصویرت!….خیره خیره لب های واژه پرورت را مزمزه کنم!….درد ِ من قفس است!….خیال تو بالم می دهد و تنهایی ام ، سقوط!….می دانی این روزها ، چقدر گونه های سوخته از رنجم را سوزن تنهایی می زنند؟!…..می دانی؟! ؛ من دلم به هیچ قضایی میل ندارد که هر قَدَر که دلش خواست بخورد!….من از هیچ مشیّت مسخره ای واهمه ندارم!….دلم می خواهد در یک روز ابری و بارنی ، زیر ناودان تماشای تو ؛ یک دل ِ سیر ، صدای جعلی باران را برایت دربیاورم!….یکهو دیدی ، هزار ماموریت اجباری نرفته را فدای تماشای دزدکی رخت های تعالی ات بر ریسمان الهی کردم!…..من هم مثل همه ؛ نه!!! ، مثل بعضی ها ، احساس دارم!….احساسی آیینه کاری شده!….من ذاتا اهل ولایت روستایم!….مذهبم بسیار ابتدایی ست!….می خواهم همسایه ی خیالات شیرین تو باشم!….تو مثل دریا برایم پر از زنی!…..مثل جنگل نفس هایت سرسبز است!….بیا و لب هایم را اجاره کن!….برایت خون ِ دل  شهادت آورده ام ، ای همه شقایق و نوا!….زندگی بی تو برایم مثل عذابی ست که ثواب ندارد….زندگی بی تو ، شب های بی سحر است….زندگی بی تو برایم مثل دلشوره ای نامفهوم و دغدغه ای بی پایان است!….نهال رویا را که در خاک چشمانم بنشانی ، همان شب قد می کشی!….نگاه کن!….اینجا کسی بر جنازه ی آرزوهایم ، سکّه ی کفّاره نمی اندازد!…..تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۸


حریر اشتیاق شرقی من!…سلام!!!…سلام بر تویی که از مجاورت خنجر و حریر ، برایم دست تکان می دهی!…چه کار سختی است؟!…چه کار سختی ست در برابر دیدگان ِ زلیخا زده ی تو ، واژه ها را در شرح ِ سقوط ِ دلی به وسعت ِ حنجره ی زخمی اسماعیل ؛ برهنه کرد!….گوش کن!!!…کسی در مجاورت دار ، ترانه ی منصور می خواند؟!!!…ببین!!!…خوب مرا نگاه کن!….من همانم ، که در آستان آشیانه ی نگاه تو ، فرو ریخته ام؟!!!…منم!….منم!!! ؛ تو!!!….مهدی ِ تو!….غریب آواز ِ آسمان جُل!…غوغای سکوتم را بشنو!….ببین!!!….فرو ریخته از ایستادنم!!!….با چه امیّدی سر کرده ام که در اَحیای وجود ِ تو ، روری هزار هزار هزار بار در مسیر غروب ، طلوع کرده ام؟!!!….
آی!!! ؛ رفیق شبهای ویرانی ِ اشرافی ِ شرقی من!….مرا ایستاده نگاه کن!….نگاه کن! ، اجازه بده!….اجازه بده تا مادر این یتیم به زوزه نشسته ، همان تاریکی نفرت آور باشد!….اجازه بده تا در این ثانیه های متجاسر ؛ نفس نفس زدنهایم ، شیون باد بر مقبره ی کوهساران نیایش باشد!….اجازه بده!….اجازه بده تا جنگل گیسوان به خون تپیده ام ، آشیانه ی مرغان یتیم و گنجشک های تعالی باشد!….آی!!! ؛ مادر آب های شرقی عاطفه و سنگ!…..خسته ام!….از این سرگردانی یکریز به خاک عدم تپیده ام!….با من سخن بگو!….کدام دست یاغی ِ گستاخ ، گلّه ی رودها را به بیکرانه ی رنج ِ دشت ِ غبار گرفته ی معصوم ، هی کرده است؟!!!…آی!!!….آی!!! ؛ ای عزیزم های رهگذر!….سرزمین آه های اربعین کجاست؟!….این تعفن ، بلوغ کدام حسرت به آیینه نشسته است؟!….ای نوای محزون ، مورس ِ زنجره ها نیست؟!!!….بیا!….بیا ، ای دلیل ِ بودن ها و نماندن هایم!!!….بیا و باقی مرا از خودت بردار و تو را به ترک ِ دست های به واژه نشسته بسپار!….می خواهم در ملکوتی ترین برزخ ِ رنج ، نمایشنامه ی تاریخ را تماشا کنم!….ببین چگونه ترا در زیر چتر آه ، در ازدحام ِ جمعیّت ِ خاطرات ؛ گُم می کنم؟!….تو همسر آیینه و قنوت نیستی ، معشوقه ی ماه؟!….ای آبشار تغزل و احساس!….ای باکره ی طلوع! ، ای زادگاه ِ حریر!…..بگو ترا کجای این خاطره ی معلول نظاره کنم؟!….کم کم ، به زمزمه ی فرشتگان دوزخ می پیوندم!….پس بیا و فقط یکبار!….فقط یکبار به آهنگ ِگیسوان حریرت ، صدایم کن!….فقط یکبار! ؛ مرا در میان اتصّال ِ لبان گلگونت زمزمه کن!….دلم بدجور پژواک و نخلستان می خواهد!….سالهاست دلم را در مسافرخانه ی نثر جا گذاشته ام……بیا و مرا در نیزار نینوا معنا کن با سر نیزه ها!….
غریب ِ آشنا راز ِ شرقی ِ من!…..از هلهله ی آبشار و زمزمه ی سوگندها به رقص می گذری!….می گذری!….می گذری بی آنکه به آه های مسافر ، که در پی ات زوزه کشان و پاپتی می دوند ؛ نظری کنی!!!….می روی و نسیم سحرگاهی ِ نیایش در کوهپایه های قنوت ، کافر زلف می شود!….گیسوانت جنگل وحی است در حرای سکوت!….چشمانت شرابخانه ی قنوت است در سحرگاه صیام!….مژگان ِ قتّال و خونریزت ، خیبر فتح است در مرز تبوک!….این خال در به در توست در نقطه گاه آسمان؟!….سایه ی سرگردان شرقی من!….نگاهم کن!….مرا نگاه کن!….مرا که برآمده از کاج و تکلّمم به نظاره بنشین!….نگاهم کن!…درونم پُر است از غوغای شمشیرهای عاشق!….دستهایم در عمق عمیق ِ آسمان روییده اند!….در هر نفسم؛ خستگی ِ هزاران وهم کاج هوهو می کند!….تمام ِ من ؛ آغاز تو بود!….آه! ، نیمه روشنای ِ شرقی من!….مرا همچنان سکوت کن!….بگذار خوشبختی من ، همان تاریکی محض باشد!….در واژه هایم شیون ِ بادهای یتیم را که از افق های فاحشه ، خسته و نالان بازگشته اند ؛ نمی شنوی؟!!!….بگو با من!….بگو با من !!!….بگو!!!….بگو از گوشه ی آیینه ی کدام ساز دلشکسته ی رنجور مبعوث شدم؟!….این واژه های خون به دست ِ دشنه لب ؛ خود را وقف ِ تلاوت کدامین آیه های تنهایی نفرت آور کرده اند؟!…..بعثت ِ این عمر خونین ؛ این روزگار سیاه ؛ نورانیّت کدامین غار را به ثمن ِ بخس ، به تاریکی های مادام فروخته است؟!…..من پیامبری نمی دانم!…..من از نسل ِ خاکسترنشینان ِ هبوطم!….از طایفه ی رهگذران!….از آن مردمانی که در هر نفس ِ نگاهشان ، غوغای لیلایی نهفته است!….من فرزند ِ دختر یاغی ِ سنگ صخره های شرقی ِ بیستونم!….پدرم گاهواره ی بی مادری هایم را در درّه ی دوزخی کتیبه ها آویخت و به گرگ – پیامبران ِ دوستی ، در گلّه ی چوپان پیامبران ِ مبعوث نشده ی تاریخ ، سپرد ؛ تا مرا شیر دهند!…..من بزرگ شدم!….من قسمت ِ جادّه ها و سهم ِ عبورم!….من آمده ام تا با شمشیرها فامیل شوم!….من آمده ام تا در سینه ام میهمانی بزرگ ِ خنجرها را برگزار کنم!….آمده ام تا فدیه ی کاج باشم!….آمده ام تا از هر نفس ؛ نگاه محبّت ِ شرق ، محروم باشم!….آمده ام تا تاوان معنا شود!….آمده ام تا کسی باشد که برای غربت ِ قابیل گریه کند!….آمده ام تا تمام ِ شقایق های جهان به فرزندخواندگی ِ کوهپایه های نیایش درآیند!….آمده ام تا سرود تیرباران را به کمان ها بازگردانم!….آمده ام تا سدهای سینه را بشکنم و رودخانه ی اسیر مژگان را به خلیج ِ بیقرار دل برسانم!….آمده ام تا تفسیر آه را ، در تکّه ی شکسته ی آیینه ام ، به رشته ی تحریر درآورم!….من آمده ام تا انسان ؛ درین شغالدانی ِ معاصر ، در گیر و دار ِ تناسل و تنازع ، صرف ِ واژه ی « دوستت دارم » را ، عصرانه ؛ با فراموشی ، میل نکند!….
ای شیرین ترین تصویر ِ محزون ترین زمزمه های شرقی من!….حالا که بعثت ِ این سرگردان ترین مرد ِ « عزیزم ها » به پایان می رسد ، می خواهم در غوغای آیینه هایم ، فریاد بزنم : آی! مرا به دوزخ زلال ِ آغازینم بازگردان!….بازگردان! ، تا قربان ذقّوم ِ بیکسی های خودم ، بروم!….مرا به کوچه های ِ تنگ ِ دلم بازگردان!….من از هیبت ِ آرزوهای ِ شبانه ی انسان تناسلی ، می ترسم!….اینجا برایم مثل مدینه ی بی فاطمه ، تاریک است!….مرا به همان درّه ای بازگردان که پدرم ، تابوت را برایم گهواره کرد!….به همان سرزمینی که لهجه ی مردمانش ، سوختنی ست!….به گریزگاه شغال!….به نیایشگاه ِ ابر!….به بازار تکلّم!….مرا بازگردان!….آنگاه ، برایت اشک می شوم در دل ِ قطره ای!….از شکوفه های ِ زیبای ذقّوم در میهمانی باشکوه ویل ، برایت عکس یادگاری می گیرم!….بگو!….بگو تا به حال دیده ای از این سرنوشت ِ پُر از رحمت ِ نکبت ؛ گِله ای یا از این خوشبختی ِ سیاه و شوم ، شکایتی بکنم؟!!!…..پس ؛ ناله هایم را بگذار به حساب آیینه ی شکسته ای که از آن مبعوث شدم!…..قسم به طالع نحس!….قسم به آرامگاه ِ شلوغ!….قسم به ضجّه های « بیا! برگرد! »….قسم به بغض های ندیده ی مادرم!….خسته نیستم!….سرگردانم!….سرگردان ِ افق هایی که از آن پیغام خورشید فاحشه را می آورند!….ازین تنهایی نفرت آور ….امّا…..خسته ام!….خسته ام از بس تنها ، در آرامگاه ِ خود ایستادم و آرامترین اشک های جهان را بر مزارم باریدم!….من هم مثل همه ی اشیاء ، عاشقم!….من هم آیینه ام ، مثل تمام ِ آیینه ها ، محتاج ِ تصویر است!….من هم مثل همه ی پنجره ها ، عاشق ِ تماشایم!….من هم به اندازه ی تنگ و باریک ِ لب ِ طاقچه ای ، دل دارم!….اگر تو بگویی نه! ؛ قلبم ضربانش را به مورس درمی آورد تا در شب تنهایی نفرت آور  ؛ زنجره ها و جیرجیرک ها ، به اندازه ی درازای ِ شب تا طلوع فاحشه ی خورشید ، نُت ِ محزون داشته باشند!…..اگر از آه عاشق نمی ترسی ، لااقل به مرگ عاشق راضی مشو!….دلم می خواست می دیدی ، وقتی دلم یک پُرس تماشا می خواهد ، چگونه ؛ جریب جریب ، پیر می شوم!….می خواهم برایت حرف بزنم!….حرف زدن غصّه ی آدم را دو قبضه می کند!….حرف زدن شریک می خواهد که من ندارم….وقتی می خواهم برایت حرف بزنم ، انگار این تویی که واقعا به من گوش سپرده ای!!!!….آنچنان خیره به لبانم گوش می کنی که بی اختیار هزار بار ، سلام می کنم!…..عزیز دلم!….وقتی می خواهم برایت حرف بزنم ، این تنها لحظه ای ست ، که در تاریکخانه ی زندگی ِ تباهم ، لبخند تو ظاهر می شود!…..تابعد……

….


مرگ را با چشمان گریان بدرقه می کند و زیر لب می گوید: سلام بر زندگی… بی هیچ گله و شکایتی!…..طفلکی اشتاد!…..تابعد….

پرانتز باز…..


….دردم نهفته به ز طبیبان ِ مدّعی……

دارم فکر می کنم که چقدر بجا و مناسبه تا در ادامه ی این گلایه نوشته بنویسم :

 یاران بی وفا دیوار بی پی اند…..و…..معرفت درّ گرانی ست ، به هرکس ندهند……

چقد سخته تو گریونی، ولی اون داره می خنده…..


Ali Arshadi – Toke Didi
عجیب است حال و روز این روزهای بی قراری…..این ترانه ی صمیمی عجیب به دلم می شینه….ترانه ای که شاید به شکوه کارهایی نباشه که خودم با بزرگان پاپ انجام دادم یا به بزرگی کارهایی که شنیدم از فواد و ناصر و حبیب و…..خیلی صمیمیه این ترانه برام….کاری با یک صدای جوان و معمولی و ترانه ای از یک دختر جوان و خوش استعداد….سادگی صدا و سادگی ترانه بیشتر از هر چیزی توجهم رو جلب کرد….مثل کارهای قلمیه داستایوسکی که فقط به صورت ساده ی ساده برشی از یک زندگی رو به رمان و داستان و قصه تبدیل می کرد….شیفتگی من نسبت به داستایوسکی بخاطر سادگی آثارش و واقعیت ملموسی هست که در آثارش موج می زنه….این ترانه هم برام حکم همون صمیمیت ساده و واقعیت رو داره….واقعیت…باید در وصیت نامه ام بنویسم که یه جوون ایرونی و یه دختر جوان با یک ترانه ی ساده و موسیقی صمیمی تونستن بخشی از زندگیم رو به واقعیت تبدیل کنن و اون رو جلوی چشمم به نمایش بذارن….یادمه وقتی دوست نازنینم ، هنرمند صمیمی و مردمی کاظم الساهر ترانه ی « ارجع ارجع حبیبی ارجع » رو برام خوند ، وقی برگشتم و دیدمش بهش گفتم: کاظم! چیزی که برام خیلی مهم بود توی این ترانه این بود که بخشی از زندگیم رو برام تبدیل به واقعیت کردی و جلوی چشمم به نمایش گذاشتی….یا وقتی محمد رمال ترانه ی « حبیبی وینک!  امتین جئت » رو خوند اونقدر این شعر برام تازه بود که اصلا فکر نکردم که خودم این رو نوشته بودم….می خوام این رو بگم که اوقاتی که عصبیت بر صمیمیت غلبه می کنه ، راه می افتم توی اینترنت و هی می گردم و می گردم و می گردم تا ترانه ای رو پیدا کنم که خودم رو برام نمایش بده و لحظات تلخی رو که پشت سر گذاشتم برام زنده  کنه تا یادم نره که چی بودم و چی شدم و چی میشه…..به متن ترانه نگاه کنین:
همون دستایی که عمری، به دستای تو عادت کرد
تو رو دست خدا داد و خیال دلو راحت کرد
تو که عمری فقط گفتی، جدایی چاره ی درده
گذشتی از منِ تنها، آره این اشک یک مرده
تو که دیدی غریبیمو، چرا فکر سفر کردی؟
یه کم فک کن به رفتارت، کیو تو در به در کردی؟
تو دستای منو عادت، به دستای خودت دادی
ندونستم مثل بیـــــــد، می لرزی به هر بادی
چقد سخته تو تنهایی، همه ش میگم که اون مُرده
ولی نه ای دل ساده…تو رو از خاطرش برده
چقد سخته تو گریونی، ولی اون داره می خنده
قسم میدیش که برگرده، ولی اون از تو دل کنده
تو که دیدی غریبیمو، چرا فکر سفر کردی؟
یه کم فک کن به رفتارت، کیو تو در به در کردی؟
آره تو در به در کردی، اونی که خسته بود از درد
ولی سنگ صبورت شد، بدیاتو تحمل کرد…….
اینم حال و روز این روزهای بیقراریه….قرار…..تابعد…..

آه های اربعین…..


من دل ِ خونم ، به یاد ِ آب ها!
گریه می کرد از غم ِ مهتاب ها!
در سبد اندوه ِ خود را چیده ام!
آه های ِ اربعین را دیده ام!
من دلم ، از بیکسی ها خسته است!
واژه در این مثنوی ، یخ بسته است!
مثنوی خواب است در دشت ِ حصیر!
حین ِ جنگ ِ واژه ها ؛ دل شد اسیر!
از همین جا واژه ها سُر می شدند!
شعرهایم از مگس پُر می شدند!
از دلم ؛….رویای ِ عشقم پاک شد!
پیش ِ چشمم ، رازهایم خاک شد!
های های ِ گریه هایم را ببین!
سهم من این است؟!….لعنت بر زمین!
شیونم چون طفل مادر مُرده است!
من دلم از پُشت ، خنجر خورده است!
من تمام ِ هستی ام در بند ِ توست!
خون من ، بر گردن ِ لبخند توست!
در دل ِ بی مادرم احساس هست!
خاطراتی از شب ِ الیاس هست!
ریسه بستم رنج را در سینه ام!
من تناسخ کرده از آیینه ام!
من ندارم بر در ِ دل و ان یکاد!
چشم خوردم از کسان با زخمِ باد!
طور من ای نازنین! ؛ در کوه توست!
آه های ِ اربعین ، اندوه ِ توست!
آسمان ِ شعر من مهتابی است!
یک هزارم رنج من ، بیخوابی است!
عشق من! ؛…در درد ، تنهایم نکن!
بی تفاوت هی ، تماشایم نکن!
ای گل آیینه!…جانم را بگیر!
خاطرات ِ کودکی هایم!….بمیر!!!
این صدای ِ خسته را پژواک نیست!
واژه هایم جایشان در خاک نیست!
مثنوی چون من ، دلش از سنگ نیست!
رنج در شب های ِ من کمرنگ نیست!
آخ مادر!…من نمی بینم ترا!!!
وای مردم!….من نمی میرم چرا؟!!!
گریه طغیان کرده و جانم گرفت!
واژه یاغی شد!!!….گریبانم گرفت!
من گرفتار غمی خودکامه ام!
من اضافی ، چون زیارتنامه ام!
آخ مادر!….مژدگانی می دهی؟!!!
قول ِ مرگم را جوانی می دهی؟!!!
مرگ را دیدم که روی ِ جزر و مدّ!
گام می زد مثل موجی پُشت ِ سدّ!
دیدمش خندان درون ِ جشن ِ برگ!
داد می زد: می فروشم قبض ِ مرگ!……….

مهدی شریفی (م.اشتاد)

دل نوشته های یک چپ دست….۷


دختر تصنیف های نیمه تمام شرقی من!….مثل شب های طولانی غربت!…مثل بشکن های درد و هجرت!!!….مثل دریا ، که فرزندانش را به آسمان می بخشد، دلم را به دیگران می بخشم….اگر قرص عشقی یافتی ، آن را نذر دل پاره پاره ی من کن….در شب های تنهایی نفرت آور من ، دلم غبار تسکین می طلبید و استغاثه ی برکه داشت!!!….از شب های وانفسای تنهایی نفرت آور می گفتم….از او می گفتم که به دل رسیدم!….دلی که کرامت بی منّت رنج است بر دستهای اندوه من!!!….هر گوشه اش خاطره ی رنجی بیتوته کرده است!!!….راستی!….می دانستی دلم شش گوشه است؟!!!….دارایی این دل ، رنج است و ثروتش اندوه!!!….همبستر خون است و هم پیاله ی دشنه!!!….در جهنّم وصل می سوزد و بهشت دیدار را ندیده است!!!….مرد مسافت است و رهگذرِ عبورهای بی بازگشت….تا به حال به این اندیشیده ای ، دست نوازشت را یا خورشید نگاهت را کمی به من ببخشی؟!!!….اگر تو بخواهی ، دلم فرود می آید!…من اسیر ِ جغرافیای ِ فراموشی ام!!!….یک نفر دست ِ تنهایی مرا بازی کند!!!….یک نفر آغوش نیمه تمام مرا کامل کند!!!..آی!!!…آی با شمایم!!!….یک نفر در میان شما نیست که ابابیل محبّتش را بر نعش این دل شخم خورده از مصیبت و رنج آوار کند؟!!!….یک نفر در میان شما نیست تا لب های ِ خونین اندوهم را مز مزه کند؟!!!….یک نفر راه روییدن ِ پیچک دستانم را نشان دهد!!!…..باز مرا بر کرسی جاده می نشانی؟!!!!…..آی مهربانم!….آشنای نادیده هایم!!!…..من دلم تکلّم سیب می خواهد!!!……
الهه ی شب های مجرّد گناه ِ شرقی من!!!….بارها از خودم پرسیده ام ، آیا نژاد همه ی شمشیرها یکی ست؟!!!….شمشیر محمّد با شمشیر ابوسفیان چه نسبتی دارد؟!!!….معاشقه ی شمشیرها ، زیباترین معمّای مجهول من است!!!….چقدر عاشقانه روی ِ یکدیگر را می بوسند!!!….چقدر مهربان و نزدیک ، در آغوش یکدیگر آرمیده اند!!!…وه! چه عاشقانه ی نزدیکی!!!….من می گویم ، آغوش ِ دوست درست مثل شمشیر است!!!….چون صاعقه ی شمشیر بر فرق ِ احساس فرود می آید!!!…طوری بر دل می نشیند ، که لب از غنچه ی رویا می گیرم!!!…بیا!….بیا!!!…بیا و محض خدا ، فقط یک امشب مرا بنام کوچکم صدا بزن!!!….بیا!!!…بیا که امشب فانوس ِ دل بر راه ِ آمدنت آویخته ام!!!….بیا که سالیان درازی ست که این دل ِ مشتعل ِ بی سرانجام را به امید ِ تابیدن بر چهره ی خورشید تو زنده نگهداشته ام!!!….بیا تا هر تپش کوچک دلم را ، بر آستانه ی نگاه ِ مقدّس تو قربانی کنم!!!…ببین!…ببین!!!….دلم از شش جهت در محاصره ی عشق است!!!….خودم را با زندگی حلق آویز کرده ام!!!…از لب شمشیرها لب می گیرم!!!….در شاهراه حادثه ها بارم می دهند!!!….در زلزله ی نگاهی سکنی گزیده ام و بر آتشفشان دیده ای قرار!!!….وقتی دلم خون می شود ، می دانم که از برکت ِ قدوم بار است و محرّم ِ نگاه و فصل عاشورای ِ اشک رسیده است!!!….یکی از شما به من بگوید!!!….من لاله ی ِ التماس نیستم؟!!!….یکی از شما بگوید ، چند سحر تا اقاقی باقی مانده است؟!!!…یکی با من بگوید!!!….یک نفر بگوید ، شهید ابرو در میان شما آبرو ندارد؟!!!….راستی!!!….قیمت ِ یک عشق راستین ، چند گردن خون است؟!!!….دلم می خواهد فریاد بزنم : آهای!…کسی می داند چرا عشق چند وقتی ست که غایب است؟!!!….من یک قدم از خودم جلو می زنم و فریاد می کنم : آی! دختر تصنیف های شرقی ِ قمر!!!….این چاقوهای ِ تیز ِ سلاخی ، که در نیمه شب های ِ اخم ، برای ِ واژه هایم حواله کردی چرا فرو نمی روند؟!!!….
بانوی ِ شب های ِ حسرت و گلوله!!!….جادوی ِ نیمه تمام شرقی من!!!….پژمرده شدم از بس صدایت را در پژواک کوزه های تلخ ِ بیقراری هایم شنیدم!!!….جای دل و نام من ، در جوهر تنهایی های ِ واژه هایت ، خالی نیست؟!!!…من بخاطر تو ، یک صفحه بودن شده ام!!!….بیا و یک امشب دلم را کوک کن و قایق نگاه ِ منتظر و پژمرده ام را به آبهای خلیج ِ گونه هایت بیانداز!!!….من یک گناه ِ معصومم!!!….تو نباشی ، دلم خانه ی آوارگی اش را گُم می کند!!!…من نگاهم را به تیک تاک گام های سرافراز تو کوک کرده ام!!!….بیا و محض خدا ! ، فقط همین امشب ، نوازشگر شب های یاس من باش!!!….ببین مهربان ِ آیینه ای من!!!…ببین!!!…هنوز من جوانی ام را از کُنج حیات جمع نکرده ام!!!….دلم ، اقیانوسی ست که میلیاردها ناوگان ِ رنج در آن رژه می روند!!!…مانور غم را ببین!!!…ببین چطور سنگرهای اشکم را بمباران می کند!!!….اگر تو ، صدای خسته ی مرا می شنیدی ، دیگر از عذاب ِ خس خسه انگیز تنهایی نفرت آور قول نمی گرفتی تا در حوالی من آفتابی نشود!!!….پرچمش را ببین!!!…ببین چطور لشگریانش در لا به لای ثانیه های من پنهان شده اند!!!….دلم به مهارت یک عدسی بر روی ِ خاطره هایم زوم می کند!!!…من همیشه درد و رنج را درشت می بینم!!!…درد در قاب نگاهم ، همیشه اکستریم کلوزآپ است….من ساعت های ِ رنج را اسلوموشن مرور می کنم!!!….مهربان آیینه ای من!!!…اگر این دستان ِ غریب و بی کس ، سزاوار گرفتن نیست ، شایسته ی بریدن که هست!!!….اگر می توانستم ، حافظه ی تاریخی ِ سالهای نحس ِ شمسی ِ دلتنگی را پاک می کردم!!!…بیا ای تمام من!!!…بیا و تمام مرا از خودم بگیر و تو را به من بسپار!!!….بیا و ببین ، هنوز پُر از حادثه ام!!!…هنوز بازسازی ِ دلم مثل جوک کوتاهی همه را می خنداند!!!….بیا و ببین ، هنوز تنها به خیابان ِ رفتن گام می نهم و قدم های مسافرم ، هنوز پشت سرش را ندیده است….بیا و ببین ، هنوز آیینه ها در تنهایی نفرت آور من ، اغراق می کنند!!!…بیا و ببین ، هنوز جوانی ام را در تلاقی حادثه ها جا گذاشته ام!!!….بیا و ببین ، این واژه های خون به دست ِ دشنه لب ، برای سلاخی احساسم صف کشیده اند!!!….آخر گناه من چیست که با مرگ ِ هر نفس از ثانیه های ِ خسته ام شبکه ی دوست داشتن ِ تو برفکی می شود…….تابعد…….

دل نوشته های یک چپ دست….۶


یگانه بوسه ی مهربان ِ شرقی ِ من!!!….از کنار آبشار تخیّلم!….از ارتفاع نگاهم!!!….سلام ات می کنم ای همه تاریکی و نور!!!….شامگاهی دیگر است!!!….و من از کنار تنهایی نفرت آورم به جادّه ی خیال ِ تو ، خیره خیره ، سلام می کنم!….بارها از خودم پرسیده ام ؛ که اگر معجزه ی تمشک های ترش ِ تجلّی ، بر فرق تاریکی های ِ سرنوشت من فرود نمی آمد ، و اگر پرستوهای غریب ِ دامنه ی کوهپایه های ِ نیایش ، کودک دست مرا به تاتی تکلّم نمی رساند ؛ چه کسی این دل نوشته های رنجیده و خسته را شناسایی می کرد؟!!!…چه کسی در ثبت ِ احوال تنهایی نفرت آور من ؛ برایم شناسنامه ی مسافر صادر می کرد؟!!!….تا به حال به این امر اندیشیده ای ، که چقدر باید دوندگی کرد تا بتوان یک متر خانه ی تابوت خرید؟!!!….آنقدر ویار ِ نوشتن دارم که قابله های متن ، همه فهمیده اند که حامله ام!!!…حامله ی واژه و کاج!!!…من بکارت قلمم را در چارراه ِ حوادث و در تلاقی ِ اعصار اوّل زمین شناسی ، جا گذاشته ام!!!….اینجا اعتیاد تصویر پیدا کرده ام!!!….من در خلوت و سکوت ِ کاغذ ، آنچنان واژه های قتّال و خونریز را ورود داده ام که حرف به حرف ، کلمه به کلمه ، جمله به جمله ، متن به متن احساس تجاوز دارم!!!….
آیینه ی تماشای ِ شرقی ِ من!!!….این منم!!!…مهدی!!!….غریب آواز ِ آسمان جُل!!!….فرزند کوچک و سالخورده ی دشت خواب!!!….مرد خلوت آیینه ها!!!….نگاهم کن!!!…محض ِ خدا فقط یکبار ، مرا که صادره از حوزه ی سقوط و سکونم ، تماشا کن!!!…به نظاره ام بنشین!!!….نگاهم کن!!!….ببین چقدر شبیه فدکم!!!….ببین چقدر از گردنه های خیبر دورم!!!….مرا ببین!!!…تو مرا به زندان واژه ها سپردی؟!!!….تو مرا از سرزمین ِ آرزوهای قشنگ به کوچه پس کوچه های دلتنگی و تنهایی تبعید کردی؟!!!!….تو مرا از بلندی های ِ نگاه به حفره های عمیق زخم انداختی!!!…به من بگو!!!…فقط یکبار به من بگو!!!…بگو مادرم که از راه شقایق مرا شیر می داد ؛ کجاست؟!!!!….بگو پدرم کی از گردنه های ِ خیبر با دستهایی پر از خورشید با کوله باری پر از نیاز و نماز ، باز می گردد؟!!!….با من بگو!!!…بگو! جوانی به زوزه نشسته ام ، شایسته ی لبخند نیست؟!!!….بگو سرنوشت خونین مرا ، کجای خاطره هایت گم کردی؟!!!….ببین مرا!….ببین مرا!!!…این تابوت کیست که جوانی مرا به دوش می برد؟!!!…یکبار با من بگو!!!….بگو! چرا من از تابوت احساس گهواره و مادر دارم؟!!!….چرا برای کفن بی اختیار کِل می کشم!!!….به دست های التماس بریده ام نگاه کن!!!….کو؟!!!…کجاست آن دست هایی که تا خرخره شریک در به دری های ابوسعید بود؟!!!…کجاست آن دستهایی که روزی ، پر از زمزمه ی فرشتگان الهی دوزخ بود؟!!!….چرا برف های سرخ ِ دامنه ی کوهپایه های ِ نیایش ، آب نمی شود؟!….نمی خواهی کمی برایت از در به دری های ِ این دل ِ مجروح بگویم؟!!!….نمی خواهی خواهش ها و آرزوهای بر دل و زبان نیامده ام را بشنوی؟!!!….می دانی؟!!!….می دانی مادری چشم به راه تاتی کردنت نباشد ، یعنی چه؟!!!…می دانی پدری نباشد که دست های ناتوانی کودکی ات را دستگیری کند ، یعنی چه؟!!!….می دانی خواهری نباشد تا استکان های مرارت و رنجت را بشوید ، یعنی چه؟!!!…می دانی برادری نباشد که به ایستگاه تکلّمت بازگردد ، چه باید بکنی؟!!!….می دانی وقتی هیچکس نباشد تا از ارتفاعات ِ جوانی اش برایت دست تکان دهد ، چه حالی می شوی؟!!!….ببین!!!…ببین!!!…منم که هر روز صبح ، سپیده دمان ، نعش سپید خاطره ای را تشییع می کنم!!!….نگاهم کن!!!…نگاهم کن و ببین!!!…کسی از آنسوی طلوع مرا صدا نمی کند…….تابعد….

تبریک و تهنیت….


من هیچوقت فوتبال بازی نکردم ، اما توی خبرهای خبرگزاری ها دیدم که تیم ملّی ایران موفق شد در کره ی جنوبی تیم ملّی فوتبال این کشور رو با یک گل شکست بده و جواز حضور در بازیهای جام جهانی فوتبال در برزیل رو به دست بیاره…این پیروزی رو به همه ی رفقا و دوستان و همراهان همیشگی و هم مردم خوب و مهربان ایران تبریک می گم…..تابعد…..

کوتاه از حال و روز این روزهای مقاومت اسلامی در فلسطین…..


-1405791626

…..وقتی جنگ ۲۲ روزه به پایان رسید ، خیلی از رفقا و دوستانم از من پیرامون وضعیت مقاومت در فلسیطن و به طور مشخص وضعیت غزه و حماس ، سئوال می کردند….فلسطین با آن روزهایی که ازش می شناختم خیلی فرق کرده بود و این تفاوت به طور بسیار چشمگیری در جنگ هفت روزه خودش رو نمایش داد….بعد از دستگیری کماندوهای حماس – نمی تونم هنوز باور کنم که کماندوهای گردانهای شهید عزالدین قسام در جنگ سوریه شرکت کرده باشند برای همین میگم: کماندوهای حماس – که در منطقه ی القصیر به اسارت کماندوهای حزب الله درآمدند ، تفاوتی که در جنگ های ۲۲ روزه و ۷ روزه مشاهده کرده بودم ، به رخ کشیده شد…..اینکه سران جنبش جنبش مقاومت اسلامی ( حماس ) به این نتیجه رسیده باشند که برای پیروزی نهایی نیاز به نزدیکی به شاه عربستان ، امیر قطر و رئیس جمهور مصر دارند ، موضوعی است که نیازمند بصیرت و دانش افزایی سیاسی قوی در منطقه دارد….اما از شواهد اینگونه پیداست که آنها – سران حماس – تصمیم گرفته اند که به جای ادامه ی مقاومت بر علیه رژیم منحوس صهیونیستی ، به درگیریهای مذهبی و فرقه ای بپیوندند و کماندوهای خود را به سوریه اعزام کنند تا به یاری القاعده بشتابند….یکی از مواردی که همواره به دوستانم در لبنان گفته بودم این بود که سران فعلی حماس آن صلابت و درایت لازم را در مواجهه با مسائل سیاسی ندارند و بصیرت کافی برای تشخیص مصلحت مقاومت و مردم مظلوم فلسطین در آنها مشاهده نمی شود. در واقع همان بلایی که گریبانگیر جنبش فتح شد ، به صورت سریعتری گریبان جنبش مقاومت اسلامی فلسطین ( حماس ) را گرفته است و آنها گمان می برند که با اتکاء به کسانی که سالهاست در صلح نانوشته با رژیم منحوس و غاصب صهیونیستی به سر می برند ، مصالح آنان و آزادی قدس شریف را بر روابط پنهان و حسنه ی خود با رژیم صهیونیستی ارجح دانسته و مقاومت را تا پیروزی نهایی یاری و حمایت می کنند…..برای اطلاع سران حماس عرض می کنم که: اگر به حمایت های اخوان المسلمین در مصر و یا یاری دیکتاتور عربستان و دیکتاتور قطر دل خوش کرده اند و تابع دستورات آنها برای براندازی حکومت سوریه هستند ، باید نگاه خود را از شمال آفریقا به مرکز آن و بعد از منطقه ی خیبر تا ریاض و دوحه گشترش دهند……به زانو درآوردن رژیم مصر توسط صهیونیست ها از آغاز انقلاب مصر ، در دستور کار رژیم صهیونیستی قرار گرفته است…..سد اتیوپی بر روی نیل و سرچشمه های آن از جمله موارد استراتژیکی است که رژیم صهیونیستی و مهندسانش در حال انجام آن هستند و دیری نمی پاید که محمد مرسی آمریکایی – مصری که سکان هدایت مصر را در دست دارد ، برای تامین آب شُرب مردم و بعد از آن آب کشاورزی برای مناطق مرکزی و از جمله ممفیس ، تن به هر نوع خواسته ای دهد….قطعا یکی از شروط بهرمندی مصر از آب شُرب ، نابودی مقاومت و بستن شریان حیاتی مقاومت در صحرای سیناست…..این روزها بیشتر از هر روزی دلم برای شهدای دلاور و رهبران شهید مقاومت اسلامی فلسطین تنگ می شود و زیر لب همواره نامشان را زمزمه می کنم ، شهدای با بصیرت و باهوشی چون: دکتر عبدالعزیز الرنتیسی….دکتر فتحی شقاقی….یحیی عیاش….ابوعلی مصطفی…اشرف کحیل ….محمد الهمص….عماد العقل….جمال منصور….یاسر السلطان….فوزی ابوالقراء….بلال الاسطل….عبداله القواسمی….ابراهیم الاوداء….ایمان الحلاوة….اسماعیل علی لبد….عماد محمود و…….تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست…۵


…..فرو می چکم؟!….این منم که زیر غروب ِ ستاره ای داوود می خوانم؟!!!…..حالا اینجایم!!!…روبروی ِ تو!….تویی که همیشه برای دورهای ِ قدیمی ، سپیده می فرستی!!!….و برای من ، یک بغل اندوه آواز!….بیا!!!….بیا تا دیر نشده یک اربعین برایت غروب کنم!!!….چقدر باید پاهای ِ التماست را بگیرم؟!!!….ببین!!!….ببین بر ساحل ِ فرات لبانت، عطش ِ بوسه دارم ای علمدار نگاه و کرشمه!!!….این قطرات شرم نیست که از پیشانی واژه هایم به آستان مقدّس ِ خیال تو می چکد!!!….این قطره قطره ، قلب ِ پاره پاره ی من است که از مژگان لکنت ِ دوستت دارم ها بر زمین ِ تحیّر و زخم می چکد!!!…..دوستت دارم؟!!!…..دوستت دارم های نهفته و خفته در قلب ِ من، خورشید وانفسای ِ تنهایی نفرت آور است!!!….این خورشید ، لباس های نگاهم را ، دشت های ِ تفتیده ی گونه هایم را خشک نمی کند!!!…..این خورشید می بارد!!!….این خورشید می بارد!!!…می بارد!!!….می بینی ام؟!!!…..فرود آمده ام!!!….فرود امده ام بر پل تنهایی!!!….می دانی؟!….می دانی؟!!!….تنهایی مثل پلی نیمه کاره است!!!…در ارتفاعی بعید!!!…عشق پرواز است!!!….هجر ، سقوط!!!….با عشق پروازت می دهند و بعد از یک دل سیر تماشای اوج هایت ، پدافند سر به هوای ِ بشر عصر تناسل و تنازع ، ساقطت می کند!!!….سقوط می کنی!!!…سقوط!!!….چتر خاطره ها را می زنی!!!….آرام آرام فرود میایی!!!…می نشینی بر روی پل تنهایی!!!….می نشینی!!!…منتظر!!!…خیره بر آسمان!!!….می نشینی تا عاشقی دیگر ساقط شود!!!…ساعت اندوه او ، روز خوشحالی و شادمانی توست!!!….هیچوقت اینقدر اوج و سقوط باهم در قرابت نبوده اند!!!…می نشینی تا عاشقی دیگر ساقط شود!!!….منتظر می مانی تا چتر خاطراتش را بزند!!!…خدا خدا می کنی تا خاطره ای داشته باشد!!!….چتر خاطراتش را می زند و فرود می آید!!!…در کنار تو!!!….ذوق می کنی!!!…گریه می کند!!!….محبّت می کنی!!!…پس می زند!!!….منتظر می مانی!!!….هر دو ساکنان پل تنهایی می شوید!!!…هر دو منتظر می مانید!!!….هر دو خیره!!!…هردو شبیه هم می شوید!!!….عاشق می شوید!!!…عاشق!!!….بالی برای پرواز!!!….دوباره پرواز را تجربه می کنی!!!….دیده ای؟!!!….عاشق های دست دوّم وفادارترند!!!….عشق های استوک مثل اشیاء عتیقه اند!!!….عزیز و دوست داشتنی!!!….تابعد……

وقتی که سهم حوصله ام اخم می شود…..


……بعد از نوشتن به واژه ها نگاه می کنم….نگاه مدّ دار…..قصه ای شده برای خودش و لبخند می زنم به کوتاهی واژه های غریب و در به درم….هی کپی کردم…اما به پی ست نرسید….نمی دونم چرا؟!….انگار از خودم دور افتادم…دنبال شریک نگشتم هیچوقت…ببین کارم به کجا رسیده که دنبال غار می گردم….اونقدر پر از اتفاق شدم که از همه دور کردم خودم رو تا مبادا سر هرّه باز بشه و بفهمند چه روزگاری دارم….دلم برای همایل و خاک تاول زده…..دلم برای همایل و خاک تاول زده….تاول زدم…تاول زدند….بی صدا….خاموش….صدات درنیاد….نباید چیزی بدونه…..تو نامحرمی……تابعد……

پیک نیک در سپتیک….۴


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش……..

اصول گرایان در انتخابات مختلف از سال۱۳۸۱ به بعد پی گیری آرمانهای انقلاب همچون عدالت خواهی،آزادی خواهی، و مبارزه با ظلم و تزویر فقر، فساد و تبعیض را سرلوحه کار خود قرار دادند. مشارکت در دیدگاه اصول گرایی در یک چهار چوب خاص و آنهم به صورت بسته و تبعی صورت می گیرد و رقابت در یک فضای ایدئولوژیک انجام می شود. هم اکنون شکاف های اجتماعی و سیاسی موجود میان اصول گرایان و دیگر نیروهای همسوی آنها را از یکدیگر جدا کرده است به گونه ای که به یکدیگر به دیده رقیب می نگرند و در مواقع حساس همدیگر را تخریب می کنند و به نوعی آب در آسیاب دشمن می ریزند که در آینده ای نه چندان دور به نفع نظام نیست زیرا گفتمان غالب اصولگرایی به صورت رادیکال،خواهان حذف همه نیروهای سیاسی و یا غیرهای دیگر است اما جناح معتدل تری در اصول گرایی شکل گرفته است که سعی درتعادل میان نیروها وحتی حضور اصلاح طلبان درصحنه سیاسی را دارد. این درحالیست که جناح احمدی نژاد خواهان حذف تمام عیار محور هاشمیسم در جامعه است. اصولگرایانی چون لاریجانی و قالیباف که رعایت اعتدال را در این گفتمان حفظ کرده اند تلاش می کنند همه گروههای سیاسی در قالب گفتمان های متعدد در ساختارقدرت باقی بمانند زیرا آنها معتقدند این امر بقاء نظام راتداوم ومشارکت ورقابت سیاسی را افزایش می دهد.این افراد زیاد معتقد به غیریت سازی و حذف تمام عیار حریفان نیستند، بلکه می کوشند شرایطی را فراهم کنند تا همه نیروها مشارکتی فعالانه در ساختار سیاسی قدرت داشته باشند. بطور جد می توان گفت طبقاتی که مستقل از دولت باشند و به نوعی با چالش عمیق با دولت به سر ببرند در ایران شکل نگرفته است این طبقات به سبکی که درغرب ایجاد شده و موجب تحول عمیق در ساختارهای داخلی شده است هنوز تاکنون در ایران ایجاد نشده است طبقه سنتی برآمده ازساختارهای جناح حاکم در ایران توانسته تاکنون قدرت وحاکمیت را در اختیار بگیرد.
در دوران سید محمد خاتمی ، رئیس جمهور که طبقه متوسط جدید برآمده از دولت ایدئولوژیک و اسلام سیاسی در ایران بود توانست با غلبه بر بخش سنتی جامعه یعنی همان طبقه سنت گرا قدرت را به دست گیرد. این طبقه هر چند از دل دولت ایدئولوژیک ایجاد شد اما می توان گفت همان بخش دست نخورده اسلام سیاسی بود که توسط گروه جدیدی به قدرت رسید که توانست طبقه بورژواری صنعتی ، مالی وتجاری را جایگزین طبقه سنتی بازار و قدیم کند. اما این طبقه چون وابستگی عمیقی به دولت داشت و دارای استقلال از دولت نبود پس از چندی شاید بتوان گفت فروپاشید. اما از دل اصول گرایی سنتی افرادی به صورت ناخواسته، با فاصله گرفتن از اندیشه های این رویکرد به جریان های معتدل اصلاح طلبی نزدیک شدند و اینبار نه با گفتمان و پرچم اصول گرایی بلکه با خرده گفتمان اصلاح طلبی استحاله شده وارد کارزار شدند که با این ترفند توانسته اند به نوعی به روند حرکتی خود در چهار چوب معیارهای از پیش تعیین شده اصلاح طلبان در فرایند جنبش های اجتماعی جامعه عمل بپوشانند. این گروه به ناچار مورد حمایت بخشهای عظیم اصلاح طلبان از جمله خاتمی و هاشمی هم قرار گرفتند، این جریان از سستی و ناکارآمدی اصولگرایان سهم خواه نیزاستفاده کرده و طیف وسیعی از جریان اصول گرایی در دولت قبلی را با خود همراه کردند و این امر موجب شده است که در فرایند جریان آینده، این اعتدال در اصلاح طلبی موجود که نماینده آن حسن روحانی است به سمت اصلاح طلبی عمیق حرکت کند و پشتوانه مردمی نیز برای این جریان نمود پیدا خواهد کرد.
رسانه ملی یعنی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران هم ناخودآگاه، در بستر تحولات ناشی از مناظرات وارد عرصه بازی انتخاباتی شده است که به عنوان جریان سومی توانسته تاثیر فرایند پذیری بر ریل انتخابات داشته باشد اما به نظر می رسد در هفته های گذشته با جهت گیری و سوگیری ها  و با نادیده انگاشتن و تضعیف حریف و جهت دار کردن برنامه ها در مسیر حرکتی خود فضارا به گونه ای بستر سازی کند که منجر به مهندسی معکوس از سوی مردم شود، ببینید هرچه جلوتر می رویم شرایط برای تحقق شکل گیری و به قدرت رسیدن اصلاح طلبان آماده تر می شود چرا که رسانه ملی در برنامه هایش تا آخر نسبت به بی طرفی خود وفادار نماند و در طول تاریخ این رسانه در چند سال گذشته ما هر کجا دیدیم رسانه از فردی به صورت در سایه حمایت کرده است نه تنها به نفع آن فرد نشده است بلکه به ضرر جریان منتسب به آن فرد هم شده چرا که به نظر می رسد مردم نسبت به رسانه ملی اعتماد کافی ندارند و همه حرکت های رسانه را وارونه عمل می کنند. رسانه ملی امروز در حال تبدیل شدن به جریانی است که از طریق آن برای حذف جریان های سنتی و در راس آن اصولگرایان سنتی می کوشد. بنابراین صدا و سیما گمان نکند که با این رویه ای که پیش گرفته می تواند نامزد احتمالی مورد نظر خود را به مردم به قبولاند و شانس پیروزی او را در انتخابات افزایش دهد چرا که مردم هوشمند تر از آن هستند که عده ای در صدا و سیما گمان می کنند، یقینا در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری مردم با آگاهی کامل و با در نظر گرفتن بی عدالتی های نهادهای تاثیر گذار در انتخابات پای صندوق های رای حاضر خواهند شد.
در این برهه از زمان به نظر می رسد شرایط حماسه سیاسی در حال محقق شدن است اما به نفع جریانی غیر از اصول گرایی، بعضی از اصولگرایان هم با همراهی کردن آنها شرایط را بیش از پیش فراهم کردند به جرات می توان گفت که این اصلاح طلبی معتدل شرایط را برای اصلاح طلبی پساساختاری و افراطی تر در آینده فراهم خواهد کرد که بستر تحولاتی جدید و مدرنی را در جامعه ایجاد خواهد کرد. هم اکنون اگر اصول گرایان به اجماع نظر واحدی دست نیابند وتوافق ضمنی بین آنان ایجاد نشود قافیه را باخته اند و در این برهه اگر جناب اقای ولایتی، قالیباف ، جلیلی و یا رضایی تا آخر در صحنه باقی بمانند قطعا شما خواهید دید که چگونه یکپارچه، در به قدرت رسیدن اصلاح طلبان  کمک کرده اند. نمی توان از حالا برای اصول گرایی خط و نشان کشید اما همه شرایط برای جدا کردن مردم از اصول گرایی سنتی فراهم شده است یا در حال فراهم شدن است اگر با دید واقع بینانه نگاه کنیم، مطمئن باشید در آینده ای نه چندان دور ما شاهد شکل گیری اصول گرایی مدرن و محافظه گرایی عملگرا نزدیک به اصلاح طلبی معتدل خواهیم بود که در بستر تحولات جامعه خودنمایی خواهد کرد. اصلاح طلبان تلاش می کنند تا ابتدا با رفتن به سمت پراگماتیسم مذهبی از طریق یک جریان معتدل در آینده با شکل افراطی آن به نوعی با کنار کذاشتن دین از عرصه زندگی به آرمان شهر خود در گذار به سمت دومکراسی جامه عمل بپوشانند. باید اذعان کرد که اصلاح طلبان هر وقت که احساس خطر کنند و می خواهند در قدرت سهیم شوند مسائل داخلی را با معیارهای خارجی می سنجند و تلاش می کنندتا ارباب حلقه ها – امپریالیزم جهانی – را با خود همراه کنند. در این بین برخی از قدرتهای حاشیه ای هم می خواهند با پیشبرد پروژه ائتلاف سفید میان محافظه کاران عملگرا و اصلاح طلبان، محافظه کاری آمریکایی را در ایران  رواج دهند.از همین روی پیوستن آقای مطهری از جبهه اصول گرایان عملگرا به خیل اصلاح طلبان معتدل در همین راستا در حال شکل گیری است……ادامه دارد…..

پیک نیک در سپتیک…۳


من دلم می گیرد از انسان سرد
خون دماغم می کند افکار زرد……(م.اشتاد)
………..در سرزمینی که کشوراست و قانون تمام قد از منافع مشترک مردم دفاع می کند، کسی نمی‌تواند مال مردم را اختلاس کند. ما نیاز به پروسه‌ای داریم که بتواند به جامعه آگاهی دهد نه اینکه آگاهی خود را هم از جامعه بگیرد ؛ روشنفکران در این راه نقش اساسی دارند. سنت روشنفکری در ایران عمدتا سنت چپ بوده و این سنت بیشتر به دنبال مبارزه با امپریالیسم است. سنت روشنفکری در ترکیه و مصر برخلاف ما بعد ملی داشته است. ما در حوزه نخبگان و روشنفکران جریان مسلط ملی نداشته‌‌ایم. آقای داوود اوغلو وزیر خارجه ترکیه ضمن اینکه یک لایه مذهبی دارد به منافع ملی ترکیه هم فکر می‌کند.
به مالزی نگاه کنیدحدود ۲۰سال پیش ماهاتیر محمد به ایران آمد و گفت ای کاش مالزی هم مثل ایران بود اما امروز رشد و پیشرفت را در مالزی ببینید بدون اینکه اسیبی به سنت ها و اعتقادات مذهبی مردم وارد شود به عنوان یکی از بزرگترین کشورهای پیشرفته در جهان تبدیل شده است
اینکه ما درآمد نفت را به کالا تبدیل می‌کنیم یعنی به آینده کشور فکر نمی‌‌کنیم  اینکه در بولیوی و بورکینافاسو سرمایه‌گذاری می‌‌‌‌کنیم عدم بهینه‌سازی از منابع ملی است. در حال حاضر ما باید بانکی کوچک را در کشوری دورافتاده پیدا کنیم که قبول کند که ما فلان کالا را بخریم تا انتقال ارزی صورت بگیرد. ارتباطات بانکی و تجاری ما در دنیا قطع شده است. درآمد نفت هم که قرار است وارد حسابی شود و به ما بگویند چه کالایی تا چه میزان می‌تواند وارد کشور شود. اکنون چین در مبادلات ارزی دارد جای ما تصمیم می گیرد همه کاره ی ما چین شده است فقط آنهم به خاطر تحریمهایی که به ما اعمال شده با این همه در کشور با مسائل جدی روبه‌رو هستیم، ۶۴ درصد درآمد ایران در ۱۰۸سال گذشته مربوط به ۸ سال قبل بوده است. در بسیاری از شاخص‌‌ها مانند فرار مغزها، آلودگی هوا، تصادفات جاده‌ای در دنیا رتبه اول را داریم. بعد می‌رویم در بولیوی و بورکینافاسوسرمایه‌گذاری می‌کنیم این درست نفهمیدن اولویت‌های مردم ایران است. این نشانه‌ای از فقدان نگاه ملی است که برخی از مدیران به علت نشناختن ماهیت ساختار و نظام بین الملل از مدلهای فرسوده ی قدیمی بهره می جویندکه نمی تواند آنطور که شایسته و بایسته کشور است تصمیم گیری و تصمیم سازی برای ارتقا منافع ملی در دنیا کند و بهینه سازی سطح اهداف کرد.
شاخص‌های ارزیابی جوامع در حال حاضر جهان شمول شده‌اند. دیگر نمی‌توانیم بگوییم عده‌ای براساس شاخص‌های لیبرال می‌خواهند به سراغ فهم کشور سنگاپور بروند. تپه‌ای که من روی آن ایستاده و از آنجا به مسائل نگاه می‌کنم و می‌‌خواهم افق را تبیین کنم، توسعه وپیشرفت ،رشد و تکامل در همه ابعاد مختلف است یعنی توسعه موزون است. ما کشوری هستیم و منابعی داریم و می‌خواهیم ببینیم چه‌طور این منابع را مدیریت کنیم. درنهایت ملاک و شاخص ارزیابی افزایش کیفیت زندگی مردم است. اگر کیفیت زندگی مردم رو به افزایش است می‌توانیم بگوییم موفق هستیم. در کشور ما سالانه ۲۵هزار نفر در جاده‌ها کشته می‌شوند. ما از نظر سرطان روده و معده در دنیا اول یا دوم هستیم. همین‌طور از نظر آلودگی و فرار مغزها اول هستیم. حدود ۲۵ الی ۳۰درصد افزایش نرخ تورم داریم. اگر اینها ما را راضی می‌‌کند خوب است چون ما با هر شرایطی خودمان را وفق می‌دهیم. اما اگر نرخ تورم سالانه چین که ۳ تا ۲/۳درصد در سال است را ملاک قرار دهیم و بخواهیم این شاخص‌ها را نهادینه کنیم باید طور دیگری مسائل ایران را ارزیابی کنیم. آیا ما کارآمد هستیم یا نه و آیا از منابعی که داریم به صورت بهینه استفاده می‌‌کنیم؟ اگر به سواحل دریای خزر سفر کنید می‌بینید چقدر آلوده است. آیا این مهم است که ما مردم را آموزش دهیم که دریاچه را سالم نگه دارند یا اینکه در بولیوی سرمایه‌گذاری کنیم؟ در نظر بگیرید که نرخ تورم در آلمان در سال ۵/۱درصد است.  به هرحال ایران استراتژی خاص و مشخص خود را در سیاست خارجی دارد که لزوما نمی‌توان نام آن را تعاملی گذاشت. ایران نمی‌خواهد به هر قیمتی با پذیرفتن منطق طرف مقابل، به تعامل ادامه دهد. در شرایط فعلی با همین استراتژی در سیاست خارجی، آیا می توان به همه اهداف ملی ،منطقه ای و جهانی دست یافت و این روند را ادامه داد؟
اگر وضعیت نفت ما به حالت سابق برگردد و بتوانیم نفت را صادر کنیم و درآمد آن به اتومبیل، کالا و ساختمان تبدیل ‌شود، می‌توانیم زندگی خصوصی خودمان را داشته باشیم و دولت هم هر طور می‌خواهد کشور را مدیریت کند. اما مساله ما حل نشده باقی می‌ماند. من معتقدم خواسته‌های اکثریت مردم مهم است. اگر اکثریت مردم این سبک زندگی را می‌پذیرند و آن را تایید می‌کنند ادامه خواهد داشت. اگر اکثریت افرادی که در دانشگاه‌ها تدریس و تحقیق می‌کنند به‌صورت عمومی شرایط را می‌پذیرند خیلی خوب است. این بستگی به آماده بودن جامعه برای تغییر فکر خودش دارد و اگر این آمادگی وجود نداشته باشد همین‌طور جلو خواهد رفت. وقتی مردم دوست دارند زندگی خصوصی و راحتی داشته باشند و مسائل خودشان و خانواده‌شان بر هر مورد اجتماعی ارجحیت داشته باشد نتیجه همان است که الان می‌بینیم……..ادامه دارد….

پیک نیک در سپتیک…۲


ای خدای مثنوی! خشمت چه شد؟!
ای غرور خسته! در چشمت چه شد؟!…..م.اشتاد
…….در جامعه ایران به نظر میرسد برای عامه مردم آزادی سیاسی یک اولویت نیست و آزادی‌های مدنی هم بیشتر در مسائل اجتماعی برایشان مهم است. حتا در دوره‌ مشروطه نیز رسیدن به آگاهی اجتماعی در عامه مردم خیلی رایج نبوده و مشارکت مردم در تحولات اجتماعی بیشتر توده‌وار بوده تا اینکه با تشکل گسترده همراه باشد. عامه مردم در پی ثبات اقتصادی و سیاسی هستند. البته ثبات سیاسی هم با دموکراسی فرق می‌کند. دموکراسی پایه‌های عمیق فرهنگی و اقتصادی می‌طلبد قبل از آنکه تحقق سیاسی پیدا کند. ما هنوز نمی‌توانیم با هم صحبت کنیم، گفت‌وگو کنیم، مناظره کنیم، منصف باشیم، حقوق یکدیگر رارعایت کنیم، به هم احترام بگذاریم، هرم داشته باشیم، تشکیلات اجتماعی بسازیم سبک درست زندگی کردن را به هم بیاموزیم از هم الگو بگیریم در فعالیتهای جمعی مشارکت کنیم درست فکر کنیم، از مواضع هم دفاع کنیم به لحاظ فرهنگی، تفاوت‌های فکری را تحمل کنیم، برای افراد اصالت فکری قائل باشیم، به شهروند تبدیل شویم، معاش مردم نزد خودشان باشد، دولت قیم اقتصادی مردم نباشد. هرگاه چنین تحولات فرهنگی و اقتصادی واجتماعی تحقق پیدا کرد، می‌توان برای ورود به مردم سالاری و در راس آن دموکراسی آماده شد. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که اصول دمکراسی برای همه کشورها یکسان است اما مدلهای آن با هم فرق می کند، طبعا نمی‌توان اول طبقه چهارم یک ساختمان را ساخت و بعد فونداسیون را. متاسفانه چون اندیشه در جامعه ایرانی نزد مهندسین و فعالین سیاسی بوده، مراتب منطقی و عقلی خود را به‌صورت طبیعی طی نکرده است. خودآموزی در سیاست و اقتصاد مجوزی برای تصمیم‌گیری نیست. سعی و خطاهای مکرر ما ریشه در مدیران نامجرب وناکارآمد دارد.
قطار تحول در آتیه ایران ـ و حتا شاید در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۴ خردادماه سال۹۲ ـ از دروازه آزادی‌های اجتماعی خواهد گذشت به هرحال واقعیت‌ها حاکی از آن است که ما به سمت غیرایدئولوژیک شدن پیش می‌رویم. تا زمانی‌که از ایدئولوژی بیرون نیاییم نمی‌‌‌توانیم رشدکنیم و به تحولات اساسی در مسیر زندگی و جامعه دست یابیم منظوراز ایدئولوژی قیاس‌ها و جزمیت‌های فکری و ذهنی است که با واقعیت‌های زندگی ناسازگار است چون سیاست و اقتصاد با واقعیت سروکار دارد و نه ذهنیت. امروز دیگرعصر رمانتیسم سیاسی به پایان رسیده است. اولویت راباید به آزادی فکر داد یعنی افراد باید از منافع و منابع ملی و اسلامی خود با تمام وجود دفاع کنند نه اینکه ثروتهای ملی – اسلامی و متعلق به همه افراد جامعه را حیف و میل کنند و یا در بخشهای نامربوط و به دست آدمهای ناکارآمد تلف شود، فکر کردن در مورد خود و جامعه، به سرزمینی که در آن زندگی می‌کند احساس تعلق داشته باشند به سبک زندگی اهمیت دهند.
آلمان در جنگ جهانی دوم در سال۱۹۴۵ با خاک یکسان شد اما ۲۰سال بعد دومین اقتصاد جهان بود. یعنی ملتی که با خاک یکسان شده بود، ماند، کار کرد، زحمت کشید و از ویرانه ها دوباره کشورجدید پدید آورد. ما باید سرزمین‌مان را کشور کنیم. ملی گرایی ایرانی احساسی است نه عقلانی، ایران و ایرانی زمانی ایران است که متعلق به همه مردم باشد.تعلق خاطر یک ایرانی بیشتر به شهری است که در آنجا به دنیا آمده بعد از آن به موسیقی ایرانی، غذای ایرانی، تفریح ایرانی، دوست و آشنا و گروه‌هایی که در آنها عضو است و تمام. اما برای آلمانی‌‌ کشور خیلی مهم است کمااینکه رئیس‌‌جمهور حاضر است به خاطر اشتباهی که کرده استعفا دهد چون اگر این کار را نکند وجهه آلمان در دنیا تخریب می‌شود. ما این فرایند ملی را طی نکرده‌ایم. ما هنوز کشور و جامعه نداریم و هنوز پروسه‌های فکری تاریخی را طی نکرده‌ایم. اگر در جریان یک آتش سوزی تعدادی دانش آموز هم از بین بروند متولیان امر خم به ابرو نمی آورند، ما هنوز ذهنیت امپراتوری داریم به این دلیل که از نظر سیاسی به بلوغی نرسیده ایم که کشوری به وجود بیاوریم که در آن حقوق و آزادی های شهروندی برای همه قائل باشیم و به همه هم بگوییم شما سعی کنید خودتان باشید. این اتفاق در ترکیه افتاده و خوشبینم که در مصر هم همین اتفاق رخ بدهد. ما حاضر نیستیم که به حقوق هم احترام بگذاریم از چراغ قرمز عبور نکنیم برای مشکلاتی که برای دیگران ایجاد می شود احساس تعلق کنیم و برای آینده کشورمان خوب و مثبت تصمیم بگیریم دروغ نگوئیم، خیانت نکنیم، از کارمان نزنیم، هر آنچه برای خودمان می پسندیم برای دیگران هم قبول کنیم.
هر چند امروز دوران امپراطوریها گذشته است اما این امکان هست که ما امپراتوری فرهنگی در دنیا به وجود بیاوریم. اماقبل از آن ما باید کشوری به‌وجود بیاوریم که همه به آن تعلق حقوقی، احساسی، وجدانی و سرزمینی داشته باشند…..ادامه دارد….

پیک نیک در سپتیک….۱


و ماالحرب الا ما علمتم و ذقتم و ما هو عنها بالحدیث المرجم
متی تبعثوها تبعثوها ذمیمة و تضر اذا ضریتموها فتضرم
فتعرککم عرک الرحی بثفالها و تلقح کشافا ثم تنتج فتتئم
فتنتج لکم غلمان اشام کلهم کاحمر عاد ثم ترضع فتفطم
فتغلل لکم ما لا تغّل لاهلها قری بالعراق من قفیز و درهم

از کجا آغاز کنم و به کجا برسم !!!…..دوست نداشتم هیچوقت دراینباره بنویسم و یا تحلیلی کنم….چراکه در این زمان به هر سوی واقعه که دستی بکشی در میان خط کشی های غلط سیاسی قرار می گیری….این فضا فضای نوشتن و تحلیل نیست….فضای مچ گیری های سیاسی است تا تو را یا در دسته ی مدافعان حقیقت یا در دسته ی اوباش قرار دهند و عجبا که این دسته بندی ها و اطلاق صفات در هر دو سوی ماجرا نسبت به افراد مقابل خود یکسان است….اما اتفاقی افتاده است که کماکان ادامه دارد و هیچیک از طرفین ماجرا قائل به آرامش و یا خطا در عملکرد سیاسی خود در انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری نیست…..هنوز مردم سخن می گویند ؛ میلیون ها تن معتقدند رئیس جمهور منتخب به درستی رای آورده و همه ی نهادهای قانونی رای آوری او را تایید کرده اند و در مقابل میلیون ها تن نیز معتقدند که این انتخابات باید ابطال شود و خطا و تقلب های فراوان در امر رای گیری واقع شده است….چه بگویم؟!!!!…اگر بگویم رئیس جمهور فعلی رای آورده و صحیح است می شوم مزدور و جیره خوار و اگر بگویم انتخابات درست برگزار نشده است می شوم اوباش و ضد انقلاب….چه بگویم؟!!!….می بینید فضای فعلی فضایی متعلق به نوشتن و تحلیل نیست….علاوه بر این من نه جامع و محیط بر موضوع انتخابات ایران بوده ام نه سرکشی دائم و کاملی به حوزه های رای گیری داشته ام و نه طرفدار کاندیدی در دوره های انتخابات بوده ام….خب به دوستانی که ای میل زدند و سکوت کاملا طبیعی مرا به خیانت تعبیر کردند و یا با الفاظی نظیر مزدور و ….خطابم قرار دادند می گویم که بنا به دلایل فوق و عمل به توصیه ی : لا ادری نصف العلم چیزی ننوشتم و نگفتم….اما می خواهم چند نکته را بپردازم که شاید در احترام به ذهن کاوشگر و پویای دوستانم چیزی نوشته باشم و حرفی زده باشم….خب قبلا گفتم : (( چه بگویم؟!!!!))…این خود دلیل واضحی درخصوص عدم احاطه ی من بر این موضوع است…
این بخشی کوتاه از حرفهای مفصل من در سه گانه ی یادداشت های باد بود در خصوص دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران که در سال ۱۳۸۸ بیان کردم….امروز با تنی رنجور و قلبی بیمار در گوشه ای نشستم و نگاه می کردم ، نگاه می کردم به مناظره ها ، به تبلیغات و گفتگوها و پرسش و پاسخ ها و….در کنار همه ی این مسائل به ایمیل های دوستانم نگاه می کردم ، نه آن دوستانی که اهل شعر و شاعری و قلم اند بلکه به دوستان زیادی که در حوزه ی سیاست و جامعه دارم و خودشان به خودشان لقب دوستان سایه نشین مهدی را داده اند….باز هم صفات ناجور و القاب ناسور ، منتهی اینبار یک صفت جدید اضافه شد بنام « مرعوب » …..خب جوانی و هزار درد و خیال و توهم….لبخندهای کوتاهم هنوز شهرت خود را دارند تا در اینجور مواقع بکار آیند…..انتخابات یازدهمین دوره ی ریاست جمهوری اسلامی ایران تا چند روز دیگر برگزار می شود…توصیه ی همیشگی من به همه این بوده که در هر انتخاباتی که در کشورتان برگزار می شود شرکت کنید و سهم سیاسی خود را در تعیین سرنوشت سیاسی خود مال ِ خود کنید…..پس همه ی دوستان نازنین و همراهان همیشگی و خوانندگان و مهمانان ِ این دیوار نوشته ها را دعوت می کنم به شرکت در یازدهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری……اما چه اتفاقی در حال وقوع است و چه آینده ای در پس این هیجانات و التهابات سیاسی و اجتماعی در حال رقم خوردن است…..باید دقت بسیار کرد و نگاه خود را ریز و دقیق نمود تا وقایع را نه آنگونه که در ظاهر می نمایند ، بلکه در ماورای ظاهرشان دید و تحلیل کرد….روزهای دور وقتی مجبور بودم با برخی از جریانات سیاسی در داخل کشور همکلام شوم ، از فروپاشی و فرسایش درونی اصولگرایان بسیار صحبت کردم و همگان آن روزها نگاهی چون نگاه عاقل اندر سفیه به من داشتند ؛ و حق داشتند چون در اوج قدرت و هماهنگی تقسیم قدرت بودند و باورشان نمی شد که بینشان فرسایش و یا حتی کوچکترین اصطکاک و خللی باشد…اما گمان می کنم وقتی امروز می بینند که محسن رضایی از دایره انتساب به اصولگرایی خارج شده و منش و رفتار چپ های سنتی را در پیش می گیرد و یا محمدباقر قالیباف روش لیبرال دومکرات ها را با رویکرد تکنوکراتی در پیش می گیرد و حتی نمی پذیرد ائتلاف ۳ گانه داشته باشد که خود را با یک + به عنوان فردی مستقل از اصولگرایان معرفی می کند ، به حرفهای این برادر کوچکشان رسیده باشند و فهمیده باشند که:
دیدی آن قهقهه ی مرغ خرامان حافظ!
که ز سرپنجه ی شاهین قضاء غافل بود……
خب باید باز دقت کرد و فریب عملیات روانی دشمنان جمهوری اسلامی ایران را نخورد که برای آشناییتان نکاتی را برایتان بیان می کنم:
براساس تکنیک عملیات روانی علیه انتخابات یازدهمین دوره ی ریاست جمهوری ، رسانه‌های ضد ایرانی واژه های مختلف را به صفات مثبت و منفی تبدیل می‌کنند و آنها را به آحاد و یا نهادهای مختلف نسبت می‌دهند. گاهی هدف از این عملکرد آن است که ایده، فکر و یا گروهی محکوم شوند؛ بی آنکه استدلالی در محکومیت آنها آورده شود.
رسانه های ضد ایرانی در موارد متعدد و با استفاده از الفاظ و تیترهایی چون‌ “شعبده‌بازی دست‌اندرکاران انتخابات و صداوسیما “، “صحنه‌آرایی خطرناک “، “متصدیان بی‌امانت “،”متقلبان “، “خائن به آرای مردم “، “برنامه‌ریزی پشت پرده برای دستکاری در انتخابات ” وهمچنین “طرح بازی بزرگ توسط مقامات “، “حاکمیت دروغ و استبداد “، “روند پرمخاطره “، “تخلفات و کارشکنی‌های متعدد و نارسایی‌های گسترده “، “تزلزل ارکان نظام “، وجود “توجیه‌گران دروغگو ” در نیروهای مؤثر نظام، “برخوردهای غیرقانونی و خشونت‌بار با منتقدان ” که منجر به مصدومیت و شهادت هموطنان شده ، “اقدامات وحشیانه در کشتار مردم “، “برخوردهای سبعانه ” و “حمله به بانکها و ادارات و اموال مردم توسط اصحاب کاندیداهای اصولگرا و وفادار به انقلاب اسلامی “، “تقلب و دروغ برای تکمیل طرح خود ” و…….وارد صحنه ی انتخابات ریاست جمهوری می شوند و همه ی رفقا و دوستان باید بدانند که چیزی را که در کنار گوش خود نشنیده یا ندیده اند را نباید از زبان کسانی که هزاران کیلومتر با ایران فاصله دارند باور کنند….ادامه دارد…..

برش هایی کوتاه بر نوشته هایم….


……” به جرات می توانم بگویم: کسی که به طور متوالی ، در طول عمر و زندگی اش فاقد احساس باشد ؛ فاقد حیات نیز هست….این غیر ممکن است ، حیاتی بدون احساس برای کسی در این دنیا امکان پذیر باشد…..” تابعد…..

مهدی شریفی (م.اشتاد)

یه کمی درد دل….


روی این خط کلیک کنین و متن رو با گوش دادن به موسیقی تقدیر بخونین….
نگاه به ساعت کردم ، با لبخند بهم می گفت: ساعت ۱۰ صبحه ، پس زنگ بزن!!!….با موبایلم ، بدون هیچ تردیدی شماره رو گرفتم و صدای بوق….بوق…بوق….تا صدای آشنایی از اونطرف گفت: شما با خونه ی ارین و رافائیل  تماس گرفتید ، پیغامتون رو برای ما بگذارید!…لبخندی به صورتم نشست…چقدر صدای ارین بزرگ و قشنگ شده بود…صداش مثل یه کسی شده بود که می تونست یک خانواده رو اداره کنه…یه همسر باشه…یه همسر عاشق…یه زن…و یه مادر…گفتم: منم که تماس گرفتم می خواستم باهاتون صحبت کنم و بعدش با هولیتو حرف بزن….هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که صدای قشنگ ارین توی گوشم پیچید…یه جورایی مثل همیشه با یه جیغ معصومانه یا شایدم همون جیغ معصومانه ی همیشگیش گفت: راین!…خدای من!…خوبی؟….این همون دختر نحیفی بود که توی وایومینگ رها شده بود و الان بعد از اون شبا و لحظه های سخت و تلخ ، یه زندگی شیرین براش درست شده….یادمه که خولیو خیلی ناراحت بود و با یه نگاه عجیب بهم گفت: راین! این یه دختره!….منم با همون دیوانگی قدیمیم گفتم: فرقی نمی کنه ، اگه فکر می کنی غذا به بچه های دیگه نمی رسه ، من دیگه غذا نمی خورم….خولیو اشک توی چشماش جمع شد و با ناراحتی ازم فاصله گرفت….بعد از اینکه ارین رو مرتب کردم و بردم پیش بقیه بچه ها ، خولیو اومد و گفت: همین حالا باید حرف بزنیم….منم بیخیال همراهش رفتم…خولیو می گفت نمیشه بین ۲۵ پسر بچه ی جورواجور یه دختر رو نگه داریم و من می گفتم میشه توی همین بحثها بودیم که صدای خنده و شادی بچه ها ما رو کشید به سمت سالنشون….صحنه ای رو که می دیدیم نمی تونستیم باور کنیم…بچه هامون خیلی خوب ارین رو پذیرفته بودن و داشتن باهاش بازی می کردند….می خندیدند….خنده…می خندیدند…به خولیو گفتم: حالا اگه می تونی برو بیرونش کن!…..خیلی از اون سالها گذشت و دخترای دیگه ای هم توی ول فر اومدند و بعضی هاشون الان نقش ما رو بازی می کنن و بعضی هاشون ازدواج کردن و…تنها بچه های ول فر بودند که وقتی از من خبرای بد بهشون می دادن تا صبح گریه می کردن و دعا می خوندن….اما ارین همیشه می رفته توی یه جای خلوت و اونجا گریه می کرد و دعا می خوند….اون موقع ها آنه برام تعریف می کرد که همیشه صبح می اومد جلوی اتاقم نگاهم می کرد و من با ناراحتی سرم رو به علامت منفی تکون می دادم و اون گریه کنان می رفت و وقتی که خبری ازت می رسید به اولین نفری که خبر می دادم ارین بود…وقتی براش می گفتم که راین خوبه و زنده اس ، اشک می ریخت و با صدای بلند گریه می کرد و داد می کشید: تنکس کاوبویز گاد!!!….و فقط من می دونستم که چرا تنکس کاوبویز گاد!…..خیلی از اون سالها گذشت و الان ارین و رافائیل دارن جای خالی من رو برای ول فرمون پر می کنن و البته یه مهمون وی آی پی هم دارن که هولیتوئه….احوالشون رو پرسیدم و از هولیتو سئوال کردم….گفت خوبه الان صداش می زنم تا باهات حرف بزنه….هولیتو وقتی شروع کرد به حرف زدن ، دلم لرزید ، چقدر دلم براش تنگ شده ، چقدر دلم برای پدرش ؛ خولیو تنگ شده….وقتی گفت: جهاد! امتین رح تی جئت؟!….اشکم سرازیر شد و نتونستم راحت باهاش حرف بزنم….گفتم همه چی خوب میشه ، فقط باید کمی منتظر باشه….از دوستای جدیدش برام گفت از مدرسه اش و گفت که همه باهاش مهربونن و هیچی اذیتش نمی کنه….بعد با همون لحن معصومانه اش گفت: انا بحبک طیر بدی روح!….گفتم: برو عزیزم منم تو رو خیلی دوست دارم….و اشک امانم نداد….ارین گوشی رو گرفت و فهمید اینطرف زیاد اوضاع روبراه نیست….براش گفتم از چیزایی که در آینده شاید اتفاق بیفته و کارهایی که باید از لحاظ قانونی برای هولیتو انجام بده و از وضعیت خراب جسمیم….اونقدر روح این دختر زلال و پاکه که همیشه می گفتم: اگه کسی بخواد بفهمه که چی توی وجود ارین می گذره کافیه به قلبش نگاه کنه….ارین ازم خواست برگردم و دیگه ادامه ندم ولی جواب همیشگی منم می دونست…برای همین گفت من دختر توام و می دونم که باید خیلی چیزا رو تحمل کنم اما منم دلم تنگ میشه برای تو و نمی تونم تحمل کنم….خیلی برام سخته که بچه هام رو نتونم راضی نگه دارم اما همشون خوب می دونن که باید صبور باشن و تحمل کنن و توصیه کردم که با رافائیل مهربون باشه و عاشقانه به زندگیش نگاه کنه و هیچوقت خودش رو مقدم بر اون ندونه و…که ارین گفت: راین! من عاشق رافائیلم و مطمئن باش بدون عشق باهاش یه لحظه هم زندگی نمی کنم….ارین خوب می دونه که همونقدر که خودش برام عزیزه ، رافائیل هم برام عزیزه….. با ارین خداحافظی کردم و توی یه فکر عمیق فرو رفتم….اگه اون شب سرد زمستان ، ارین رو پیدا نمی کردم و اگه اون رو با نارضایتی خولیو از ولفر بیرون می کردم یا تحویل می دادم ، الان کسی بود که از هولیتو نگهداری کنه و من مطمئن باشم که مثل یه یتیم بی خانمان باهاش رفتار نمی کنه؟!!!!….هولیتو با نگهداری ارین مخالف بود و من با دیوانگی تمام نگهش داشتم….الان خولیو نیست و پسرش بی سرپرست شد و ارین داره از پسر خولیو نگهداری می کنه مثل یه مادر….هر چقدر ادامه دادن این راه سخت و طاقت فرسا شده برام…مخصوصا این تنهایی به شدت نفرت آور و آزار دهنده ، اما همین که بچه هایی که بخاطرشون جنگیدم و پول در آوردم تا بتونن راحت زندگی کنن ، امروز خوشبختن و خوشحال برام کافیه… یه جایی گفته بودم:
نگاه کودکان قانون من شد!
بهای ِ خنده هاشان خون من شد…..
این شبا که قلبم کمی بیقراری می کنه و باهام مهربون نیست ، بیشتر از همیشه یاد رفقام می افتم…رفقایی که هیچوقت تحقیرم نکردن ، هیچوقت مسخره ام نکردن ، هیچوقت نامهربون باهام نبودن و…….مخصوصا خولیو….نیدال….جمیل….سامر….می دونین می خوام خیلی ساده بگم…خیلی ساده….بدون هیچ ابهام و ایهام و استعاره ای….ساده….دلم خیلی تنگ شده……تابعد….

قالب محسوس شعر و تکنیک شاعری…قسمت سوّم


بخش سوّم از سلسله بحث های (( چگونه نقد بنویسیم))

قالب محسوس شعر و تکنیک شاعری


……..عملا مساله ی احساس و پرورش آن برای دانشگاهها و حتی شاعران پیشکسوت و سایر هنرمندان عالم بر جوانب کلی نوشتن و سرودن ، مهم و حائز اهمیت نبوده و نیست….علی الخصوص اینکه ، احساس ؛ هرگز حاصل یک رشته تفکرات عادی و فعل و انفعالات مغزی ساده ای نبوده و مجموعه ای ست حاصل تجمع انواع بیشمار از اشتراک انواع عناصر معنوی و مادّی….تقریبا می توانم بگویم که در عمل هیچیک از اساتید و هنرمندان و نه هیچ یک از دانشگاهها و مراکز تعلیماتی شعر و شاعری و نه هیچ یک از منتقدین و مفسرین ادبیات ، تنها چیزی که در برنامه ی آموزشی و تفسیری و تاویلی خود لحاظ نکرده اند ، عبارت است از خود موضوع ِ احساس و یا عالی تر از آن ، موضوع « تهذیب و بهبود کیفی و ارتقای نسبی ِ احساس »….آنچه بیش از تمام مراحل دیگر مورد توجه این افراد و محافل بوده و آنچه بیش از همه توجهات آنان را به خود معطوف و مشغول داشته ، عبارت است از شکل ظاهری و قالب محسوسی که شعر در آن متجلّی می شود….یعنی بجای توجه بر احساس توام با قدرت انتقال احساس ، عملا بر قالب ظاهری ِ احساس بیشتر متوجه هستند تا بر خود ِ آن….از این روست که در تربیت و پرورش استعداد شاعری ، به چیزی که بیش از همه اهمیت می دهند تعلیم و تعلّمی است مبتنی بر تقلید و تعقیب خطِّ سیر حرکتی بر مبنای قالب ظاهری شعر….از این راه برای ایشان ، تکنیک شعر و شاعری هم پدیدار می شود….ولی باید توجه داشته باشیم که در خلال ِ عطف و توجه انحصاری بر قالب ظاهری و تعلیم جنبه های علمی و فنّی ِ شعر و شاعری ، خلاء امتیاز روحی به موازات پدیداری این امر ، خود به خود ایجاد و احساس می شود…..تکنیک یعنی جنبه ی علمی و فنی و آن عبارت است از: عملی که اعضاء آفریننده ی شعر با قدرت و ورزیدگی تمام و احاطه و استیلای کامل ، قادرند احساسی را در عالم خارج از ذهن به صورت حرکت سیال معانی و واژه ها و عمل و فعالیت محسوس ِ خاصی ، ترکیب ، ترسیم و ارائه نموده و به شکل قالب ظاهری اش بر آن تحقق و موجودیت ببخشند.….شک نیست که برای بیان یک احساس ولو معمولی ، تعلیم زبان و تحصیل خواندن و نوشتن و تسلط بر قواعد و فنون علمی و عملی ، از ضروریات است ، ولی آیا هرکسی که از تمام این اصول و قواعد و اصطلاحات آن در گفتن و شنیدن و نوشتن با اطلاع شود ؛ می توان یقین حاصل نمود که حتما از زبان ِ قلم وی ، اسرار بزرگی از عالم و علم و رازهای مگویی از مکنونات درون و برون و عوالم علوی جریان خواهد یافت؟!…..واضح است که چنین انتظاری از جانب صاحبنظران و اهل معرفت هرگز تحقق نمی یابد ، چراکه علم و دانش و وقوف بر اسرار و رموز ِ پیچیده با تسلط بر قواعد وغیره میسر نخواهد شد….بلکه زبان و قواعد تنها واسطه و وسیله ای ست برای بیان آنچه از علوم و اسرار دریافت می شود و یا از آنچه دیده و شنیده می شود ، این به خودی خود علم نیست ، بلکه وسیله ای ست برای توضیح و بیان علم و اسرار و مکنونات درون و برون…..البته مسلم است که هرچه تکنیک شاعر در سرودن یک شعر قوی باشد ، درواقع قدرت اداء و بیان و توصیف ِ آن شاعر نسبت به احساس خود افزون تر و کامل تر می شود و ملل کشورهای غربی که از روی اصول صحیح ، موفق به تربیت افراد مستعد و تقویت تکنیک شاعری شده اند ، مشاهیری در عالم ادبیات به وجود آورده اند که از لحاظ قدرت ِ بیان و تکنیک صحیح و کامل بی نظیرند…اما این بدان معنا نیست که شعر در جهان غرب به مرتبه ی کمال خود رسیده است ، بلکه همانطوری که ذکر خواهد شد ، متقابلا همان ملل از سرمایه ی معنوی شعر – احساس علوی و عاطفی – به مراتب ضعیف تر و حقیرتر از ادبیات در شرق هستند….نباید فراموش کرد که شعر تنها از تکنیک تشکیل نیافته است ، بلکه تکنیک وسیله ای در ایجاد کالبد ظاهری شعر است و اگر شاعری از لحاظ تکنیک کاملا قوی و در حد کمال نوع خود باشد ، هنوز یک شاعر حقیقی به شمار نمی رود ، زیرا شعر تنها عبارت از تکنیک و علم نیست ، بلکه مجموعه ای از « احساس ، تکنیک و علم » است که در قالبی خاص عرضه شده است و این در حالی ست که باید توجه داشته باشیم که : تکنیک بایستی به نوبه ی خود ، گویای احساس مولده ی خود باشد وگرنه ، تکنیک ِ خالص ، هرقدر عالی و بی نقص باشد ، بی روح خواهد بود ، یعنی شعر نیست بلکه فقط یک صورت صنعتی و علمی بدون روح از ادبیات است…..تکنیک قوی ، هرگز ایجاد احساس نمی کند ، بلکه توصیف و انتقال احساس را آسانتر نموده و ماهیت آن احساس را مشروح تر و فصیح تر و موثرتر بیان می کند، مخصوصا در تقلید ِ آثار ادبی دیگران – به ویژه آثار نوابغ ادبیات – ……..یعنی قابلیت تعقیب احساسات دیگران را که برای هر فرد عادی مقدور نیست ، ممکن و میسر می سازد…..تابعد….

قالب محسوس شعر و تکنیک شاعری…قسمت دوّم


بخش دوّم از سلسله بحث های (( چگونه نقد بنویسیم))

قالب محسوس شعر و تکنیک شاعری

حسین فلاحتکار یکی از بهترین دوستان نزدیک و صمیمی من است که در عین برادری و لطفی که نسبت به این برادر ناچیزش دارد ، در حوزه ی شعر و نگارش نیز مباحثاتی پیگیر با من دارد….چندی پیش ، حسین یک مثنوی برایم خواند ، مثنوی پرشوری که برآمده از یک حس وطن پرستی کامل بود….قلم حسین در مثنوی یک قلم نوپا و نوزاد است که به تازگی با مشورت هایی که از من می گیرد ، به این مهم پرداخته است….دوستانی که در حوزه های مختلف ادبی زیر نظر این برادر ناچیزشان کار می کنند ، عمدتا علاقمند به ورود به این نوع از انواع ادبی هستند که بسیار سخت و قلدر می باشد….مهدی اخوان ثالث روزی درین باب برایم در چندین جلسه ی مفصل صحبت کرد و تاکید داشت ، ورود به نوع قلدر و سختی چون مثنوی ، نیازمند داشتن تجربه ای گران در پس ِ نگارش آن است….اصطلاح جالبی داشت ؛ می گفت: کسی که در شور و عشق و سرخوشی و سرشاری ست ، دستش به نوشتن غزل رفته و این نوع را مشق می کند ، ولی کسی که نفسش بوی سوختگی می دهد ، مثنوی را سرلوحه ی مشق و بیان احساسش قرار می دهد….اما بعد…حسین مثنوی نوشته است که با همه ی حرفهایی که در باب آن زده شد ، از منظر محتوایی یک محتوای بسیار حساس برای ایرانیان که همانا حبّ وطن می باشد ، است و از این نگاه ، بسیار محتوایی عالی و کامل در اختیارش بوده است….اما از نظر تکنیکی و توانایی بیان این محتوا یک مثنوی ضعیف و بدون هیچ ارفاقی ، مردود است….هرچند تلاشهایی از ناحیه ی دوستانش که عمدتا شاعران نو مشق هستند ، صورت گرفته ، اما باز در اصلاحیه ی این مثنوی ، من شاهد یک مثنوی ضعیف تر از نسخه ی اصلاح شده اش هستم….خب ، چرا این اتفاق می افتد؟!….در حالیکه خرد جمعی ، آن هم از ناحیه ی کسانی که دستی به قلم دارند و از همین صنف هستند منجر به خلق یک اثر زیبا و بی نقص نشده است؟!….اینجا به همین بهانه ، به بخش دوم عرائضم در باب نقد پیشروی ساختگرا می پردازم آن هم با عنوان قالب محسوس در شعر و ارتباط آن با تکنیک در شعر…..قالب محسوس شعر یا صورت ظاهری و کالبد مادّی آن ؛ عبارت است از آن قسمت از شعر که احساس شاعر توسط آن متجلّی شده و با حواس ظاهری قابل درک و تشخیص است که بدون آن ؛ شعر در عالم ظاهر موجودیّت و پدیداری پیدا نخواهد کرد.

هرچند مولّد اصلی این قالب محسوس ، احساس شاعر است ؛ امّا ارتباط اجزا متشکله ی آن به طور منظم – بخصوص با نظام وسیعی که شعر و ادبیّات در خود دارد- محتاج به مداخله ی شعور و دانش شاعر است، تا بدون انحراف و اختلال اجزا متشکله ی در تحت استیلای شعور مذکور ، از هم آهنگی لازم و از نظم عالی برخوردار گردند که در تنظیم آن شعور باطنی به مراتب بیشتر از شعور ظاهری ، نظارت و استیلا و نفوذ دارد…..قالب محسوس شعر ، تنها قسمت قابل توجهی است از شعر که بیش از همه مورد توجه نوآموزان این عرصه یا علاقمندان و حتی اساتید قرار گرفته و می گیرد….تحصیل توانایی در شعر سرودن یا هرگونه تعلیم در این مورد، در ابتدا متکی بر همین قسمت ، یعنی قالب محسوس آن بر اساس علم و تجربه است ، که توانایی و تبحر در این حوزه که همانا حوزه ی واژگان است ، به تکنیک شاعری تعریف و تعبیر می کنم….برای مطالعه در کیفیت تکوین قالب ظاهری و محسوس شعر ، قبل از هر چیز محتاج به درک و شناسایی تکنیک شاعری هستیم….همچنین مطالعه در کیفیت و میزان وسعت و امکانات تکنیک شاعری و همچنین معایبی که تنها از اتکا بر تکنیک در عالم شعر بروز می کند ، از لحاظ موضوع مورد بحث ما ، حائز کمال اهمیت است که در ذیل این بخش از عرائضم به آن می پردازم…..قبلا در سخنرانی های متفاوتی که داشتم و همچنین در جلد پنجم ، فصل ۱۲ مجموعه ی سنگ های مقدس و همچنین در مقدمه ی کتاب قدم های گمشده ی شاعر گفته بودم: شعر عبارت از تجلی یک احساس در یک قالب محسوس است….پس در ایجاد و ابداع آن ، هرچه یک شاعر از دو موهبت ِ احساس عالی و قدرت انتقال کافی برخودار باشد ، به همان نسبت ، شعرش در مراحل کمال نوعی خود ، در جایگاه ارزشمندتری قرار می گیرد…..باید یادتان باشد که احساس یک امر استثنایی نیست ، بلکه یک موضوع همگانی است….حتی مراتب ضعیف ، گنگ و مبهم ِ آن در بی ذوق ترین افراد نیز وجود دارد….برای درک تجربی این موضوع ، سری به سایت های ادبی بزنید ، به صورت کامل متوجه این موضوع می شوید….مجددا تکرار می کنم: از آنجائیکه احساس یک امر همگانی است و حتی مراتب ضعیف و گنگ و مبهم آن در بی ذوق ترین افراد نیز وجود دارد ، و هرچند به درجه ی کمالِ وضوح و کمال ِ لطافت و ظرافت هم نائل نگردد ؛ بالاخره با در نظر گرفتن جذر ومدهایی که در جریان زندگی روزانه برای هرکسی روی داده و از لحاظ کیفیت و کمیت دائما در نوسان است ، تقریبا محال است شخصی از لحاظ فکری و توام با اندیشه و فکر ، از لحاظ جسمی سالم باشد و فاقد احساس ، و دچار احساس های مختلف و متناوبی نگردد ؛ یعنی احساس امری است حتمی و از ضروریات حیاتی ، به طوری که به جرات می توان گفت: کسی که به طور متوالی فاقد احساس باشد ، فاقد حیات هم هست ، و از این غیر ممکن است که حیات و یک زندگی بدون احساس امکان پذیر باشد…..پس احساس در زندگی حتما باید باشد ، نهایت ِ احساس تا احساسِ از لحاظ کیفیت و کمیّت ، از لحاظ ِ لطافت و ظرافت و سایر خصوصیات دیگر ، با هم فرق دارند ، یعنی ، آن احساسی که در یک فرد حساس با روحی لطیف و بصیرتی کامل در زندگی ، وجود دارد ؛ مسلما ، حتی ضعیف ترین نوع آن در یک فرد بی حس و حال و بی علاقه بر زندگی ، وجود ندارد….کسب توانایی در بیان احساس در یک قالب محسوس ، پاداش تحمّل ناملایماتی ست که افراد ظریف ، حساس و هوشیار در قبال نوسانات و ناملایمات زندگی و تلاطم های روحی اجبارا متحمّل می شوند….باید بگویم : هر احساسی ، پایه و مبنایی برای مراتب عالی تر خود به شمار می رود و اگر از این حساسیت و تاثر گرفتن ، امکان سیر تکاملی در میان نباشد ، احساس صرف ، هر قدر هم از لحاظ معنا و مفهوم ، زیباییها و ظرایف و لطایف غنی هم باشد ؛ در مقابل کفاره ی ان ، که تالمات دائمی روحی ست ، پاداشی بسیار ناچیز و کوچک است….ولی اگر این احساس منتهی به کمال شود ، این بار ، برعکس تحمّل تالمات روحی آن ؛ در مقابل مواهب بزرگ آن ، ابتلایی کوچک و ناچیز است…..با این توضحیات ، اموختیم که: احساس با تمام تغییرات و نوساناتش و با تمام مراحل پست و عالی اش ؛ امری همگانی و دائمی است….اما نکته ی مهم در این است که در هیچیک از دانشگاهها ، موسسات ادبی ، سایت ها و فروم ها و حتی در هیچ کتابی ؛ موضوع « تهذیب و بهبود کیفی و ارتقای نسبی ِ احساس » آموزش داده نمی شود و توسط اساتید این فن هم مورد نظارت در شاعران و نویسندگان قرار نمی گیرد….در نقد ساختگرا ، مساله ی تهذیب و بهبود کیفی و ارتقای نسبی احساس ، با نقد نشانه های ناظر بر فعالیت های غیر زبانی مورد بررسی و موشکافی قرار می گیرد که مهمترین وظیفه ی آن ، یافتن راه و روش صحیح و اصولی ِ پرورش آن است….پرورش چیزی که مهمترین و اولین سرمایه ی روح شعر و ادبیات بوده و بلکه وجود شعر و ادبیات مربوط به این سرمایه ی روحی یعنی ، احساس انسانی است…..تابعد…..(ادامه دارد)

قالب محسوس شعر و تکنیک شاعری….قسمت اوّل


بخش اوّل ز سلسله بحث های (( چگونه نقد بنویسیم))

قالب محسوس شعر و تکنیک شاعری


رفقای نازنینم ، سلام…..
خواهر عزیز و ارجمندم ، سرکار خانم کافی ، که خود از دانشگاهیان و دانش آموخته ی زبان و ادبیّات فارسی در بالاترین مدارج آن ، هستند ، توصیه ای برای این برادر فقیر و حقیرش داشتند و امری در ارائه ی یک سلسله مستندهای مکتوبی در باب ” چگونه نقد نوشتن”….این برادر فقیر و حقیرتان فعالیت هایی درین سالها داشته که حاصل این سالهای پر مشقت ، رسیدن به نوعی نقد پیشرفته و پیشرو از زمان با عنوان: ” نقد ساختگرا ، نقد دیدگاه نویسنده با مستمسک قرار دادن نشانه های ناظر بر فعالیت های غیر زبانی اثر” است که به تازگی در دانشگاههای معروف ایالات متحده و در دانشکده های رشته ی لیبرال آرتز مورد ارزیابی و تمرین و مشق ، قرار دارد…از آنجا که برای اعتبار داشتن بورد تخصصی ام در ادبیّات شرق ، می بایست هرماه با این روش  – که هیچ مرجعی برای مراجعه ندارد – نقدهایم را بنویسم و ارسال کنم تا مورد داوری قرار بگیرد ، بر آن شدم در یک سلسله بحث های منظم و مرتب ، این نوع نوین و بلا مثال از نقد پیشرو را که من و جمعی از دانشجویان مقطع دکترا - ایشان بعد از سپری کردن این همراهی وارد بورد تخصصی هشت ساله اشان می شوند - در دانشگاه ایالتی مینه سوتا ، در حال ارائه و اثبات هستیم را با شما اندیشمندان به معارفه و بحث بگذارم….قبل از اغاز بخش اوّل باید بگویم که شرکت در این بحث نیازمند داشتن اطلاعات اساسی و کمی بیشتر در حوزه های فلسفه ، روانشناسی ، جامعه شناسی دینی و سیاسی ، منطق در حوزه های منطق کبری و منطق صغری و در کل علوم پایه ، دارد…لذا عاجزانه درخواست دارم از رفقای نازنینم ، اگر بحث ها برایشان سنگین و دشوار می نمود ، بی جهت وارد مباحثه نشوند و موضوع را به سایر دوستانشان که یدی در مدارج دانش و نقد دارند بسپارند….تمام تلاش این برادر فقیر و حقیرتان این است تا مباحثات را به ساده ترین زبان نوشته تا برای همگان قابل فهم باشد….درود این کمترین و فقیرترین برادر ناچیزتان را پذیرا باشید…..تابعد……

چگونه نقد بنویسیم؟

نقد این نیست که کتابی یا اثری را خلاصه کنیم. در نقد باید به این پرسشها پاسخ داد: چگونه؟ چرا؟ و تا چه اندازه قابل قبول؟
نقد لزوما ایراد گیری و به اصطلاح پنبه نویسنده یا شاعر را زدن نیست. نقد در واژه یعنی جدا کردن سره از ناسره و گفتن نقطه‌های قوت و ضعف اثر، و اینکه چرا شما اثر را اینگونه می‌بینید. سه گام مهم در فراگرد نقد باید برداشته شود.
گام نخست: در نظر گرفتن چند پرسش – وقتی نوشته‌ای را می‌خوانید، باید این پرسشها در ذهنتان باشد:
۱- نکته اصلی مد نظر خالق اثر.
۲- هدف او.
۳- مخاطَبان مورد نظر وی.
۴- در پیشبرد نکته اصلی، نویسنده یا شاعر از چه مسیر استدلالی یا حسی پیروی می کند.
۵- در پشتیبانی از هدف خود از چه شواهدی بهره می گیرد.
۶- پیش فرضها یا پیشداوریهای نویسنده یا شاعر کدامها هستند.

سودمند تر آنست که در خلال خواندن اثر درباره این پرسشها پاسخها را یادداشت کنیم.
گام دوم: ارزیابی – اثر را خوانده‌اید و حالا نوبت ارزیابی‌تان از دیدگاههای خلق اثر است. این پرسشها می‌تواند شمارا در ارزیابی یاری دهد:
۱- آیا نوشته، منطقی بود؟
۲- متن، روشن، سازمان‌یافته و ساده فهم بود؟
۳- دیدگاههای خالق اثر دقیق بود؟
۴- آیا نکته‌های مهم به خوبی پرورانده شده بود؟
۵- آیا شواهد کافی در تایید حس او وجود دارد؟
۶- نوشته ی نویسنده یا شاعر از دیدگاه اصلی وی پشتیبانی می‌کند؟
۷- آیا متن، برای مخاطَب مورد نظر مناسب است؟
۸- آیا نوشته، در برگیرنده دیدگاههای حال و آینده او هست؟
۹- آیا متن به شما در درک موضوع مدد می‌رساند؟
۱۰- آیا واژه یا جمله‌ای در اثر هست که واکنش شدید شمارا برانگیخته باشد؟ کدامها؟ واکنش شما چه بود؟
۱۱- سرچشمه واکنش شما به این مساله چه بود؟ نخستین بار کی با این مفهوم آشنا شدید؟ کجا؟ آیا اشخاص، یا نوشته‌هائی را سراغ دارید که بر دیدگاه شما تاثیر گذاشته باشند؟ آنها تا چه پایه بر متن اثرگذار بوده یا با آن در تناقض بوده اند؟
گام سوم، طرح نقد ونگارش آن: در نگارش نقد سعی نکنید نقدتان از ساختار اثر مورد نقد دنباله روی کند، وگرنه ظن آن خواهد رفت که شما عین اثر را خلاصه و طرح کرده‌اید. در درآمدی به نقد، به موضوع نقد و دیدگاه خود بپردازید. با پیش کشیدن جنبه‌هائی از بحث اثر از دیدگاه خود دفاع کنید، و با خلاصه‌ای از بحث و تاکید دوباره بر دیدگاه عمده خود نقد را به پایان ببرید.
در این رهگذر، ابتدا دیدگاه‌های نویسنده یا شاعر را توضیح دهید. فرازهائی از اثر را عینا در تایید مطلب خود بیاورید. حالا دیدگاه خودرا بگوئید، و اینکه در این باره چه فکر می کنید. به بیان چند دیدگاه اثر که با آنها موافق و مخالفید بپردازید‌. در نقل مطالب ، می‌توانید مطلب را به عینه نقل کنید یا خلاصه‌اش کنید و بگویید آن مطلبها چگونه شما را در پیشبرد نظرتان یاری می دهد.
توصیه من به کسانی که می‌خواهند در زمینه نقد کار کنند، این است که اثر را مقدمتا به منظور کسب اطلاعات نخوانید؛ در خواندن دنبال راههای اندیشیدن به درونمایه آن باشید، و نحوه استدلال در متن را برای نقد بیابید…..تابعد…..

MBC PERSIA یا تانگو بر لبه ی شمشیر…


بنگاه های سخن پراکنی تلاش های زیادی برای جلب نظرحدود یکصد و بیست میلیون مخاطب فارسی زبان در سراسر دنیا انجام می دهند که اغراض گوناگونی در پس این تلاشها نهفته است. با سابقه ترین تلاشها ، مقابله سیاسی با جمهوری اسلامی ایران و اهداف این نظام است که با گسترش تلویزیونهای ماهواره ای آنالوگ ؛ از طرف ضد انقلابیون عمدتاً لوس آنجلس نشین شروع شد که به دلیل گرانی وکیفیت پایین آنتن های آنالوگ  ، موفقیتی بدست نیاورد.
موج جدید تأسیس شبکه های تلویزیونی ماهواره ای پس از راه اندازی ماهواره های دیجیتال با تجهیزاتی ارزان وبا کیفیت  شروع شد. با این تفاوت که اینبار درکنار کسانی که با نیت براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران اقدام به تاسیس شبکه های ماهواره ای می نمودند همراه شده و از آنجا که از قوانین سیاسی ودینی جمهوری اسلامی ایران تبعیت نمی کنند آنها نیز در جرگه مخالفان دسته بندی می شوند.

اهداف ایجاد شبکه های منطقه ای:

با اوج گرفتن بحران های منطقه ای وجلب توجه رسانه های خارجی به هدایت بی واسطه ی افکار عمومی ایرانیان ؛ تاسیس شبکه های فارسی زبان در دستور کار برخی صاحبان رسانه های بزرگ قرار گرفته است. هرچند اهداف سیاسی پشت این تصمیمات بر کسی پوشیده نیست ولی مدیریت بازارهای بازرگانی ایران از عمده ترین اهداف این شبکه هاست. با افزایش توان خرید مردم ایران بر اثر رشد اقتصادی بالا وگرانی نفت وتمایل مدیریت دولتی برای باز کردن درهای ایران بر روی کالاهای خارجی برای ایجاد زمینه های پیوستن به سازمان تجارت جهانی، ایران به بازار خوبی برای کالاهای خارجی تبدیل شده است کالاهایی که از تولید گرفته تا ترانزیت، سود سرشاری نصیب صاحبان سرمایه وحامیان شبکه های تلویزیونی می کند….تمایل بنگاه صهیونیستی – شایعه پراکنی بی بی سی انگلستان برای توسعه ی بخش تلویزیون فارسی و تاسیس تلویزیون MBC فارسی توسط سرمایه دار سعودی درهمین راستاست.
گروه ” MBC” یا” مرکز خبرسازی خاورمیانه” متعلق به یک سرمایه دار سعودی است که در حال حاضر هشت شبکه تلویزیونی از جمله شبکه خبری العربیه MBC 1 , MBC Max , MBC Action , MBC Persia , MBC2 , MBC3 , MBC4 , را تحت کنترل دارد.
این گروه شبکه MBC2 یا Channel 2 را هم اداره می کند که به واسطه پخش ۲۴ ساعته فیلمهای هالیوودی به زبان انگلیسی وبا زیر نویس عربی، علاوه بر مخاطبان پرشمار درجهان عرب، شبکه شناخته شده ای در ایران وسایر نقاط خاورمیانه به حساب می آید.
در دور جدید فعالیت های سال جدید گروه MBC ، مدیر روابط عمومی MBC می گوید:” فعلاً نمی توانیم اخبار چندانی را در اختیار رسانه های خبری قرار بدهیم، اما از یک ماه دیگر شروع به تبلیغات بیشتری برای این شبکه (MBC Persian) خواهیم کرد” گفته می شود که این شبکه سیاست های MBC2 را ادامه خواهد داد با این تفاوت که فیلم ها به جای زیر نویس، به زبان فارسی دوبله خواهند شد. لازم به ذکراست MBC2 حساسیت های زیادی به آنچه  سیاست های پخش کشورهای مسلمان است را ندارد.خصوصاً اینکه در برخی از موارد برنامه هایی با سابقه ضد شیعی در جدول پخش این شبکه  می توان یافت.گروه چند رسانه ای “ MBC” که از سال ۱۹۹۱ میلادی در عربستان سعودی فعالیت خود را آغاز کرد، درسال ۲۰۰۲ دوبی را به عنوان مرکز فعالیت خود برگزید . مرکز این شبکه در اوایل دهه نود میلادی در لندن قرار داشت . این مرکز جدید با مدیریت ولید بن ابراهیم فعالیت خود را در دبی آغاز کرد ومدعی است که ۷۵ میلیون بیننده دائم دارد. یکی از تجارب موفق این گروه شبکه خبری عرب زبان ” العربیه” است که از سال ۲۰۰۳ به روی آنتن آمد واز همان زمان رقابتی تنگاتنگ با تلویزیون الجزیره قطر در زمینه پوشش مستقیم تصویری اخبار خاورمیانه، به ویژه عراق دارد.
آخرین تجربه این گروه راه اندازی شبکه MBC Action به زبان انگلیسی است که از سال ۲۰۰۷ پخش آن آغاز شد وبه گفته روابط عمومی این شبکه در جذب بیش از ۷۰ درصد از بینندگان بین ۱۴تا ۲۵ سال عرب موفق بوده است.
تبلیغات MBC به زبان فارسی با عنوان ام بی سی پرشیا، از هفتم فروردین ماه سال ۱۳۸۸ در حاشیه کنسرت خوانندگان لس آنجلسی و در قالب یک تابلوی بزرگ که رو به روی ساختمان این کانال در مدیا سیتی دبی نصب شده بود آغاز شد.
پایگاه اینترنتی رادیو فردا نوشت هیچ کس انتظار نداشت که بعد از آخرین محصول MBC یعنی ایجاد شبکه ماهواره ای MBC Action اینک نوبت به راه اندازی  تلویزیونی فارسی زبان از سوی این شرکت تلویزیونی برسد. اما ظاهراً بازار گرم تبلیغات ایرانیان برای کانالهای تلویزیونی ، کمپانی MBC را نیز به فکر تاسیس تلویزیونی فارسی زبان انداخته است.
گرچه کانالهای MBC 1 , MBC 2 , MBC3 , MBC4 ,  MBC Max , MBC Action بخش وسیعی از ایرانیان را از طریق ماهواره ای نیل ست وعربست ( بدر) وهمچنین از طریق زمینی در نواحی جنوبی ایران، مخصوصاً جزیره کیش به خود جذب کرده است، اما کانال فارسی زبان این شبکه موسوم به MBC PERSIA ایرانیان را به تماشای کانالهای MBC مصمم تر کرده است.
گرچه از مدت ها قبل خطر راه اندازی حرفه ای ترین رسانه های فارسی زبان پیش بینی شده بود، هم اکنون از دور خارج شدن تلویزیون های سطح پائین ماهواره ای ، نظیر شبکه های ماهواره ای برانداز و لس آنجلسی ضد فرهنگی ؛ را بشارت داده و این بیم وامیدی است که باید بیشتر به آن بیاندیشیم.
مجموعه کانالهای MBC در عربست و نیل ست توسط شرکت سما کام بروی ماهواره فرستاده شده است. کانال MBC1 بیشتر برنامه هایی از فیلم وسریال واخبار وبرنامه های تفریحی وسرگرمی گرفته تا برنامه های آموزشی وترکیبی را پخش می کند که بیشتر این برنامه ها به زبان عربی وبرای بینندگان عرب زبان طراحی شده است. کانال MBC Action همراه MBC2 و MBC Max فیلمهای سینمایی را به زبان انگلیسی وبه صورت زیر نویس عربی پخش می کند و اخیرا در کانال MBC Max فیلمهای سینمایی با دو باند صدا ، یکی به زبان اصلی فیلم و دیگری با دوبله ی بسیار حرفه ای به زبان عربی  پخش می شود. از لحاظ کیفیت این شبکه ها کانالهای با کیفیتی هستند که از سطح مخاطب بالایی درایران برخوردارند. گرفتن ماهواره عربست ونیلست نیازمند دیش جداگانه ای از ماهواره فراگیر هاتبرد نیست وبا استفاده از یک قیچی ودو ال، ان، بی می توان این ماهواره ها را دریافت کرد. وجود آمار خانه هایی که دو،ال،ان، بی در کنار هم بر روی دیشی بالای بام آنها مشاهده می شود گواه علاقه ی مردم ایران به شبکه های ماهواره ای مزبور است. این کانال ها در ماهواره های هاتبرد، نیل ست، یوروبرد ۲ وآتلانتیک برد ۲ قابل رویت است.
بعد از اقدامات تفرقه افکنانه ومنافقانه عربستان سعودی که به کشتار صدها تن از شیعیان عراق وانهدام اماکن متبرکه واهانت به مقدسات آنان انجامید، پخش سریالهای تلویزیونی با مضمون توهین به شیعه در دستور کار وهابیون قرار گرفته است. تعدادی از فیلمنامه نویسان وکارگردان های کشورهای عرب حوزه خلیج فارس درخواست هایی از شرکت های هنری وفیلم سازی برای ساخت سریال، فیلم ونمایش با موضوع توهین به اعتقادات شیعه دریافت  کرده اند که برآورد هزینه این تولیدات به میلیون ها دلار می رسد به عنوان نمونه یکی از برنامه هایی که شبکه تلویزیونی MBC درماه های گذشته پخش کرد دارای پیام هایی ضد شیعی بود.
سریال ” للخطایا” به معنای ” گناهان قیمتی دارند” نوشته ” نایف الراشد” فیلمنامه نویس کویتی است. دراین سریال گمراه کننده، اکاذیب زیادی به تشیع نسبت داده شده است؛تا جایی که پیش بینی می شود پخش آن جو شدیدی از ناراحتی عاطفی را در پی داشته باشد واحساسات میلیون ها مسلمان وشیعه را جریحه دار سازد.این سریال مبتذل داستان دختر شیعه ای به نام «کوثر»را روایت می کند که از طریق ازدواج موقت (متعه)به دنبال کسب درآمد است دراین بین مردی که نویسنده با خباثت تمام نام وهابی را برای او برگزیده است . با وی آشنا می شود وبه او پیشنهاد ازدواج دائم می دهد اما کوثر در پاسخ می گوید ” من مانند پروانه ای هستم که آزادانه می گردد وهربار گلی را برای نشستن انتخاب می کند» ووقتی وهابی به او می گوید که وی یک سنی است پاسخ می دهد ” اشکال ندارد فقط برای یک روز شیعه شو!!”
نایف راشد در اهانت به شیعیان پا را ازاین فراتر گذاشته وتلاش نموده تا چهره زشتی نیز از حسینیه ها واماکن مقدسه به بینندگان ارائه دهد.
مدیران این شبکه پس از اطلاع از محتوای این سریال واطمینان از همسویی آن با سیاستهای شبکه اقدام به خرید آن نموده اند واین سریال به شکل انحصاری پخش شد .شبکه MBC متعلق به “ شیخ ولید ابراهیم” مالک روزنامه “الشرق الاوسط ” واز بستگان ملک فهد پادشاه سابق سعودی است.
انتظار می رود که دولتمردان وصاحبان نفوذ در سراسر جهان برای اقدامات خصمانه این شبکه، اقدامات عاجل ومناسبی صورت دهند این شبکه پیش از این نیز سریالی با نام ” الطریق الی کابول” یا ” به سوی کابل” را پخش می کرد که درآن به گروه هایی ازاسلام گرایان توهین شده بود که براثر فشارهای وارده پخش آن را قطع کرد.
بعد از شکست رسانه های اروپا وآمریکا در حوزه ی خبر رسانی منطقه ای ، از تلویزیون الجزیره وظهور تئوری های جدید رسانه ای، اعراب به فکر سرمایه گذاری قابل توجهی روی رسانه هایشان افتادند بعد از شکست CNN از الجزیره در سطح خبرهای منطقه ای بود که اعراب به این فکر افتادند توانایی این را دارند که بتوانند رسانه هایی را به صورت مالکیت خصوصی در منطقه راه اندازی نماید که MBC وشبکه های Intertainment به همراه شبکه های جدید خبری دیگر مثل العربیه ناشی از این اعتماد به نفسی است که اعراب پیدا کردند.خبرگزاری الجزیره، یک رویداد متضاد را درمورد روایتی که سالهای سال رسانه های بزرگ جریان ساز جهانی دنبال می کردند ، در دنیا قرار داد و توانست تا حدود زیادی این بتی که از رسانه های غربی ایجاد شده بود را بشکند ، به نظر می رسد که اعراب با توجه به سرمایه گذاری های مادی که می توانند انجام بدهند خیلی خوب توانستند وارد این قضیه بشوند ونکته جالب این که فقط سرمایه گذاری روی کانال های خبری را جدی دنبال نکردند وبر روی راه اندازی شبکه های تفریحی و فیلم و سریال سرمایه گذاری کردند. این تأثیرات رسانه ای است که این رسانه ها ومحتوا ی آنها بر مخاطبان دارند حال چه مخاطبان عرب زبان وچه مخاطبان فارسی زبان نکته بعدی این تاثیرات رسانه ای است که از نظر محتوا وساختار بر روی رسانه های ایرانی و منطقه ای در خاورمیانه می گذارد که همه اینها قابل بررسی می باشد.
نکته ۱:
این شبکه هیچ گونه پخش تبلیغات تلویزیونی نداشته وپس از پخش هر فیلم تیزر فیلم هایی که در آینده قرار است پخش شود معرفی می شوند.
نکته ۲:
فیلمهای درحال پخش ازاین شبکه اغلب آمریکایی بوده وبه ندرت فیلمهای اروپایی مشاهده می شود در ضمن فیلمهای سینمایی این شبکه از مضمونی اجتماعی وتخیلی وپلیسی برخوردار است ورعایت شئونات فرهنگی تا حدودی رعایت می شود.
نکته ۳ :
در هفته ، در فواصل پخش فیلم هایی سینمایی موارد نقد بعضی از فیلم ها نیز به چشم می خورد.
لیست مهمترین فیلمهای پخش شده از شبکه MBC Persian
1- فیلم سینمایی: عنصر پنجم
دراین فیلم یک راننده تاکسی ناگهان به محور جستجو برای پیدا کردن سلاحی افسانه ای تبدیل می شود
۲- فیلم سینمایی: The Bone snatcher
این فیلم داستان کشته شدن تعدادی معدن چی در صحرای Navi بوسیله موجودی ناشناخته را عنوان می نماید.
۳- فیلم سینمایی: HER Minor Thing
داستان زندگی یک تاجر خبره وبا سابقه تبدیل به دردسری بزرگ می شود ، زمانی که نامزدش اسرار خصوصی وی را در یک برنامه تلویزیونی فاش می کند.
۴-فیلم سینمایی: Crazy love
داستان زندگی زن معلم وشوهرش که وکیل است که با توجه با تفاوت شغلی مسائلی در زندگی آنها روی می دهدکه …
۵-فیلم سینمایی: the life of david gale
داستان استاد دانشگاهی است که به خاطر قتل همکارش به مجازات مرگ محکوم شده است وتنها چند روز برای اثبات بی گناهی خود فرصت دارد.
۶-فیلم سینمایی: Miss potter
این فیلم داستان یکی از نویسندگان مشهور کودک ونوجوان وتلاش وی برای برپایی عشق وشادی وموفقیت در جامعه.می باشد.
۷-فیلم سینمایی: Relative strangers
مردی که با والدین بیولوژیکی خود دچار مشکل شده است متوجه می شود کارها آن طور که او می خواهد پیش نمی رود و باعث مشکلات ژنتیکی ورفتاری بین فرزند وپدر ومادر می باشد.
۸-فیلم سینمایی :The whole ten tards
متحول شدن زندگی فرد آدمکش به نام جیمی، زمانی که همسر دوست قدیمی جیمی توسط مافیای مجارستان به گروگان گرفته می شود و وی سعی می کند اشتباهات گذشته را تکرار نکند.
۹-فیلم سینمایی: Lost city raiders
زیر آب رفتن زمین در سال ۲۰۴۸ وبروز مشکلاتی برای جویندگان گنج
۱۰-فیلم سینمایی The Hive
داستان فیلم در مورد رفتار عجیب مورچه ها در یک جزیره استوایی است ، تا جایی که رفتار مورچه ها به تهدیدی جدی برای جهان و بشر تبدیل می شود.
۱۱-فیلم سینمایی I’LL BE THERE
داستان رویارویی یک ستاره پاپ با دختر نوجوانش برای اولین بار وپدید آمدن تاثیرات شگرف در زندگی آنها.
۱۲- فیلم سینمایی:Steel city
این فیلم داستان تحت تاثیر قرار نگرفتن رابطه پدر وفرزند حتی با وجود مشکلاتی که پیش می آید در زندگی آنها وتحمل مجازات زندان فرزند ازسوی پدر.
۱۳-فیلم سینمایی Mari gold
داستان بازیگر زن آمریکایی است که برای بازی دریک فیلم به هندوستان رفته است ودر آن کشور تفاوت سینمای هالیوود وبالیوود را در خواهد یافت.
۱۴- فیلم سینمایی ۲۷ Dresses
دراین فیلم یک متخصص عروسی بعد از برگزاری ۲۷ مجلس باشکوه تصمیم می گیرد از کارخود کناره گیری کند ومراسمی را برای ازدواج خود ترتیب دهد.
۱۵-فیلم سینمایی : Bandidas
دراین فیلم دوزن با خصوصیاتی کاملاً متفاوت برای مقابله با حاکم شهر خود دست به سرقت بانک می زنند.
۱۶- فیلم سینمایی: Turtel beach
زن خبرنگاری در مالزی سعی می کند مشکلات پناهندگان ویتنامی در مالزی را به تصویر بکشد که در  این ارتباط دچار مشکل می شود.
۱۷-فیلم سینمایی out sourced
دراین فیلم بعد از واگذاری شرکت آمریکایی به شرکای خارجی خود مسئول فروش آمریکایی برای آموزش جانشین خود به هندوستان می رود وپس از مدتی تحت تاثیر فرهنگ مردم آن کشور قرار می گیرد..
۱۸-فیلم سینمایی : copying Beethoven
این فیلم بر اساس اتفاقات آخرین سالهای زندگی نابغه موسیقی وعکس العمل اطرافیان در قبال شاهکارهای غیر قابل انکار وی می باشد.
۱۹-فیلم سینمایی: The descent
داستان فیلم به آخرین اکتشاف غار نوردان در اعماق زمین و برخورد با گونه ای از موجودات غارتگر دردرون زمین می پردازد.
۲۰- فیلم سینمایی: simply irresistib
دراین فیلم کارمند یک فروشگاه بزرگ درتلاش است تا در دام عشق بانوی صاحب رستوران گرفتار نشود…..تابعد….

نشانه ها و جهان وطنی در شعر جواد نوروزی



نشانه ها و جهان وطنی در شعر جواد نوروزی
«من، ژاپن و خداوند متهم!»
امروز مرزها دیگر معنا ندارد…دیگر نه در جغرافیای سیاسی مرزها معنای گذشته خود را دارد نه در گونه های مختلف ادبی…..معتقدم مرزهای ادبی با رساله ی جوان اندیشمند روس « ویکتور شکلوفسکی » در سال ۱۹۱۷ با بازگویی هنر به مثابه ی تمهیدی در همه جهات زندگی ، زیر پا گذاشته شد…..حرکت فرمالیسم صرف نظر از اشکال گوناگون و قواعد متنوع ادبی همه بر مبنای یک اصل و آنهم ادبیات به سمت جهان وطنی آغاز شد…با مراجعه به سابقه ی ذهنی خود می توان این مکتب ادبی را از دیرباز ، یعنی زمانی که انسان در چنبره ی کلیسا و استبداد دینی قرار داشت ، شناسایی نمود…..دورانی سیاه که پیش و در آن زمان ادبیات و علی الخصوص شعر نتوانست پاسخگوی نیازهای روحی ، روانی و به طور کلی ، نیازهای معنوی جامعه ی پیرامون خویش باشد…..در این دوران ادبیات کلنگ مرگ بر زمین هبوط خویش وارد می ساخت و در همین اوان بود که نطفه ی ادبیاتی دیگر ، آنهم بدون مرز برای دنیایی آزاد بسته شد….تغییرات بنیادین در نوع تفکرات عمومی و اعتباری و همچنین در حاکمیّت ناشی از جامعه پیرامون و یا به عبارتی بهتر ناشی از مردم است….با مراجعه به تاریخ به خوبی درمی یابیم که مردم چه قدرت عظیم و موثری در این امر و بروز و ظهور اندیشه های جدید و مترقی دارند…..که همین قدرت موجب گردیده که در بستر تاریخ گاها شاهد ظهور نظامهای قرون وسطایی ، آریستوکراست و یا سوسیال و…باشیم.
شعر امروز ناشی از برداشت هایی است که شاعران و هنرمندان از محیط پیرامون خویش دارند….شاید بهتر باشد بگویم که شعر امروز بیشتر یک شعر درونی و خصوصی و فردی ست تا یک اثر با زبان متکثر و متعدد اجتماعی و یا حتی جهانی….برای همین است که تا در مورد یک اثر معاصر مداقه ای صورت می پذیرد با این جواب مواجه خواهیم شد که : « شما وارد دنیا و حریم خصوصی من شده اید…..» ……این شاهدی اصلی در توجیه سده ی شعر شخصی و خصوصی در حوزه ی ادبیات است…..شاید رنج بشر امروزی برآمده از بیگانگی و نداشتن رنج مشترک در بین فرزندان آدم ابوالبشر باشد…..از حوزه های سیاسی و اجتماعی و فلسفی گرفته تا حوزه های مختلف ادبیات ، این بیگانگی در بین نوع بشر به وضوح مشهود و آشکار است….من در این تحلیل ساختگرا برآنم تا اثر وزین و زیبای « من ، ژاپن و خداوند متهم! » سروده ی شاعر جوان و آینده ی درخشان دار ، « جواد نوروزی » را به بوته ی نقد کشیده و در واقع یک روش نوین در نقد که Anatomy criticism است را در معرض دید مشتاقان و علاقمندان به این حوزه و این شاعر دوست داشتنی قرار دهم….قبلا اعلام کنم: « این نقد نه بخاطر دوستی و اخوت بین من و جواد نوروزی است و نه بخاطر پاسخ به برش کوتاه جواد بر زندگی و آثار من در آوای دل است. بلکه به حرمت قلم و ادبیات غنی فارسی دست به قلم برده و می نویسم و گواه این مدعا دوست عزیز و گرانسنگی است که قبل از جواد بر اثر وی یک نقد آمپریستی نوشته بودم و چون به اطلاع ایشان رساندم و متوجه شدم که زیاد علاقه ای به طرح این نقد ندارند ، نقد اثر وزین جواد نوروزی را به عنوان اولین نقد ساختگرا در حوزه ی شعر آوای دل به دوستان عالم و اندیشمندم تقدیم می کنم. در آینده باز هم اگر اثری را دیدم که قابلیت نقد ساختگرا را داشته و در بضاعت و ذهن ناقص من نیز باشد ، مورد مداقه و بررسی قرار خواهم داد.» .
جهان وطنی ( Cosmopolitan )
جهان وطنی احساس آزاد بودن از محدودیت ها و پیش داوری های ملی است.شهروند جهانی بودن به معنی داشتن مشربی فرهنگی است که در آن تعلق ، دخالت و مسئولیت جهانی به رسمیت شناخته می شود و امکان آن هست که این علایق گسترده تر در راه و رسم های زندگی روزمره ادغام شود.
مثل ژاپن گـُـسل گسل لرزید
اعتقادات ضد زلزله ام
از دروغ “ابی”، “خدا با ماست”
درد می کرد، مغز حوصله ام !
شعر زیبای « من ، ژاپن و خداوند متهم » در قالب چارپاره سروده شده و به موضوعاتی می پردازد که در ذهن مخاطب هوشیار و ارجمند معاصر ، جذابیت ها و تازگیهای زیبایی در خود دارد…..وقتی صحبت از ادبیات بدون مرز به میان می آید ، روشن است که این ظهور و تداوم از زمان ِ وبستر ، مارول ، میلتون ، کورنی ، راسین ، لاروشفکو ، بوسوئه و….آغاز گردیده است….اما امروز بیشتر آثاری که می خوانم و شاید بتوانم به جرات بگویم تمام آثاری که می خوانم فاقد این خصیصه هستند که بتوان آنها را در زمره ی آثار فاخر و جهانی مثال زد….معتقدم بعد از متقدمین در ادبیات فارسی ، دیگر شاعری و شعری جهانی در ایران وجود ندارد و هرازگاهی که حرکات و آشفتگی های روحی و ذهنی شاعری مورد توجه قرار می گیرد ؛ یا خاستگاهی سیاسی دارد و یا وام دار مطلق از فرهنگ غرب می باشد…..بگذریم…..
شعر جواد با این مطلع آغاز می گردد که تاثر شدید از وقوع حوادثی دارد که شاید بشر در بروز و ظهور آنها دخالتی مستقیم نداشته و ندارد و معمولا کسانی که از بی دفاع ترین افراد جامعه به شمار می آیند در این حوادث کشته می شوند…یعنی زنان و سالخوردگان و کودکان…..شاعر مبهوت از وقوع این تراژدی بزرگ وارد معمای چند مجهولی خود می شود…..در واقع از ارتباط و پیوند نشانه های ساختگرا که ناظر بر فعالیت های غیرزبانی اثر و نهایتا استخراج یک معنای اصیل و بکر است ، در می یابیم که شاعر در برابر یک واقعه ی ِ واقع شده ، شعر را از مرزهای کنونی اش رها کرده و ماهیت واقعه را با زبانی متفاوت مورد بررسی قرار می دهد….در پاره ی دوم اثر ، درواقع علاوه بر ترک مرزهای جغرافیایی ، مرزهای مذهبی و حتی اجتماعی-فرهنگی را نیز رها کرده و ساختاری نوین را از اظهار تاثر و تاثیر بیان می دارد…..در واقع شاعر ساختارها و ابزارهای خود را در بیان شعر به صورت کمّی یا کیفی تقلیل یا افزایش نمی دهد که شعری بدون مرز را بوجود آورد و یا وی شعر را به عنوان وسیله ای برای بیان عقاید ، انعکاسی از واقعیت اجتماعی و یا تحقق بخشیدن به حقیقتی متعالی در اختیار نمی گیرد ، بلکه واقعیتی مادی و فیزیکی را همچون ماشینی که قابل تحلیل است مورد گذار خویش قرار می دهد…به عبارت ساده تر باید بگویم که این اثر از کلمات ساخته شده است نه از مقاصد و اهداف…..اما نباید دور از ذهن داشت که این کلمات با نقش هایی در درون کل ِ نظام متن ، مقاصد و اهداف را در لایه های زیرین اثر شکل می دهند…..این نقش ها عبارتند از : صدا ، صور خیال ، آهنگ ، نحو کلام ، وزن ، قافیه و…..معجزه ی این هماهنگی آنجاست که زمانی که این نشانه ها ، نقش های خود را با لباس کلمات به نحو احسن ایفا می نمایند ، ما در کلام شعر فارسی ، احساس آشنایی با ژاپن در خاور دور کرده و با واقعه ی بر وی گذشته و بازماندگان آن احساس رنج مشترک و یا حتی همدردی نموده به شرط اینکه سابقه ی ذهنی خود را برای لمس کامل اثر و تاثیر کلام مهندسی نماییم……
پشت ماشین خسته ای دیدم
محض خنده زده: “خدا با دوغ” !!!
اشک هایم چه داغ می خندید
گریه را تا خدای در صندوق……
عموما حالت ضعف و ناتوانی بشر در برابر گستاخی ها و تجاوزهای طبیعت ، در قالب زلزله ، سیل ، آتش سوزی ، حمله ی دسته جمعی حیوانات وحشی ، جنگ و……به یک سلسله مفروضات مذهبی سخیف نظیر: « خواست خدا بود » و یا « تقدیر الهی بود » و…..نسبت داده می شود که در عمق معنای آن به وضوح درمی یابیم که بشر ضعف و ناتوانی خود را با این نوع از عرفان روان درمانگر مذهبی می پوشاند…..از آموزش های سخیف مذهبی کلیسای مخوف اوانجلیست – که در آنجا بزرگ و تربیت شدم – بخاطر دارم که از مزامیر انجیل عبرانی سرودی بود که ترجمه ی فارسی اش می شود : « دعای همگانی بعد از شکست! » …..این سرود به صورت دسته جمعی و با آهنگی یکنواخت و ذلیل خوانده می شد که در فاصله ی هر آیه از آن این ترجیع بند تکرار می شد : « پروردگارا ! خطر را از ما دور کن…..وحشت و هراس ، دشنه و خنجر را از ما دور کن….بلا و طبیعت را از ما دور کن….خطر شرق و غرب ، شمال و جنوب ، مشرق و مغرب و….را از ما دور کن……و به ما روابط خوب با طبیعت و شرق و غرب عطا بفرما.» ….صرف نظر از بیهوده بودن این دعا ، که بعد از وقوع بلایا به صورت دسته جمعی خوانده می شد ، خفت و ذلیل بودن بشر و ناتوانی وی در مواجهه با بلایا را در پوشش مذهب و دعا مخفی می گردید….جواد در پاره ی دوم اثرش با استفاده ی روان و استادانه از کلمه ی « خدا با دوغ! » به مهارت و استادی هرچه تمام تر خط بطلان بر همه ی این بیهودگی ها کشیده و انسان را در مواجهه با یک تراژدی الهی به صورت واقعی ، ذلیل و خفیف نمایش داده که کاری بجز گریه کردن از وی برنمی آید……در نشانه های نقشی – واسطه ای اثر، بطلان نوعی از این دیپلماسی مذهبی مشاهده می شود که امکان بقا برای بشر در مواجهه با بلایای متفاوت جز در تعقل و اندیشه نیست و بیهوده دل بستن به چند کلمه ای که معلوم نیست از کجا به عنوان کلام های مذهبی و دینی وارد ریشه های مذهبی گردیده اند ، نهایتا چیزی بجز خفت و شکست و سرخوردگی به دنبال نخواهد داشت….این پاره نیز دارای مشخصه های جهان وطنی بوده که در مثال مزامیر انجیل عبرانی ، مشاهده نمودید که چگونه در ادیان دیگر فارغ از اسلام و آموزه های آن ، نیز خرافه های مذهبی ریشه داشته و دارد…پس باطل نمودن این دیدگاه باز از مرزهای جغرافیایی و مذهبی فارغ بوده و شمولی کلی بدون در نظر گرفتن رنگ ، زبان ، دین و……دارد……
مانده ی ساکت ِ جنایتکار !
صهیونی بی بهانه ی هولوکاست!
در هجومش دفاع بی معنی ست
در شگفتم، کجا خدا با ماست ؟؟؟!……
در پاره ی سوم اثر ، علاوه بر بطلان مذهبی ، شاهد اشاره ای واضح به تاریخ به عنوان یکی از منابع اصلی شناخت هستیم….اراده و اختیار در مواقعی به ظهور و بروز می رسد ، که تعدیل و انعطاف الهی با اراده ی بشر در وقوع حوادث دخالت داشته باشد….در حالیکه از دیرباز خشونت های الهی روزافزون بوده و برخی آن را به معصیت آلود بودن روح و جان بشر معاصر نسبت می دهند که من مبنای اساسی و منطقی برای آن نمی بینم….چراکه در دنیای اعتبار ، همه چیز اعتباری و در یک محیط جبر علّی واقع می شود و اینکه شاعر می گوید : « در شگفتم ! کجا خدا با ماست؟!!! » علاوه بر اشاره به جبری بودن انسان و اینکه انسان می بایست به جبر علّی خود تن دهد ، خشونت الهی را نسبت به خویشتن خویش مورد اعتراض قرار می دهد….در بیت اول پاره ی سوم اشاره ای تاریخی به موضوع افسانه ی آدم سوزی یهودیان توسط هیتلر در آشویتس شده است که در قیاس با وقایع جبری – الهی ، خدا بدون بهانه ای نظیر هولوکاست ، انسان ها را در معرض بلایا و نابودی قرار می دهد….از منظر ساختگرا و تحلیل ساختگرا دور نشوم…..در عمق نشانه های ترکیبی در فحوای کلام شاعرانه ؛ در می یابیم که یا باید در مقابل جبر علّی بر سرنوشت خویش ، تسلیم و تفویض محض باشیم و یا به استقامت و پایداری روی بیاوریم….اما از گزینش راه دوم به دلیل آنکه به وسائل و ابزار دخالت در جبر محیطی دسترسی نداریم ، چاره ای جز انصراف و تسلیم بودن و تفویض نمودن امور به جبر علّی نداریم…در همین جاست که این نشانه به وضوح ظهوری زیبا می یابد که : « بشر در برابر جبر الهی بسیار تنهاست »….. نمی توانم این نظریه ی ابلهانه را بپذیرم که : خدا بشر را ذلیل می کند و مقهور اراده ی خویش می کند تا انسان به زبونی و خفّت خود آگاه گردد!!!!!!!!…..» که واقعا از خدایی که صفات رحمان و رحیمش مقدم بر صفات جبار و رجیمش است ، این چنین دیدگاه و نظر کودکانه ای بسیار عوام فریبانه و سخیف است…..از نشانه شناسی در اثر به وضوح درمی یابیم که شاعر خطرات اندیشه های سخیف و بی مایه و حتی دهشت انگیز مذهبی را که بر ذهن و فکر و جان و روح عوام و حتی بسیاری از خواص سایه گسترانده ، را بسیار مرگبارتر دیده و با این اشاره های عالمانه قصد دارد که انسان را به تامل بیشتر پیرامون این دیدگاهها فرابخواند…..
در سرم واژه های کفرآمیز
نور می داد مثل لامپ نئون!
غرق معراج ِ پشت و رو بودم !!!
مسخ تصویرهای تلویزیون
هی کانال تا کانال چرخیدم
زلزله بود و حمله ی سونامی
گرم آغوش مادران متروک
بچه هایی یتیم و بی حامی
از خدا مانده بود در ذهنم
چند تصویر مبهم و میگرن،
کج و مـَعـوَج نشانشان می داد !
مثل کابوس ِ در انیمیشن !……….
در شرح تاویلی پاره ها ی چهارم ، پنجم و ششم  اثر ، رجوع کنید به توضیحات پاره ی سوم…..اما در این پاره ها به تخیّل خلاقی می رسیم که به هیچ عنوان در مرزها فرونمانده است و شاید مشخصاتی که در آن مشاهده می شود ، اطلاق ویژه و خاص یک فرهنگ نباشد….آفرینش تخیّلی در این پاره ها را می توان به مثابه ی تصویری از خود بیگانه نشده عرضه کرد ، عرصه ی شهودی و بالنده ی ذهن شاعرانه می تواند به نقدی زنده از ایدئولوژی های برخاسته از مذهب بپردازد در حالیکه بدون اذعان ملّی و فرهنگی ملتی ست که واقعیّت بر آنان واقع شده است….در واقع در این پاره ها  با این اصل مواجه می شویم که نشانه های خود انگیخته ، بدون محاسبات عقلانی ، پرده از راز و رمز تفکراتی ایدئولوژیک برمی دارد که چون یوغی سنگین بر گرده ی ملت ها قرار دارد….در این پاره پیامدهای اجتماعی ، سیاسی ، مذهبی و فلسفی عمیقی نهفته است که شاعر می تواند آنها را دقیقا مانند یک سلاح بیدار کننده و انگیزه ساز برای مخاطبان بکار گیرد…..در حالیکه شعر مسیر بدون مرز خود را می پیماید ، چون یک ایدئولوژی تمام عیار ِ جانشین عمل کرده و تخیّل شاعر نیز به یک نیروی سیاسی – مذهبی تبدیل شده که وظیفه ی دگرگون کردن دیدگاههای اجتماعی را در نشانه های جهانی خود دارد…..در درون نشانه های واسط در پاره های برخوردار از فعالیت های غیر زبانی ، نوعی از رادیکالیسم ادبی نیز مشاهده می شود…..تاکید بر حاکمیت مبهم الهی و خودمختاری اله در بروز وقایع بدون ذره ای از ترحم و دلسوزی ، آمپریسم مذهبی را به چالش می کشد و حتی در لایه های نشانه ای اثر ، در این پاره ها بدل کاملی از نابودی و سرگردانی را برای بشر تعریف می کند…..این امر باعث می شود تا اثر ادعای بزرگی را با عنوان « نمایندگی نوع بشر » مطرح نماید که در برهه ای از زمان ظهور یافته است….در این پاره ها آغاز رویش تفکری دیده می شود که می توان از آن به پدیدارشناسی نشانه ای در نظام متن یاد کرد….در این حالت به هیچ عنوان نمی توان واقعیت را در کارکردهای معمول نشانه ها در اثر دریافت کرد بلکه باید نشانه ها را در زبانی انگیخته ، ترتیب متغیری از فاکتورهای اجتماعی ، سیاسی و مذهبی تلقی کرد که صرفا در زبان بازتاب داشته است. جالب اینجاست که باز هم مشخصه ی بارز آنها بی ملیّت بودن این نشانه هاست……
خسته بودم از این همه حکمت
در سرم دردهای سنگین بود
هی به سمتم هجوم می آورد
دست های خدا که خونین بود !!!
در سرم این سؤال می چرخید:
(حکمتش چیست این همه کشتار؟!)
بی خیال ِ جهنم و آتش،
“ربـّـنا آتـِـنا عذابَ النـّـار” !!! (۳)
توی “صندوق خانه”ی قلبم
ناگهان واژه واژه نور تپید
دستی از جنس مهر و آرامش
روی شکوایه هام مسح کشید……
ساختگرایی در پاره های اخیر اتخاذ رهیافتی بالینی در نشانه هایی است که شاعر برای مخاطبین خود بجای گذاشته است….بیشتر نوع نشانه ها در این اثر شخصیت متعارفی از یک تخیل متعارف جهانی را که می تواند در انواع بشر جاری و ساری باشد نمایش می دهد….اما یک امر بارز در اثر مشاهده می شود که به عدم عدالت و تساوی و برخورداری انسانها بازمی گردد…..عدم تساوی و عدالت و نابرابری بین تعهدات که بطور قابل توجهی در نشانه های تاویلی متن خودنمایی می کند ، مطلقا و به هیچ نحوی شاعر را در زدن ضربه ی نهایی و بیان این امر که دنیا در نگاه تقدیری اله ، چون دو کفه ی ترازویی ست که ظاهرا برابر است اما در خفای آن هیچ برابری مشاهده نمی شود …..به عبارت دیگر سهل انگاری نسبت به نوعی از بشر و توجه و برخورداری به نوعی دیگر از بشر از سوی خدا ، نوعی عصیان و حتی بی تفاوتی را در ذهن و روح شاعر بوجود می آورد که می گوید: « بی خیال ِ جهنّم و آتش…..»…..قدر مسلم در این اثر این است که نشانه های بدون مرز آن دلالت بیشتری نسبت به وقوع حوادث در جهان پیرامون داشته و مسئولیت و توجه کمتری را نسبت به خود و وطن ملّی خود قائل می شود….این موضوع تا آنجا پیش می رود که گمان می کنم مسئولیت وقوع سونامی و تک تک ِ آوارگان و بازماندگان این واقعه ی غم انگیز به عهده ی جواد نوروزی است……این اثر علاوه بر مشخصات و تمایزات پیش گفته با سایر آثار ، تعصبی عمیق نسبت به آواگرا بودن دارد بطوری که حضور ، جوهر ، حقیقت ، کلام ، معنا و…در اثر را مبنای تمامی اندیشه و زبان تجربه می کند تا مخاطب در این احساس عمومی و جهانی مشارکتی تام و تمام را درک و لمس کند…..من ، ژاپن و خداوند متهم  ؛ نشانه هایی در خود دارد که در حوزه ی پدیدارشناسی متون ادبی ، در دسته ی نشانه هایی قرار می گیرد که با دال و مدلول خود رابطه ای را خلق می کند که در هر نشانه اش مفاهیمی عمیق از نوع نگاه تاریخی ، مذهبی ، اجتماعی و حتی سیاسی را به نمایش می گذارد…..اما یکی دیگر از قوت های این اثر وزین این است که اثر در طول نشانه هایش برکنار از شائبه بازی و لفاظی های متداول در شعرهای کلاسیک ، سپید و حتی نیمایی ست ، برای همین با این جلوه و تاثیر ماندگار ِ بدون مرز ، مقدم بر سایر مباحث به نوعی به این لفاظی های متداول در شعر معاصر نیز سامان می بخشد…..تابعد….

دیپلماسی رسانه ای امپریالیزم جهانی


معاون دیپلماسی عمومی آمریکا در دوره بوش پسر گفت که آمریکا برای اینکه‌ ایرانی‌ها را به آزادی مورد نظر غرب تشویق کند، باید یک شبکه ماهواره‌ای تجاری برای پخش فیلم‌های ممنوعه ایرانی تأسیس کند.
“جیمز کی. گلاسمن” (James K. Glassman) مدیر اجرایی مؤسسه مطالعاتی جورج بوش رئیس جمهور سابق آمریکا در مدرسه سرویس بین‌المللی دانشگاه امریکن با موضوع «محدودیت های دیپلماسی فرهنگی و راهی به سوی جلو» به ایراد سخن پرداخت.
آموزش زبان انگلیسی به جوانان مسلمان برای تقویت چهره دیپلماسی عمومی آمریکا، پیشنهاد تاسیس شبکه ماهواره‌ای برای پخش فیلم‌های ممنوعه ایرانی مانند فیلم آفساید جعفر پناهی و…، بخشی از محورهای سخنرانی گلاسمن می‌باشد.
وی در بخشی از این سخنرانی تأکید کرد که “فعالیت‌های دیپلماسی عمومی ایالات متحده به مثابه شن‌ریزه‌هایی در اقیانوس فرهنگ آمریکایی هستند که در سواحل دیگر ملت‌ها کناره می‌گیرند، امسال انیمیشن “عصر یخبندان ۳″ در کشورهای خارجی در حدود ۶۰۰ میلیون دلار فروش داشت که از مجموع بودجه برنامه‌های مبادلات فرهنگی و آموزشی آمریکا بیشتر است.

دیپلماسی عمومی آمریکا باید محبوبیت آمریکا را افزایش دهد

معاون دیپلماسی عمومی آمریکا در دوران ریاست جمهوری جورج بوش در ادامه با بیان اینکه «برنامه مسابقات جهانی کشتی کج حدود یک‌چهارم درآمد خود را از خارج کسب می‌کند»، افزود: من در جاهای دیگر به تفصیل تشریح نموده‌ام که اگر دیپلماسی عمومی منابع محدود خود را بیش از اندازه به افزایش محبوبیت آمریکا و تقویت موضع کشور اختصاص دهد، در این صورت شک و تردید زیادی در مورد کارآیی چنین دیپلماسی وجود خواهد داشت.وی تأکید کرد که آمریکا باید با استفاده از ابزار دیگر راحت‌تر و ارزان‌تر بدین اهداف خود نائل شود.

آمریکا باید آموزش زبان انگلیسی به جوانان مسلمان را جدی بگیرد

این دیپلمات کهنه کار آمریکایی با تأکید بر اینکه “بدون شک برخی از روش‌های مبادلات فرهنگی شامل مبادلات آموزشی کارکرد بسیار خوبی از خود نشان داده‌اند، پیشنهاد داد: اداره امور فرهنگی و آموزشی وزارت امور خارجه برنامه‌ای برای آموزش زبان انگلیسی به گروه‌های مهم جوانان خارجی بالاخص مسلمانان، در دست اجراء دارد.
مدیر اجرایی مؤسسه مطالعاتی جورج بوش تأکید کرد: تحقیقات انجام گرفته در مورد نتایج این برنامه ارزان‌قیمت نشان داده‌اند که ۹۸ درصد شرکت‌کنندگان فهم عمیق‌تری نسبت به آمریکا و مردم این کشور یافته و ۹۴ درصد آنها نظر مساعدتری نسبت به آمریکا یافته‌اند.
به گفته گلاسمن، بهترین نوع دیپلماسی عمومی آن چیزهای است که نه به ما –آمریکا- بلکه به آنها – مسلمانان- مرتبط است، مهم این نیست که خارجی‌ها در معرض فرهنگ آمریکا و یا آمریکایی‌ها در معرض فرهنگ خارجی‌ها قرار گیرند، بلکه باید خارجی‌ها در معرض بخشی از فرهنگ خود قرار داده شوند که توسط حکمرانان آنها و یا به علت محدود‌های ناشی از فقر یا موانع جغرافیایی قابل دسترسی نیستند.
معاون دیپلماسی عمومی آمریکا در دوران ریاست جمهوری جورج بوش پسر در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به فعالیت‌های هیئت مدیران خبر رسانی آمریکا (بی‌بی‌جی)‌ افزوده است: “هیئت مدیران خبررسانی”(بی‌بی‌جی) وظیفه مهمی بر گردن دارد، یک برنامه تلویزیونی شعر افغانی سنتی و مدرن وجود دارد که مدت مدیدی از شبکه “صدای آمریکا” (VOA) پخش شده و محبوبیت زیادی نیز کسب کرده است.
وی تأکید کرد: در برنامه “زمان موسیقی در آفریقا” موسیقی محلی و بومی این قاره پخش می‌شود، تلویزیون صدای آمریکا در هر هفته دو ساعت برنامه برای منطقه تبت پخش می‌کند، یک‌چهارم محتوای این برنامه‌ها شامل عناصر فرهنگی هستند که کمونیست‌ها به مدت نیم قرن سعی در نابودی آن داشته‌اند.
مدیر اجرایی مؤسسه مطالعاتی جورج بوش با بیان اینکه «برنامه‌های “رادیو فردا” که برای ایران پخش می‌شوند شامل موسیقی و مباحث فرهنگی هستند»، یادآور شد: این خوراک “سبک‌تر” فقط به منزله آب‌نباتی برای جذب مخاطب نیست، نصف موسیقی پخش شده به زبان فارسی بوده و اغلب متشکل از آهنگ‌های خوانندگان ایرانی ساکن خارج – بالاخص لوس‌آنجلس – است که این نوع موسیقی در ایران ممنوع است.
گلاسمن به وزارت خارجه آمریکا گفت: بچه‌ها می‌توانند این موسیقی‌ها را از اینترنت بگیرند اما در شهرهای کوچک و روستاها که دسترسی به اینترنت سخت است، رادیو فردا می‌تواند بهترین منبع باشد.

پیشنهاد تاسیس شبکه ماهواره‌ای برای پخش فیلم‌های ممنوعه ایرانی

وی افزود: یکی از پروژه‌هایی که من نیز در آن فعال بودم اما مورد غفلت واقع شده حمایت از تأسیس یک شبکه ماهواره‌‌ای تجاری است که فیلم‌های ممنوعه به مانند فیلم “آفساید” جعفر پناهی را برای ایرانیان پخش کند.
معاون دیپلماسی عمومی آمریکا در دوران ریاست جمهوری جورج بوش یادآور شد: فیلم آفساید که در سال ۲۰۰۶ و در ایران تصویربرداری شده حکایت دختران جوانی است که خود را به شکل پسرها درمی‌آورند تا وارد استادیوم شده و بازی تیم ملی ایران را از نزدیک تماشا کنند چرا که در ایران ورود زنان به استادیوم‌ها ممنوع است.
وی گفت: علاوه بر این، مبادلات آموزشی و بازدیدها، ابزار آمریکایی مانند یادگیری توانمندی ارتباطات با استفاده از تکنولوژی‌های برتر را در اختیار خارجی‌ها قرار می‌دهد و بدین ترتیب افراد بازدیدکننده می‌توانند پس از بازگشت به کشورهای خود فرهنگ آنجا را ارتقاء بخشند.
به گفته گلاسمن این نوع تلاش‌ها برای افزایش احساس غرور و فهم خارجی‌ها نسبت به فرهنگ‌های بومی خودشان، اساساً فعالیت‌هایی استراتژیک محسوب می‌شوند.

ایرانی‌ها را با موسیقی و هنر به مبارزه برای آزادی دعوت کنیم

مدیر اجرایی مؤسسه مطالعاتی جورج بوش در ادامه تأکید کرد: اگر ما سعی داریم با تشویق ایرانی‌ها در مبارزه برای کسب آزادی به منظور دستیابی به توانایی برای انتخاب آزادانه(!؟) این کشور را از دسترسی به تسلیحات هسته‌ای بازداریم، در این صورت موسیقی و هنر ابزارهای بسیار مهمی محسوب می‌شوند.

ما می‌خواهیم ایرانی‌ها طلب آزادی کنند

وی در ادامه سخنان خود گفت: در جوامع باز مردم می‌توانند آزادانه و بدون ترس از سرکوب حکومتی موسیقی و دیگر فعالیت‌های فرهنگی با دیگران سهیم شوند، ما نمی‌خواهیم که ایرانی‌ها فقط در معرض فرهنگ خود قرار گیرند، هدف ما این است که ایرانی‌ها بخوآنها با فرهنگ خود آشنا شوند، ما می‌خواهیم آنها طلب آزادی کنند.
گلاسمن با این ادعا که «در دولتی که من نیز جزوی از آن بودم، توانستیم بدین هدف دست یابیم»، افزود: در وهله بعدی تأثیر جانبی محبوبیت‌سازی قرار دارد، آمریکایی که به تبتی‌ها، ایرانی‌ها، نیجریه‌ای‌ها کمک می‌کند تا به فرهنگ‌های خود دست یابند، آمریکایی است که بدین فرهنگ‌ها و مردم احترام می‌گذارد و در نتیجه چهره‌ای مطلوب از خود به نمایش می‌گذارد…..تابعد

یک نکته ی کوچک و یک خبر….


سلام بر رفقای نازنینم
سال نوی مسیحی رو به همه ی رفقا تبریک می گم…بعد از این نقدهایی رو به قلم خودم از آثار برخی از رفقا وارد مطالب سایت می کنم….البته انتخاب آثار و شاعران رو خودم انجام می دم……سرکار خانم دکتر کریمی که از دوستان بسیار عزیز و اندیشمندم هستند نیز توصیه ای در باب نوشتن داستان به من داشتند ، از آنجا که وجود نازنین ایشان برایم بسیار مغتنم و ارزشمند است ، بزودی برخی از آثار قلمی ام را از زبان مادری ام به فارسی برگردانده و یا از زبان دومم به فارسی ترجمه خواهم کرد تا ضمن عمل به فرموده ی دوست نازنین و اندیشمندم ، سرکار خانم دکتر آتنا کریمی ، دوستان نازنین و رفقای مهربانم را با نمونه هایی از آثارم در حوزه ی ادبیّات داستانی آشنا و مهمان کنم…….امّا بعد……بعضی از رفقا گله کردند که چرا نظراتشون منتشر نمی شه….در جواب باید بگم که تا امروز که ۲۴ نوشته در سایت درج شده ۹۸۳ نظر از رفقا و فنس های قدیمی که برام راه اندازی شده بود ، به دستم رسیده ، اما بیشتر این نظرات از ادبیاتی استفاده کرده اند که زیاد با روحیّات من تناسب و مناسبت ندارند ، لذا در کمال احترام به این دسته از رفقا ، از درج نظراتشون معذورم و اونها رو فقط در پیشخوان سایت برای خودم نگه می دارم…نمونه ی نظرات دوستان اندیشمندم که همگی به این برادر فقیر و حقیر و ناچیزشون محبت و لطف وافر دارند ، در سایت درج شده و همه ی رفقا می تونن اینگونه ادبیات محترم و شایسته رو سرلوحه ی مشق قرار بدهند…..باز هم از همه ی لطف و محبتی که به من دارید ، خاضعانه و خالصانه تشکر می کنم و دست یکایک شما عزیزانم رو به مهر می فشارم….تابعد….

تاول تنهایی….


از غریبی در غریبستان پُرم!
خسته ام دیگر ! ؛ من از خود ، دلخورم!
پُر شدم از شِکوه و شرح و گِله…
در شب ِ تنهایی ام بی حوصله!
گوش کن این ترجمان ِ زخم را!
حاصل ِ شب های ِ اَخم و تَخم را!
در یتیمی کودکی هایم گذشت…
آمدم از کوه در سودای ِ دشت!
خلوتم هرشب پُر از زنبیل بود!
غصّه ام ، تنهایی قابیل بود!
کوچه ی من ، پیچ دلتنگی نداشت!
دست هایم ، حاجت ِ رنگی نداشت!
بوسه را ارزان نمی دادم به خاک!
دوره می کردم ، زمین را چاک چاک!
می پریدم از بلندی های ِ خواب!
می شنیدم ذکر روح انگیز آب!
گریه می کردم شبانگه بین باغ!
می دویدم در سکوت ِ یک چراغ!
کودک ِ تنهای نخلستان ؛ خودم!
هم پدر ، هم مادرِ خود می شدم!
من نمی دانستم اینها کیستند!
این پدر ، این مادرِ من نیستند!
وقت شادی ؛ کِشت شبنم داشتم!
وقت بازی ؛ مادری کم داشتم!
من صدایم خیس و باران خورده بود…
نبضِ من در کودکی ها مُرده بود!
گریه می کردم ؛ ولی آخر چه سود؟!!!
مرهمی بر زخم تنهایی نبود!!!
دستهایِ کوچکم را بی نشان!
می گرفتم ، من به سوی آسمان…
من نمی دانم کجایی ؟ کیستی؟!
در شب اندوه ِ من هم نیستی!
دردِ تنهایی دلم را خورده است!
آلِ نفرت سایه ام را بُرده است!
من گناهم چیست؟! ؛ در مرز ِ نگاه…
مانده ام با آب و قرآن ؛ غرق ِ آه!
من چه کردم؟ ، جز که در این لاله زار!
سر به بالش می نهادم اشکبار…
من چه کردم؟ ، جز که در این شهر ِ پیس!
روزها کار و ، شبم با گریه خیس…
یک نگاهی کن به من از آسمان!!!
ادّعا داری که هستی مهربان؟!!!
ماه من! آغاز دیدن پس کجاست؟!
سرنوشت این پریدن پس کجاست؟!
آی مردم!….مهربانی در دل است
ماندن و جان کَندَن اینجا مشکل است……
مهدی شریفی ( م .اشتاد )

دل نوشته های یک چپ دست….۴


گل شکن شرقی من!!!…….بیا تا برایت یک واژه ی جدید بسازم…….از همان واژه هایی که شاعران قدرتمند می سرایند…..می گویم در خال تو به وحدت می رسم و بر گذرگاه کمر شکن گیسوان کافرت با کثرت قرار ملاقات می گذارم……در من هیجان ِ برای تو سرودن بالاست……برای همین است که در گذرگاه نگاه تو ؛درست همانجا که یک تن از چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ غائب شد ، سجّاده ی شراب می گسترانم و سیل پرستشم به راه می افتد……چشم جهانگرد من در تو به خواب رفته است و قدم های کفرگستر من زائر کوهستانهای نگاه توست…هرگز با هیچ برگه ای جز جواز سفر به سرزمین خیال تو نبوده ام….من در شب های نیایشم با آفتابه شراب می خورم و برای سیل هزار ساله ی گل گریه های لبخندم با ماهیتابه واژه سرخ می کنم….
عزیز غریبانه های شرقی من!!…من در نیایشگاه حرای کفر ، لبریز از ابدیّتم!!….ترانه های نگاه تو پر از برّه و سحر است…خال زیبای تو چون عاشقی ست که از پشت پنجره ی تیر خورده ی انتظار راه ، غرق شقایق معشوق را تماشا می کند……من برایت ترانه می خرم و هرشب با نوای خیال انگیز رویای تو چرخ سماع را در قونیه به حرکت درمی آورم…..من برایت از تمام عشق های ناکام با قاب بندی ترانه ها عکس می گیرم…..تو برایم پر از روستایی!!!….پر از شب های بی مانند و سیاه نخلستان!!!….لبخندت قطره قطره خون آوازهای نیمه تمام را به جان بینندگانت می اندازد..من از روی زمین با تو سخن می گویم…از جایی که برای پارتیزانهای در بند زندانهای فاشیسم نقب به رودخانه ی کریشنا می زنم…….من با تو از خُجَند کلمات سخن می گویم، از قلعه ی صامد در برابر واژه های راهزن مغول!!….من از چین کلماتم برایت اژدهای آژیردهاک و سیمرغ می دین زال ارمغان آورده ام!!!……..من از جایی می آیم که مردمش هنوز خاک را با خیش زخمی نکرده اند…آنها هنوز با دست خالی کشاورزی می کنند….آنها خاک را نوازش می کنند…کلنگ در قاموس ایشان به دانشمندان شغالدانی معاصر می گویند…..مردم اینجا هنوز سرزمین مادری ام را با نشان باستانی شیر و خورشید یاد می کنند….هنوز نمی دانند که امروز ،کشورم را در دنیا با سمبل اقتصادی دکل های نفت می شناسند……..راستی تو برایم بگو چرا در این عصر تناسل صدور و امضای هر عهدنامه ای منوط به شکستن عهدی کهن است؟؟؟….چرا در اینجا ، مردم این قدر تاریخ می خورند، و آنقدر گِرد حلقه های افتخارات فراموش شده ی خود می رقصند که خوابشان می برد و باز ماجرای حمله ی مغول ها ُ، افغان ها ،صلیبی ها تکرار می شود؟؟؟…اینجا در زبان مشترکیم و در قلب و مغز متفرق…شاید بهتر باشد بجای نوشتن و ساختن بروم و پرورش شترمرغ را آغاز کنم!!!….
رنگین کمان ناتمام شرقی من!…واژه ، متن و مخاطب باید با هم عمیقا روابط حسنه و دیپلماتیک داشته باشند، نمی شود متن در حین ورود واژه هادر مقابل چشم مخاطبین ، برای خودش مداد تراش کند…البته منظورم این نیست که مخاطب همیشه نقش قاضی را در دعوای متن و واژه ایفا می کند!…مخاطب اگر نمی تواند رُل قاضی را بازی کند، لااقل سکوت کند ، و بگذارد تا واژه و متن ، با پنجه در پنجه ی هم انداختن زورآزمایی کنند!!!…بعضی مخاطبین نطق متن را کور می کنند از بس که در دَرَک به صحرای سینا می زنند……اما بعضی از مخاطبین هم هستند که متن را به شور در می آورند………جنس نگاه مخاطب خیلی مهم است!!!…واژه ها بر سر جنس نگاه مخاطب دعوایشان می شود در حالیکه در جنس نگاه دیگری همدیگر را بغل می کنند…اگر جنس نگاه مخاطب عیار بالایی داشته باشد ، متن هم لوطی گری اش گل می کند و واژه ها را به رقص درمی آورد…..واژه ها هم دست همدیگر را می گیرند و در جلوی نگاه مخاطب رژه می روند….صدای نگاه بعضی از مخاطبین زیر شکنجه ی توهم درک صحیح از همه چیز درمی آید…اینها بهتر است بروند مثل من ، در فکر راه اندازی یک پرورش شترمرغ باشند تا استعداد فضایی خود را در آنجا زیر دریل بگذارند…نمی توان با هفت یا هشت صرف ناقص و غلط غلوط مخاطب شد…سالها باید ناخن متن جوید و از زیر لحاف قرضی همسایه ی نویسنده بیرون خزید تا شاید مخاطب یک متن ساده شد…مگر می شود؟!!!……..مگر می شود بدون اینکه صدای واژه ها را به نام شناخت ؛ مخاطب شد؟؟؟…چه مخاطبین بزرگی هستند کسانی که برای دوستی با یک واژه شب ها و روزهای متمادی زیر لانه ی متون کهن و معاصر بیتوته کردند و می کنند….نمی شود بدون گواهینامه ی واژه شناسی وارد خیابان و اتوبانهای متن شد…..بعضی متون بی نهایت واژه دارند ، باید عمری نشست و گوشه گوشه ی این خانه ی بزرگ واژه ها را گشت تا یک نغمه از یک واژه شنید…….متن نویسی مسئولیت دارد……….نمی شود دل نوشته را با هله هوله های ینگه دنیا و چیپس و پفک اروپای وحشی مقایسه کرد……دل نوشته سر هر پیشخوانی برای خوانده شدن نمی ایستد…..برای هر پاچه لیس اروپا و آمریکای لاتین رقص نمی گیرد……مخاطب باید آنقدر دل داشته باشد تا مثل یک عقاب بر فراز قله های دل نوشته اوج بگیرد…….مخاطب باید یک عمر خطّ دل را سوار شده و راه دیده را بگیرد تا محرم دل نوشته شود….یک عمر باید زیر بیخ گوش واژه ها ایستاد ، و زیر سُم متون ، و عقبِ گرد و خاک قلم راه افتاد تا دل نوشته خوان شد…..باید دانست که صدای ضجّه ی واژه ها وقتی بند بندت را سوزاند ، سیمهای خاردار خاطرات خود را دور نگاه بپیچی و دل نوشته ای را بخوانی….یک عمر کمر شکسته ی واژه بودن را هرکسی نمی فهمد!!!…….یک عمر باید در میان واژه های عربده کش و متن های خون به دست ، مواظب دل نوشته هایت باشی که به تیغ واژه ای یا زخم متنی از پا نیفتد………یک عمر باید مواظب باشی تا حرامیان راهزن ، نیش مژگان در نگاه به خاکستر نشسته ات نکنند و کوکائین عشق در برهوت دل نوشته ات نریزند…عزیز شبخندهای هرات شرقی من!!!…باور کن نمی شود در شغالدانی عصر تناسل با واژه های وقیح ، تحریرهای محمدی را به زندان کاغذ سپرد…تابعد….

گیسوی رنج…


ای نهان دریای چشمم باز شو!
در مسیر گونه ام آغاز شو!
ای غزل گلواژه ی چشم سیاه!
غلت غلتان می روی آخر به راه!
با توام! ، ای پادشاه بی رقیب!
همنشین دل ؛ تو ای اشک نجیب!
مادرم می گفت: « مهدی عاشق است » !
پس نشان ِ عاشقی ، با هق هق است!
من تو را با لاله هایم بافتم!
یکشبی در ناله هایم یافتم!
صبر کن! ، یک لحظه بر من گوش کن!
شعله ی سوزان خود خاموش کن!
عابر این گونه ی سردم تویی!
شاعر چشمان پر دردم تویی!
من نریزم آبروی عاشقت!
مخفی ام ، در لابلای هق هقت!
من نمی گویم نیا ؛ آرام باش!
در میان دامِ چشمم رام باش!
من نمی خواهم زمین لمست کند!
طالع تنهایی ام نحست کند!
من خجل از پاکی راه توام!
ارتعاشِ لحظه ی آه توام!
ای زلالِ عشق در حیرانی ام!
ای فروغلتیده در ویرانی ام!
ای شقایق پیشه ی هق هق نیا!
لحظه ی ویرانی عاشق نیا!
ای معطّر از گُلِ بابونه ام!
بس کن و ، جاری مشو بر گونه ام!
اشک من! ، این ناله ها را گوش باش!
بهترین تصنیف من! ؛ خاموش باش!
در صدایم ، لرزشی ناجور نیست!
اشک من!…امشب بساطم جور نیست!
من تو را در هق هقم گُم می کنم!
من دوباره قصد ِ گندم می کنم!
لحظه ای ، شعر ِ عقیمم را ببین!
کودکی های ِ یتیمم را ببین!
فرصتِ این ناله ها در پیش توست!
دیده ی خونبار ، بیخِ ریش توست!
اشک آموزان ببین! ، اینجا کم اند!
این جماعت با تو هم ، نامحرم اند!
ای مقدّس پیشه ی عاشق پذیر!
من در این هق هق شریکم ناگزیر!
بیکسم! ، تنها ترا دارم هنوز!
پس بمان! ، با درد خود امشب بسوز!
آه! ، ای رنجِ هزاران سالِ من!
ای تناسخ کرده از تمثالِ من!
در شب تنهایی ام حاضر تویی!
ای دلیل سوختن! ، شاعر تویی!
فعل نالیدن برایم گشته صرف!
دیده ام هرشب ترا گیرد به حرف!
من نمی دانستم این را پیشتر
هرکه دردش بیش؛ اشکش بیشتر……..
مهدی شریفی (م.اشتاد)

سید المقاومین…..


سید حسن نصراله…..

در دنیای عرب ، سید حسن نصراله یک مرد استثنائی است. در روزگار سخنرانان کسل کننده و صاحب منصبان ملال آور عرب ، در چشمان بسیاری از مردم دنیا علی الخصوص اعراب ، نصراله از معدود شخصیت های پر جذبه ، صادق و دوست داشتنی در خاورمیانه است. از زمانی که او در ماه می سال ۲۰۰۰ جنوب لبنان را از اشغال ارتش خونخوار اسرائیل آزاد کرد تا کنون ، سخنرانی های آتشین او باعث اعجاز در روحیه ی پیروانش گردیده است. او به عنوان کسی که همیشه به قول خود وفادار است – در بین دشمنان و هواداران بطور یکسان – کسب وجهه و اعتبار نموده است….او قول داد که جنوب لبنان را آزاد کند و در ۲۵ ایار سال ۲۰۰۰ آن را عملی نمود. وعده داد که در سال ۲۰۰۴ اسرای لبنانی را از زندان های رژیم صهیونیستی آزاد نماید و این کار را در همان سال انجام داد و تنها سمیر القنطار ، نسیم النسر و یحیی اسکارف از اسرا باقی ماندند که وی قول داد با حمله ی عمیقی به فلسطین اشغالی ، رژیم صهیونیستی را به آزاد کردن این اسراء وادار نماید…..امروزه بسیاری از مردم او را با جمال عبدالناصر ، رئیس جمهور فقید مصر و پدر ناسیونالیسم عربی مقایسه می کنند. کسیکه در سالهای ۱۹۵۶ و ۱۹۶۷ دو بار بر علیه رژیم صهیونیستی وارد جنگ شد. ناصر همانند سید حسن نصراله ، جوان ، سرسخت ، انقلابی و بسیار پر جذبه بود.هر دو سخنرانان فوق العاده و هر دو با طرفدارانی عظیم در جهان بودند و هستند. سید حسن نصراله همانند ناصر ، به عنوان فردی بدون انانیت و رهبری سالم به شمار می رود که عمیقا به آرمان خود مومن بوده و زندگی خود و مملکت خود را برای رسیدن به هدف بسیج نموده است.
سید حسن نصراله ( افدی روحی فداه) در ۳۱ اوت ۱۹۶۰ در بیروت به دنیا آمد. پدرش سبزی فروشی از اهالی روستای بسّوریه در جنوب لبنان بود. در دهه ۱۹۶۰ ، زمانی که بیروت تحت ریاست جمهوری ژنرال فؤاد شهاب به عنوان (( پاریس شرق )) به حساب می آمد ، رشد نمود. در آنزمان صنعت جهانگردی ، سرمایه گذاریهای بانکی و برنامه های تفریحی و سرگرمی در شهر بیروت در اوج خود بود….اما نه در حومه های شیعه نشین شهر بیروت ، شیعیان لبنان گروه اقلیتی در اجتماع مسلمانان بودند که برای زمانی طولانی بویژه طی ۴۰۰سال امپراطوری عثمانی تحت سلطه ی حکومت در فشار و رنج بسیار به سر می بردند….شیعیان ساکن قسمت شرق لبنان و دره بقاع در طول سالهای اولیه ی قرن بیستم از طریق داد و ستد با فلسطینیان به حیات پر مشقت خود ادامه دادند تا اینکه در یوم النکبة با ایجاد حکومت منحوس رژیم صهیونیستی در سال ۱۹۴۸ ، این راه ارتباطی برای زندگی کاملا قطع گردید….دولت های لبنان یکی پس از دیگری به پروژه ی ملت سازی و جلب سرمایه گذاریهای خارجی مشغول شدند و ظاهرا شیعیان را به فراموشی سپردند. هدف عمده ی آنها ایجاد رفاه ، منحصرا برای جامعه ی مارونی لبنان بود که رئیس جمهور از میان آنان انتخاب می شد….و نیز رسیدگی به امور مسلمانان سنی مذهب که نخست وزیر از گروه آنان انتخاب می گردید…شیعیان نمایندگان خود را در پارلمان داشتند ، اما حتی در آن زمان ، فئؤدال های صاحب زمینی که در ملک خود زندگی نمی کردند وجود داشتند که کمترین توجهی به وضع دردناک شیعیان نداشته و در واقع نمایندگان جامعه ی شیعی لبنان در سطح کلان نبودند….در نتیجه این وضع ، در زمان اوج اقتصادی لبنان ، شیعیان کاملا به فراموشی سپرده شده و از دهه ی ۱۹۴۰ به این سو ، به طبقات پایین و بسیار فقیر جامعه تبدیل شدند و این وضع تا دهه ی ۷۰ میلادی و دقیقا تا سال ۱۹۷۴ ادامه داشت….گرچه آنان ۲۰ درصد جمعیت لبنان را تشکیل می دادند اما از سهم بودجه ی کشور فقط ۷ درصد به آنها می رسید و باقی بودجه به سوی بیروت یا همان پاریس شرق سرازیر می شد….رهبری که بتواند آنها را از بدبختی بیرون آورده و از لحاظ سیاسی ، جامعه ی شیعی لبنان را به رسمیت درآورد ، روحانی متولد ایران، یعنی امام موسی صدر بود که در زمان اوج شکاف های اجتماعی سر برآورد…او از شیعیان خواست تا متحد شده و شرایط زندگی بهتر را برای جامعه ی خود در لبنان مطالبه نمایند….او خواستار کمک های مالی بیشتر دولت برای احداث زیر ساخت ها و افزایش حضور سیاسی شیعیان شد….امام موسی صدر در سال ۱۹۷۴ حرکة امل یا ((جنبش محرومین )) را ایجاد نمود و خواستار رهایی و نجات جامعه ی شیعی لبنان شد….در اوایل سال ۱۹۷۴ ، سید حسن نصراله برای اولین بار در حالی که نوجوانی بیش نبود به فعالیت های سیاسی روی آورد ، امام موسی صدر در آن برهه رهبر الهام بخش شیعیان بود….تاثیری که امام موسی صدر بر روی سید حسن داشت بسیار عظیم بود….در آوریل سال ۱۹۷۵ زمانی که جنگهای داخلی لبنان شروع شد ، امام موسی صدر شاخه ای نظامی برای حرکة امل بوجود آورد که توسط نیروهای فلسطینی جنبش فتح آموزش نظامی دیده و در حومه های بیروت مستقر شدند…و این امر درست مقارن با ملاقات سید حسن و امام موسی صدر بود که بعد از آن سید حسن به حرکة امل پیوست….
زمانی که جنگهای داخلی لبنان آغاز شد ، خانواده ی نصراله بیروت را ترک کرده و به جنوب لبنان نقل مکان نمودند…او که مسلمانی شیعه و مومنی متعهد بود در حالیکه هیچیک از اعضای خانواده ی او روحانی نبودند ، در سلک شاگردان امام موسی صدر درآمد….او هر روز به مساجد شیعیان در اطراف محل زندگی خود می رفت ، نظر یک روحانی بنام محمد اغروی را به خود جلب نمود….توصیه ی او به سید حسن ، تحصیل معارف اسلامی در حوزه ی علمیه ی نجف بود و نامه ای هم برای تحقق این امر به وی داد تا به نزد آیة الله محمدباقر صدر برود…صدر بزرگ در نجف استقبال بسیار خوبی از سید حسن جوان نمود و او را تحت آموزش و هدایت یک روحانی لبنانی دیگر بنام سید عباس موسوی قرار داد…همان کسی که بعدها به دبیرکلی حزب الله لبنان منصوب شد…..
انقلاب اسلامی ایران در ۱۱ فوریه ی سال ۱۹۷۹ به وقوع پیوست و باعث وارد شدن ضربه های سختی به رژیم بعثی و افلقی عراق شد…مرد قدرتمند عراق صدام حسین ، که در ژوئیه ی سال ۱۹۷۹ با کودتا به قدرت رسید ، شیعیان عراق را متهم کرد کرد که با همکیشان خود در ایران برای سرنگونی رژیم بعث و جایگزینی آن با یک حکومت مذهبی ، همکاری می کنند…صدام آزار و اذیت شیعیان عراق را آغاز نمود و سید حسن برای جلوگیری از تحت تعقیب و بازداشت شدن ، مجبور به مراجعت به وطن گردید…او پس از مراجعت به لبنان مستقیما به جنوب رفت و مشغول تدریس در نهادهای اسلامی بعلبک شد که توسط استاد او سید عباس موسوی ایجاد شده بود….نصراله جوان ۱۹ ساله و بسیار تاثیرگذاری بود ، درس های او بسیاری از شیعیان را به خود جلب نمود…او سخنرانی بسیار پرشور و با احساس بود که به تدریس تاریخ اسلام ، راه زندگی ، سلوک و مدیریت می پرداخت….شاگردان او در مسائل رهبری و هدایت جمع از او الگو می گرفتند ، به ویژه پس از آنکه او شروع به بیان نقطه نظرات خود پیرامون مسائل سیاسی و اسلام انقلابی ، سیاست در لبنان و منازعه ی اعراب و اسرائیل نمود…..
شرایط و موقعیت حرکة امل موجب بوجود آمدن حزب الله شد….امل متعاقب ناپدید شدن بنیانگذار خود امام موسی صدر که با خدعه ی معمر قذافی [رهبر آن زمان] لیبی به وقوع پیوست ، دچار انشعاب و فقدان جهت گیری سیاسی گردید….جانشین امام موسی صدر ، فردی شیعه ی سیاسی شناخته شده اما بدون جذبه بنام سید حسین حسینی بود….در آن زمان حرکة امل نیازمند نوعی بصیرت سیاسی- نظامی بود که سید حسین حسینی قادر به انجام آن نبود….در سال ۱۹۸۱ ، نبیه بری جانشین حسینی شد ، هم نبیه بری و هم حسینی ، از توان رهبری و جذبه ی امام موسی صدر برخوردار نبوده و نیستند و به همین دلیل پیروی کامل جامعه ی شیعی لبنان را نیز همراه نداشتند…در سال ۱۹۸۴ ، نبیه بری عضو کابینه ی لبنان شد و حسینی نیز ریاست مجلس لبنان را بعهده گرفت….دو شغلی که توجه جنبش امل را از رسیدگی به وضعیت و نیازهای روزمره شیعیان منحرف نمود و انها را منحصرا معطوف و مشغول مسائل سیاسی نمود….به دنبال این امر مخالفت با رهبری نبیه بری آغاز شد و عضو جوان این جنبش – سید حسن نصراله – در سال ۱۹۸۴ از این حزب کناره گیری کرده و طی یک بیانیه در خلال مصاحبه ی مطبوعاتی ، حزب الله اعلام موجودیت نمود….پس از آن سید حسن وارد امور نظامی حزب الله شد که مقطعی درگیریهایی با حرکة امل داشت….او مدتی به قم رفت و مشغول تکمیل دروس و تحصیل معارف دینی گردید و سرانجام پس از مراجعت در سال ۱۹۸۹ به عنوان عضو شورای مرکزی حزب الله برگزیده شد….حزب الله پیمان طائف را در اکتبر ۱۹۸۹ پذیرفت…توافقی سه جانبه که توسط عربستان ، سوریه و لبنان برای خاتمه ی جنگهای داخلی لبنان صورت گرفت….از آنجایی که حزب الله به ایران نزدیک بود ، به طور طبیعی به رئیس جمهور وقت سوریه ، حافظ اسد نزدیک شد….حزب الله یک گروه شبه نظامی نیست بلکه گروه مقاومتی ست که به منظور آزاد سازی جنوب لبنان از اشغال ارتش خونخوار صهیونیست بوجود آمده است و تا زمانی که جنوب لبنان در اشغال است ، حزب الله نیز گروهی مسلح باقی خواهد ماند….
در خلال سالهای ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۰ ، سید حسن نصراله به عنوان یکی از افراد مورد توجه ایران در لبنان ، سر برآورد….در سپتامبر ۱۹۸۹ به ایران مسافرت نمود و به عنوان سفیر حزب الله در تهران مشغول فعالیت شد…در سال ۱۹۹۱ استاد وی سید عباس موسوی به عنوان دبیرکل حزب الله برگزیده شد ، اما دوران تصدی او کوتاه بود ، چراکه در فوریه ی سال ۱۹۹۲ طی حمله ی هلی کوپترهای آپاچی رژیم اشغالگر قدس به شهادت رسید… سیدحسن که جوانی ۳۱ ساله بود به دبیرکلی حزب الله برگزیده شد و در سلسله مراتب حزب دومین مقام شامل شیخ نعیم قاسم شد…سید حسن و انتخاب وی به عنوان دبیرکل حزب الله برای همه شگفت انگیز بود چراکه وی از نبیه بری رهبر حرکة امل ۲۲ سال کوچکتر بود و در میان رهبران کارکشته ی سیاسی و نظامی لبنان اعم از مسلمان و غیر مسلمان بی تجربه قلمداد می گردید….رهبر جوان حزب الله کار خود را با وعده ی انتقام خون سید عباس موسوی آغاز کرد…سید حسن پیامی آشکار به دنیا مخابره کرد که حزب الله بازیگر اصلی در لبنان است و نمی توان آن را در معادلات سیاسی و نظامی نادیده گرفت و یا از بین برد….در ماه می ۱۹۹۴ کماندوهای ارتش خونخوار صهیونیست از تیپ های نخبه ی گولانی به خاک لبنان نفوذ کرده و مصطفی دیرانی را ربودند…مصطفی دیرانی از مسئولین بلند پایه ی حرکة امل و طرفدار سرسخت حزب الله و سید حسن نصراله بود….برای مدت ۱۰ سال پس از ربوده شدن و اسارت مصطفی دیرانی ، سید حسن اصرار بر یادآوری نام (( دیرانی )) در هر سخنرانی داشت…او به مخاطبین خود می گفت: (( ما جنگجویان خود را فراموش نخواهیم کرد…)) ….هر زمان لب به سخن می گشود ، مقاومت دیرانی در زندان های مخوف رژیم صهیونیستی را می ستود و همواره قول خود را مبنی بر آزاد کردن وی از بند رژیم منحوس و غاصب صهیونیست تکرار می کرد….تا اینکه سرانجام در طی مبادله ی غیر مستقیم در آلمان در ژانویه ی سال ۲۰۰۴ مصطفی دیرانی را پس از ده سال اسارت آزاد نمود….
در ژانویه ی سال ۱۹۹۳ ، ارتش اشغالگر صهیونیست عملیات وسیعی را بر ضد حزب الله تدارک دید که یک هفته به طول انجامید…در پاسخ سید حسن نصراله با پرتاپ ۱۴۲ موشک کاتیوشا جواب رژیم صهیونیستی را داد…در آوریل ۱۹۹۶ دوباره جنگ سخت ۱۶ روزه ای درگرفت و پاسخ نصراله به آن پرتاب ۴۸۹ موشک کاتیوشا بود….در سپتامبر ۱۹۹۷ پسر ۱۸ ساله ی سید حسن نصراله ، هادی ؛ در درگیری جانانه و سختی با کماندوهای ارتش اشغالگر به شهادت رسید و این در حالی بود که سید حسن مشغول ایراد یک سخنرانی در حال پخش از تلویزیون بود ، وی این خبر را با آرامش دریافت کرد ؛ خوب بخاطر دارم :(( سید حسن نصراله با متانتی بسیار باشکوه در حالیکه نوجوان ۱۶ ساله اش ، جواد ؛ همراه او بود ، وارد سالن گردید…او در مقابل هر شهیدی می ایستاد و فاتحه ای قرائت می کرد تا آنکه به شهیدی که شماره ۱۳ بر روی آن نوشته شده بود رسید…با انگشت دست به یکی از نزدیکانش اشاره نمود و در گوش او چیزی گفت…بعد از آن این شخص به همراه چند نفر دیگر کفن شهید را باز کردند و صورت شهید داخل تابوت نمایان شد….چشمان سید حسن بسته شد و لبهای او مشغول قرائت فاتحه بود…به آهستگی خم شد و به صورت بسیار مهرآمیزی سر هادی پسر بزرگتر خود را که در زمان شهادت تنها ۱۸ سال داشت بوسید و تکان داد…جواد پسر کوچکتر وی آرام در کنار پدرش ایستاده بود آنگاه دست راست سید حسن بر روی سینه ی هادی آرام گرفت ، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد که با صدای دوربین عکاسی و فلاش خبرنگاری شکسته گردید….اما زمانی که سید حسن با نگاهی غیر منتظرانه به آسمان نگاه کرد ، بلادرنگ همان سکوت حکمفرما شد….))….تابعد…..

دل نوشته های یک چپ دست….۳


باید به زخم در همه جا اقتداء کنم…..

بغض محلّی شرقی من!….شعر بدل کار ماهریست که اگر شاعر خوب خود را زیر لگد ریاضت نرم نکرده باشد، تحمل لگدهای این اسب چموش را نخواهد داشت…شاعران ، اولین خوانندگان شاعرانند…شاعران کلمات را بغل می کنند…شاعران کار تلفیقی می کنند….شعر نه محصول عروض است و نه موسیقی ، محصول کارگاه خاکستر نشینان لاابالی ِ بیباکی است که واژه ها آنها را گردن زده اند…..کار شاعران ، شاعری نیست ؛ انتحار است…..آنها با واژه ها هاراگیری می کنند…..کلمات آنها را می کُشد و زنده می کند….اختیار شاعران در التفات و اشاره ای ست…..شاعر فاصله ی بین دو خون دل خوردن را ، با یک لیوان اشک ِ داغ پر می کند…..شاعر قلمش را بر دوات چشم می گذارد….شاعر ابتدا بر صفحه ی دلش می نویسد…..شاعر برای سرودن زور نمی زند…..باید بعضی ها باور کنند که دوستدار خوبی برای شعر می توانند باشند نه شاعر آن…..شعر دمبل و هالتر نیست که بشود با زور آن را بلند کرد….شاعری اهلیّت می طلبد….باید اهل کشور سرمه باشی تا ویزای خانه ی دوست را برایت صادر کنند…..شاعر با شنیدن نام چشم به یاد دریا می افتد….با دیدن مردم پیانوی فهم و درکش به نواختن درمی آید…..شعر شاعر برایش حکم روز خداحافظی را دارد..شاعر نباید آنقدر در قافیه و ردیف معطّل شود که مسیر جهنّم از یادش برود….با بیا و برو که نمی شود شاعر شد…بعضی ها با دندان عاریه ای شعر می گویند….یکی نیست بگوید: آخر برادر من! ، خواهر من! ، مگر شعر کاسه و قابلمه است که بتوان قرض گرفت و شعر گفت……در قاموس من به این افراد می گویند: « خنگ های خود شیفته ای که به شغل شریف سرقت مضمون و مفهوم و بیت و قافیه و ردیف مشغولند»،البته شعر و شاعری در عصر تناسل فقط یک شوخی است…..اینها قمه کش های بی بُته ای هستند که با تیغ تیز به جان ادبیات این کهن بوم و بر افتاده اند و تا بخواهی حرفی بزنی با لاطائلات بی مغزشان دک و دنده ی کلامت را خورد می کنند…….ابزار این جماعت تناسلی روشن است……اول اینکه همواره می گویند از دیگران متفاوتند……دنیا را جور دیگر می بینند….خر دربستی احساسشان هستند….همیشه مدّعی اند…..مدّعی اند که احساسشان به ایشان دروغ نمی گوید…توهم شدیدی نسبت به باهوشی و زیرکی خود دارند…..یک خیانت یا عشق ِ زیر گل ، یا بی وفایی جزو لاینفک از پرونده ی ادبی ایشان است……یک کتاب نایاب در بازار و یا یک کتاب توقیفی و یا مجوز نداده در وزارت اسلامی ارشاد دارند….حکومت به شدّت از وجود این انسان متوهّم و فرزانه هراس دارد!!!….توهّم ِسیاسی بودن دارند تا حدّی که خودشان هم باور کرده اند که یک نسل با اشعارشان سیاسی شده و انقلاب می کند!!!!……استخوانشان در ادبیات ، در سن بیست سالگی خورد و خاکشیر شده است!!!!…….تمام خواننده های پاپ و راک و سنتی و کلاسیک و اُپرا در به در اشعار و اجازه ی اویند تا شاهکار خلق کنند!!!!……با شعر کهن پدرکشتگی دیرینه دارند ، بطوریکه تصوّر می کنی که با حافظ و فردوسی و سعدی و مولانا مشکل ناموسی دارند……..عاجز از ترجمان یک بیت صائب اند…….ایسم بیسم سیسم و جیسم نهایتا جیشم ؛ نود درصد فاضلاب کلامشان را تشکیل داده است……عرفان را از زیر لحاف و با خر کردن پرنس ها و پرنسس های کودن آغاز کرده اند……پرنده ی شاعری اشان تا باز شدن بند تنبان مخاطبشان اوج می گیرد….همه اشان سئوال معروف « ببخشید شما ویکتور هوگو را می شناسید؟ »…….را از بحرند…….تک تکشان ستاره ی بی مانند یک کانون ادبی هستند…از شعر آمریکای لاتین و ژاپن به عنوان شیاف استفاده می کنند!…..اینها سقف پرواز تخیّلشان تا آجرهای بام خانه اشان نیست ، پس وقتی تخیّل فوق کهکشانی مولانا را نمی فهمند می گویند او چرت گفته است….یکبار هم از خود نپرسیده اند که من نمی فهمم ، پس نیستم!…. شاعری ایشان مثل دکتر بازی کودکان است…..شعر ایشان بیشتر از یک خاله بازی نیست…..
ای تمام نیمه تمام های شرقی من!….وقتی پس از بانگ بوف ، و فرود نیمه شب ، یاد و نام تو می بارد ؛ ضخامت روح من کم می شود…آنوقت تمام صفات لیز و هیز به سراغم می آیند…نام تو کمپ کوهستانی نیمه شبهای من است……وقتی باران نامت می گیرد ، تونل های قلبم پر از اشک می شود…..قلب که بن بست می شود راهی بجز انفجار نیست…بعضی ها در قلبشان بالن می زنند تا پرواز از قلب بن بست را تجربه کنند……من اهل فرودم…..پرواز دو بال می خواهد که من ندارم…….از بس که نگاهم منتظر تو و مرگ ماند عنکبوت بسته است……بیچاره اشک که باید برای رسیدن به صحرای گونه از نردبان عنکبوت بالا برود…احساس را که صدا بزنی می بینی با دستی پر از لانه ی پرستوها به استقبالت می آید……سراغم را بگیر….از تمام نشانی های ثبت نشده ی عالم…برایت خواهند گفت ، که همیشه ردّ عبورم را برایت نشانه می گذاشتم تا روزی که ببینی با من هم مسیر بوده ای……همسفر!!!……برایت آب و شادی ، نان و شعر ، سفر و حذر به میزان کافی به یادگار گذاشته ام تا مبادا در حضور نبودنم دلتنگ شوی…امشب برایت ترانه پخته ام تا کمی ضرب بگیری و به سماع نبودنم برقصی…..فردا برایت مثنوی می کارم ، تا از ثمره ی آن شیشه ی نگاه ِ زیبایت دم بگیرد….من نمی خواهم تو در یخچالهای نبودنم سرگردان شوی……تو برایم پر از زنی…زنی بر گردن نگاه…زنی برخاسته از ملکوت ِ عطرانگیز درد…زنی که مادر همه ی عطرهای تاریکی است….عطرها از تو آبستن می شوند…رودخانه ی گیسوان بلندت ؛ خانه ی همه ی آرزوهای رفته بر باد من است….نگاه عسل رنگ عشوه گرت ، مقصد تمام سیب های مهاجر است….عشق ، حتی یک ثانیه از نگاه عسل رنگت خالی نیست…تمام آه های ِ جهان برای تو پرواز می کنند…وقتی عبور می کنی تمام سایه ها در فراقت گریه می کنند…امواج برای یک لحظه دیدنت بر سر و کول هم سوار می شوند…تمام مرا نشسته بر بال پروانه ای ، عبور می کنی….زاده ای و مُرده ای مرا….بُریده ای و روییده ای مرا…شب در رویای تو به سکوت لبخند می زند…با نگاه ظریفت ، شبها و نیمه شبها در نثر من می لغزی….هر شب مرا سَر می بُری ، و چون دخیلی غریب ، بر ضریح چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ می بندی…یک شب بیا و مرا نذر مرگ کن!!!…رُژ شراب می زنی و سایه ی ماه بر چشم می کِشی…با من چه می کنی که اینگونه به ملاقات واژه هایم می آیی؟..تو فریاد دانه ها را هنگام رُستن از بطن مادرشان خاک ؛ ترجمه می کنی….هرشب برایم خورشید دَم می کنی تا دوباره در کتیبه ی دوزخی دیگری متولّد شوم…گاهواره ی مرا به رودخانه ی سلام می سپاری تا فرعون متن مرا بزرگ کند…کوچ در نگاه تو طعم رسیدن می دهد…هر قطره ی اشکت نطفه ی توفانی ست و هر دانه ی لبخندت مولد ستاره ای…نگاه خاموش و قشنگت محل عبور شهاب های تجلّی ست…ریزشگاه وحی….در هر واژه ات خورشیدی متولّد می شود…قطره قطره بر جان عرش ، ملکوت دوزخ را می چشانی…دانه دانه برای خدا عشق را معنا می کنی…و مرا به زیباترین تصنیف جهان صدا می زنی!!!…می میرم برای آهنگ کلامت ، آن زمان که صدایم می زنی: مهدی!!!…..
منظره ی وصال شرقی من!….دانس لبهایت زمانی زیباتر است که مرا به میهمانی مرگ می خوانی….من خون دلها را خریده ام….از بودنم در دنیای بی کاج و تکلّم بیزارم…از شاعران عصر تناسل ، که هنر را چون اتیکت بر پیشانی اشان مُهر کرده اند بیزارم…از کلامشان که بوی خوش نکبت دارد…از نوشتنشان ، که اسهال لفظ و یبوست فکر دارد…شعر و نثرشان به نشخوار غائط شباهت دارد…تنبان مخاطبشان را در درک موضوع درمی آورند…چون نزول ادرار از نردبان کلام بالا می روند…تنها چاره ی اطاله ی کلامشان ، ازاله ی آن است…رُس خواننده را به توبره ی مهملاتشان می کشند…اینها مرا اِرباً اِرباً می کنند تا به زور به آغوش نکبتشان بکِشند….اینها دست چپم را قطعه قطعه می کنند تا در شب شهوتشان ، نوازششان کنم….اینها حیرت معصوم و یتیم مرا گردن زدند…اینها گره های روی پیشانی مرا باز کردند تا به خیال خام خود پی به مسافت آه من ببرند…اینها روح خسته ی مرا به فجیع ترین شکل ممکن خاکبرداری کردند….اینها برای پی بردن به زیرخاکی های زندگی ام ، حفاری غیرمجاز کردند…می خواستند من چون شمع خاموشی بر نکبت شهوتشان فروچکم…اینها مرا برادر تنی سستی و هردمبیل عاشقی می پنداشتند….به زور می ماندند تا من در شبهای بی شیونشان هبوط کنم…با پررویی و دریده گی تمام می خواستند تنهائی نفرت آور خود را با ایشان شریک شوم….می خواستند چون سکّه ای سرگردان ، در کاسه ی اندوه من باشند…خلوت و تنهای ام را با خویشتنشان و کلام بدبویشان پُر کنم…آغوششان را با لبهای خاموشی و سکوت فروبستم و جل و پلاس شانه هایشان را با یک خداحافظی به کوچه ریختم…اکنون در روبروی اقاقیای تو ایستاده ام تا با بارش نگاهت متبرک شوم….همیشه و همیشه در دامان نگاه تو بازگشته ام تا مرا به دیدن خود بسرائی….من تو را یکبار در شکاف خاطره ای در میان درّه ی کتیبه ها گم کردم…اکنون که بازآمده ای تمام مرا باش و بمان که مقیم عادت ماندنم و اسیر پاشنه ی غربت در مسیر کشیدنم همه طعم تو دارد….تو مرا به پاس محرومیّتم از نو به خانه بیاور تا ببینی و بدانی که من کهنه دلداده ای مصلوبم!!!….اگر تو نباشی فرشتگان دوزخ به من لطف نمی کنند…دیگر چون چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ در قعر زمین پشت آفتاب پنهان مشو…بیا و مرا باش تا با هم از دل آسمان ، ملکوت ِ درد صید کنیم ، برای شبهای خلوتمان…تابعد….

رولت ایرانی….بخش پایانی



دست هایی سرد و سبک
زخم بندهای ِ سایه را
یکی یکی برمی دارند
چشمانم را باز می کنم
هنوز
زنده ام!
در مرکز زخمی  پاک و کال…..
از کتاب « قدم های گمشده ی شاعر»
«م.اشتاد» سال ۱۹۹۱

من حاصل جنایت پدرم هستم….

……..بی تردید هیچ انسان سلیم النفسی نمی خواهد که در حیطه ی ارتباطش با دیگران ؛ کرامت ، مهد و مودت انسانی اش لگد مال شده و از بین برود…..چیزی که امروز گریبان بیشتر روابط انسانی را به صورت اعم مابین دختران و پسران گرفته است….هیچ فرد سلیمی نیست که بخواهد دیگری را وسیله ای برای رسیدن به اهداف خود قرار دهد، یا خودش به همین نحو مورد سوء استفاده قرار بگیرد…در سایه ی روابط سالم میان دو جنس مخالف ؛ همانگونه که قبلا نیز به شکلی دیگر یادآور شده بودم ؛ اصالت ، کرامت و حقیقت انسان شکوفا می گردد….اما آن چیزی که من را وامی دارد تا با سوء ظن شدید به اینگونه روابط بنگرم این است که ما امروزه با روح و فکر و شالوده ی شرقی ، تن به روابط غربی می دهیم….بیشتر روابطی را که تا امروز شاهد بوده ام ، لزوما به جهت دخل و تصرف و استثمار و استخدام طرفین نسبت به همدیگر آغاز شده است….این خود بیانگر یک تفکر خود محور و خود بنیاد یا به عبارتی اومانیسته است که انسانها را مبتنی بر سوبژکتیویته به اُبژه هایی این چنین تبدیل می کند…..این پرنس های وحشی و پرنسس های کودن ، خود را مالک الرقاب همه چیز می دانند….در همین جا تذکر بدهم که من به هیچ وجه من الوجوه مخالف شکوفایی و تکامل فردیت های متعالی انسان در حوزه ی روابط با هم نیستم ؛ اما آنچه می بینم در واقع نگاهی بسان ابزار و آلت برای رسیدن و نیل به مقصود یکی از طرفین است….معمولا در یک سر ارتباطات عصر قجر قرن بیست و یکم یک پیروز و در سوی دیگر یک قربانی دیده ام….این نوع نگرش ، لاجرم انسان را در حوزه ی ارتباط با وی ، چیزی برای دخل و تصرف می بیند…که این امر منجر به تفکر خنگ و بیشرمانه ای می شود که بعد از سلام به سراغ زندگی خصوصی افراد، رموز ، غم ها، شادیها، علاقمندی ها و سلایق و….می رود….گوییا پاسخ هر سلامی از سوی فردی ، انحصار جان و مال و روح و زندگی خصوصی و….را برای پاسخ دهنده به ارمغان میاورد و مالک قطعی فرد اوست….نه آقاجان…شاید من خواستم بعد از سلام سراغ نشانی یک توالت تمیز را از تو بپرسم….اگر در حوزه ی ارتباط ، یک فرد را مظهر و مجموعه ای از همه ی صفات و خصائل خدادادی و اکتسابی فرض کنم ، حصنی بوجود می آید که به آن احترام به کرامت انسان نام می دهم…..سودجویی عاطفی و مالی ، کنجکاوی و فضولی در آن سوی حدود و خطوط قرمز ، ماجراجویی ارتباطی و….شالوده و اساس بیشتر روابط مبتذل و گند امروز را تشکیل داده اند….این تفکر مبتذل به دلیل سوبژه دیدن خود و اُبژه دیدن دیگران ، خواه ناخواه جوهر و خاصیتی استثماری و خودبنیاد دارد که دیگر انسانها را به صورت قربانی خود می بیند ، مدل فلسفی این تئوری درواقع همان کلامهای رایج در حوزه ی ارتباط است: ((تو بهترینی)) ، ((من عاشقت هستم پس تو هم بی زحمت از عشق من نخواب)) ، ((من فقط به تو فکر می کنم)) ، ((من فقط با تو می تونم حرف بزنم)) ، (( شبا چیکار می کنی)) ، ((به چی فکر می کنی)) و…..هزاران خزعبل و مزخرفاتی از این دست…هرچند که بلاهت و سطح نازل دانش در حوزه ی ارتباطات در ایران منجر به این امر گردیده که کسی ناخواسته به این امر مبادرت کند ولی با اینحال از جرم و جنایتشان در ارتباط با دیگران چیزی کاسته نمی شود ولو اینکه از سر ناآگاهی و یا حماقت و بلاهت باشد…..در چنین جامعه ای ، انسانهایی که به خلوت گزیدگی و یا تفکر جدی و یا مبارزات آرمانخواهانه و مقاومت برای روزگارشان مبادرت می کنند ، تحت فشار بسیار شدید ، به پریود روحی دچار شده و یا کاملا خود را منزوی می کنند….این تفکر خودخواهانه و ناسالم در حوزه ی ارتباط با یکدیگر درواقع نوعی سهم خواهی بیشرمانه نه از بخشی بلکه از تمام زندگی و روح یک فرد است که همین امر مانع شکوفایی فردیت ها در حوزه ی ارتباط با یکدیگر می شود….گرفتاری در از خود بیگانگی و تلاش بسیار بر کشف تمام زوایای یک فرد برای سیطره ی کامل بر همه ی امور وی ، داشتن روح استثماری و ابزاری دیدن طرف ارتباط ، کمّی اندیشی و سود محوری ترکیبی از واقعیتهای موجود در حوزه های آشنایی امروز است….این موضوع چیزی نیست که بتوان با رای گیری و بر مبنای قضاوت اکثریت به صحت و یا سقم آن دست یافت ، بلکه کاملا مبتنی بر تجربه ی عملی ست….ناسلامتی از عهد تئوسانتریک خارج شده ایم و تجربه ماهیتی عملی برای ما دارد…..عرفی کردن این موضوع و گناه این امر را به گردن تاریخ و عرف انداختن هم کار بی ثمری است چراکه روح محافظه کار دین هم برای روابط انسانی سیم خاردار و خط قرمز و میدان مین در نظر گرفته است…اما جالب است بدانیم که این پرنس های وحشی و پرنسس های کودن بطور احمقانه ای بر روش ارتباط خود با دیگران اصرار داشته و آن را به کرّات بکار می برند…چرا؟…دلیل واضحی برای این امر موجود است و آن هم تصور باطل عقل مدار بودن روششان در ایجاد ارتباط با دیگران است ، البته برای دوستان اندیشمندی که به این بخش معترض باشند عرض می کنم که این رجوع به عقل نه در مسیر اخلاق محض کانت قرار دارد و نه با کاسموسانتریک افلاطون و یا ارسطو شباهتی دارد ، بلکه یک نوع توهم است که توسط این جماعت بی کاج و تکلم به عقل تعبیر و تعریف شده است ، چراکه این مدل عجیب و غریب از انسانها ، جماعتی میان مایه و کوته فکر و فاقد فکر و ذکری هستند که جز به اهداف انحصاری و استثماری خود نسبت به داشتن ارتباط با دیگران نمی اندیشند…..متاسفم که این را می گویم ، اما همه ی انسانها در این ساحت پلید زندگی می کنند ، چه آنانکه با این جماعت معارض بوده و در حال نبردند و چه خود این جماعت میان مایه ، اما جای امیدواری است که مبارزه ی نفس گیر اهل دانش و اخلاق و اندیشه با این روش های وحشیانه و احمقانه ی دیگران ، آنها را نوعی خاص از جامعه کرده که در عین انزوا و تحمل تنهایی ، از این پرنس های وحشی و پرنسس های کودن فاصله گرفته و همیشه به عنوان معارض و معترض در تاریخ حضور دارند……به اینکه من حاصل چه نوع جنایت و جنایت چه کسی هستم ، کماکان می اندیشم و تا روز کشف این حقیقت می گویم چون ابوالعلاء : هذا جنایة ابی….تابعد……

خطّ ، نقطه ، پرانتز باز…


کدام گلوله او را کُشت؟!
کسی نمی داند!
در کدام شهر به دنیا آمده بود؟!
می گویند: شیکاگو!
چگونه او را آوردند؟!
در راه مُرده بود!
و تمام سربازان ، او را دیده بودند!
گلوله ها بر تنش آرام گرفته بودند!
دوست دخترش می آید تا او را ببوسد!
دوستانش می آیند تا او را در آغوش بکشند!
مادرش نیز!….گریان ، می آید
فرمانده وقتی جسدش را ببیند
فقط خواهد گفت: زود خاکش کنید…….
از کتاب « یک نفر نشسته بر چهارپایه ی دوزخ »
((م.اشتاد)) سال ۱۹۹۰
……………………ذهنم رو کمی عقب بردم…رفتم به دوره ای که تازه دعوتم کردند به کلوب….اولش گفتم اینم مثل سایر سایتهای مجازی است که تازه شکل گرفته که اگه خیلی پیشرفته باشه میشه ارکات….دو سه روزی التفاتی نکردم…یادمه حمزه من رو دعوت کرد اینجا و اولین دوستی بود که تصویر آرام بخشش توی فهرست دوستانم نمایان شد…دقیقا مصادف با دوره ای شد که سرم خلوت بود و به اصطلاح جویهای مملکتم پرآب و درختان پر میوه و…. سلطان به سلامت باد…..دوری توی امکانات سایت زدم …دیدم که تلاش بسیار ارزنده ای شده و علاقمند شدم تا در اینجا بیتوته کنم نه برای پیدا کردن یار و همراه زندگی نه برای خودنمایی نه برای جبران عقده ی چیزهایی که در دنیای واقعی نیستم…فقط و فقط برای کمی فاصله گرفتن از دنیای پر زد و خورد خودم….خب شروع کردم…نمی تونستم در وبلاگ بشینم درس سینما بدم یا نمایش و نقد فیلم…اولا این صفحه مجازی امکانات اینچنینی نداشت و ثانیا من حوصله ی این کار پر مشقت رو نداشتم….تصمیم گرفتم از دوران جاهلیت خودم بنویسم –البته الان در دوره ی جاهلیت مرکب هستم-….تولّد و زندگی در وطن، در ایالات متحده و خاطراتش رو رها کردم و اومدم از هندوستان نوشتم…از مدرسه ی اسلامی حیدرآباد…از بمپور تا گوآ…..از شاه عبدالغنی و حضرت کامل شاه قاضی…از ناصر دوست خوبم…ولی همه ی اونها در خلوت بی انتهای من حضور داشتند پس باید عمومی تر می نوشتم…از علوم غریبه…هم جذاب بود…هم مفید برای عده ای هم خنده دار برای عده ای دیگر….هیچوقت بحثهای مختلف علوم غریبه برای خودم جالب نبود…چون زندگی رو از سادگی و بی آلایشی خارج می کرد و وارد دنیایی پیچیده از ابهامات می شدم…از همون اول تصمیم گرفتم که هیچوقت برای خودم و یا کسی از این قدرتها استفاده نکنم و به کسی هم یاد ندم…بقول پیر سرخپوستم ، ((ساندو)): ((اگه میخوای باطنت از همه چیز و همه کس آزاد باشه به هیچ چیزی التفات نکن…))…اینو به یادگار از زمانی دارم که توسط این دوست دانشمندم با عرفان سرخپوستی آشنا شدم….خب منم پسر حرف گوش کنی برای اون بودم و به این حرفش دقیقا عمل کردم…برای تفنن نوشتم و سیل سئوالات و درخواستهای دوستانی که مهربان بودند نسبت به من سرازیر شد و منم با حوصله می خوندم و تا جایی که پرهیز نداشت جواب می دادم…اما عمدتا جوابا رو ناقص می دادم که کسی سراغ این علم نره….بعد عده ای دیگر وارد ماجرا شدند که حس کنجکاویشون بیشتر به فضولی شبیه بود تا کنجکاوی….مهم نبودند و نیستند چون خوب یاد گرفتم فارغ از عالم و آدم زندگی کنم…با اون وبلاگ صفحه ی من از یه دیوار ساده که یه سری مشخصات توش بود به جایی برای بحث و تبادل نظر تغییر کرد….نمی خواستم و هرگز دوست نداشتم کسی من رو با رمال یا مرتاض و غیره…عوضی بگیره…برای همین حدود رو خوب رعایت کردم….اما این جز لاینفک از اخلاق ایرونی که کشف زوایای پنهان زندگی شخصی افراده از همین جا شروع شد…کنجکاویها تبدیل شدند به بایدهایی بسیار تهوع آور….و کلماتی که هیچوقت با گوش من آشنا نبوده و نیستند…مثل عشق…من عاشق هستم…اما عاشق پدرم…مادرم…برادرم و خواهرم…و هیچکس و هیچ چیز نمی تونه جای اونا رو برای من بگیره…کسی باور نمی کرد و این مشکل من بود….ولی بازم مهم نبود…با این مساله ساختم و چیزی نگفتم….ادامه دادم…دل نوشته های یک چپ دست رو وارد وبلاگ کردم تا هرکسی که دوست داره و به این سبک نوشتن علاقمنده هم استفاده معنوی کنه هم مشقی باشه براش تا بتونه این سبک سهل و ممتنع از نوشتن رو تمرین کنه…اما اونها هم به من وفا نکردند و باعث شدند عده ای با نامه هایی جگر سوز و با کلماتی سوگوار و سوزناک به استقبال من بیان….و این دردسر مضاعفی بود برای من….خوب یاد داده بودم به خودم که تهی از هر خواسته ای باشم…بد نیست برای رفع کسالت یه خاطره از همین موضوع بگم….در دانشگاه مینسوتا یه دوست فهیمی داشتم که اسمش آنه ادواردز بود..دختری بسیار اندیشمند و اهل تعمق و تفکر….یه روز که با شمس در کتابخانه ی دانشگاه خلوت کرده بودم اونم اومد….یه سر اومد کنار من ایستاد و به کتابم نگاه کرد….لبخندی زد و گفت پس تو این شاعر بزرگ ترک رو می شناسی؟….تعجب کردم و سرم رو بلند کردم و بهش گفتم که مولانا ترک نبود بلکه ایرانی بود….و بلافاصله شروع کردم و ساعتها از مولانا و زندگیش و ایران آن زمان صحبت کردم…..باهم قرار مثنوی خوانی گذاشتیم و ساعتها چه در خونه ی من و چه در خونه ی اون این برنامه ادامه داشت…من ساعتها بدون احساس خستگی تا پاسی از شب گذشته ، در مورد مولانا صحبت می کردم….یادمه یه روز که باب شهوت بین ما طرح شد این بحث تهی شدن از هر خواسته ای آغاز شد….گفتم آنه….انسان مد نظر مولانا دارای دو باله….وقتی مثلا من شهوت در وجودم شعله می کشه و تبدیل به یک خواسته میشه با این بالها بسوی رفع نیازم حرکت می کنم…و هرچی به ارضای نیازم نزدیکتر می شم پرهای بالم بیشتر می ریزه و وقتی کاملا ارضا شدم دیگه بالی ندارم و باید روی زمین حرکت کنم… انسانها مثل فرشته ها هستند؛ هرچی پاهاشون بزرگتر میشه بالهاشون کوچیکتر میشه….من به خودم یاد دادم که چطور تهی از هر آرزو و خواسته و نیازی باشم…برای همینه که تا امروز حتی یک آرزو توی عمرم نداشتم و هیچ لحظه ای رو ندارم که افسوسش رو بخورم….وقتی به پشت سرم نگاه می کنم از همه چی راضی ام و لحظه ای رو از دست ندادم…بقول ساندو هر انسانی که به اینجا می رسه دیگه مرده….با همین تربیت بود که من مستقل از هرکس و هرچیز شدم…و اصطلاحا دستم روی زانوی خودم بود و خودم….نوشتن رو ادامه دادم….حتی وقتی نقد آزاد تاب مخالفتها و درگیریهای نابخردانه رو نداشت و خاموش شد برای اینکه دوستان اهل هنر و ادب پراکنده نشن…کوچه پس کوچه های دلتنگی رو راه انداختم…این عنوان فصلی غریب از وصیت نامه ام هست که برای دوست و برادر خوبتر از جانم ((رضا)) نوشته شده که شامل تعالیم خاصیه که در زندگی از دیگران آموختم….اونجا بدون تبلیغ در هیچ جایی و فقط و فقط با تلاش خود دوستانی که اعضای اولیه بودند در اونجا به جامعه ی ادبی معرفی شد و مخاطبین و علاقمندان خاص خودش رو پیدا کرد و همچنین قوانین خاص خودش رو و امروز با عضویت نزدیک به ۱۵۰۰ نفر که میانگین سطح تحصیلیشون فوق لیسانس هست ، تبدیل شده به یک جامعه ی چند ملیتی ادبی….خب…همه چی خوب پیش می رفت هم محبتها و الطاف بیحد دوستان بود هم نیشها و کنایه ها و دردناکتر از همه فضولی های بیحد مهربونهایی بیخرد…..نوشتن…اداره کلوب ادبی…تحلیل فیلم…علوم غریبه و… هیچکدوم برای این نبود که من کسی رو برای همراهی خودم به دست بیارم…که اگه اینجور بود خیلی پیشتر از اینها این اتفاق میفتاد نه در ایران بلکه حداقل در لبنان….وقتی یکبار مزه ی دوست داشته شدن رو چشیدم ، فهمیدم که من پیمانه کشِ پیمان ندار از این مساله دچار تهوع میشم…دلیلی براش ندارم ولی هرچیزی که بوی وابستگی برام داشته باشه حتما ازش فرار می کنم….نمی خوام برای کسی توضیح بدم یا کسی دیگر در این تنهایی نفرت آور شریک رازهایی بشه که تحملش برای کسی امکان پذیر نیست….حالا بعضی ها سئوال میشه براشون که مگه این رازها چیه؟….هیچی…هیچ چیز مهمی نیست و فقط برای خودم مهمه نه کس دیگه….بگذریم….این نوشتن ها رو گفتم برای این نبود که کسی بیاد و دستمال گریه به چشم بگیره یا مثل بعضی دیگه ادای آدمای دردکشیده رو دربیاره و یا بخواد با من همذات پنداری کنه و بخواد که من هم کمی مزه ی خوشبختی و محبت رو بچشم….شاید خیلیا باشند که برای جلب توجه و یا شاید اگه کمی عمیق تر نگاه کنیم ، برای یافتن نیمه ی دیگر شرقی خود از مطالب یا ابزاری استفاده کنند که حس دلسوزی یا توجه دیگران رو نسبت به خودشون زنده کنند اما اونا متوجه نیستند که در همین راه هرچند که بتونند یار مناسب و همراه فهیمی رو برای خودشون دست و پا کنند اما عزت خودشون رو شکستند….ساندو می گفت: متعجبم از انسانها که اعماق کشف نشده ی خودشون رو رها می کنند و به سطحی که برای همه قابل دسترسه دلخوش می شن و اکتفا می کنند…..ساندو دیدگاهی بسیار ساده اما پر مغز در مورد هدف زندگی و انسان و غایت اون داشت اون زمان در رزرویشنی (مناطقی که در ایالات متحده محل زندگی سرخپوستهاست که معمولا ۴۰ تا ۵۰ کیلومتر خارج از شهرهاست) که ساندو زندگی می کرد باب بحث ما پیرامون شمنیسم ( به طور کلی شاید بشه شمنیسم رو عرفان سرخپوستی ترجمه کرد) بالا گرفته بود….ساندو با همون نگاه معنادار و آرامش بهم گفت: تلاش عمده ی هر انسان باید آن باشد که به رهایی درونی برای زندگی توامان با مرگ نایل شود….اون معتقد بود که ضرورت رسیدن به این هدف آنچنان واضح و روشن است که هرکسی باید بدون هیچ بحث یا معطلی آن را دریابد….من به اون گفتم که فقط کسایی می تونن به این هدف دست پیدا کنند که از اوان کودکی تا سن هیجده سالگی زمینه های رسیدن به چنین منزلی رو آماده کرده باشند….نمی دونم اون موقع به چی فکر می کردم که این جمله رو گفتم اما قطعا کپی کاملی از اون چیزی بود که خودم در زندگی تجربه کرده بودم….زندگی سخت و پر مشقت چیزای خیلی خوبی به انسان یاد می ده….من از مقتل روزانه ای (خاطرات روزانه) که سالهاست می نویسم همیشه یاد می گیرم و معتقدم وقتی که مقتل روزانه ات رو می نویسی در تاریخ حاضر و ناظر می شی و اونوقت به خودت یاد می دی که هر وقت ظلمی در حقت روا شد و یا جفایی از کسی دیدی بلافاصله ادای هابیل رو در نیاری…..اون موقعها وقتی خیلی غمگین می شدم دوست داشتم با کسی حرف بزنم و باهاش اصطلاحا درددل کنم تا کمی سبک بشم و شاید اون مخاطب هم از روی همدردی کمی اشک بریزه ولی خیلی زود فهمیدم که دردهای انسانها فقط برای خودشون مهمه و دردآور و همیشه کسان دیگه در مواجهه با دردی که در وجود انسانها شعله می کشه درد خودشون رو یادآور می شن و به این وسیله می خوان ضمن تسلای فرد مقابل اون رو به شکرگزاری دعوت کنند که درد اونا رو نداره….دنیا محل زجر ، نفرت ، خون و شمشیره.…نه محل آسایش و آسودگی….وقتی انسانها فکر می کنند که در آرامش و آسودگی هستند دقیقا مثل آدمی می مونند که بدنش کرخت و سر شده باشه برای همین نمی فهمند که تیغ تیز و بی رحم دنیا تا کجا در بدنشون فرو رفته……معتقدم اگه انسان در زندگی به غیر از اونی باشه که دیگران می بینندش تازه به سطح ابتدایی ورود به اعماق درونش رسیده و باید این رسیدن رو به فال نیک بگیره تا بتونه در ادامه ی مسیر در مواجهه با ناملایمات سنگین و سخت متزلزل نشه…مثلا یکی از ترمزهای سنگین ورود به دنیای درون برای هر فرد ، شهوته ؛ شهوت دودمان انسان رو در انحصار خودش گرفته و باعث شده تا بسیاری از تواناییهای بشر امروزی در سایه ی نکبت بار این مساله پنهان و ناشناخته بمونه و حتی در بسیاری موارد از بین بره…من در مورد این مساله خصوصا زمانی که در هندوستان بودم زیاد فکر کردم و نتیجه گرفتم که استیلای این امر – شهوت – بر زندگی و بشر ناشی از مقصود منه مساله یعنی خود بشره….من برای انسان دو فرض قائل می شم : اول اینکه به انسان واقعی بودن نائل بشه و دوم اینکه به اون نائل نشه….یه داستانی از عیسو براتون می گم….عیسو حق فرزند ارشد بودنش رو فقط در ازای یه کاسه آش واگذار کرد و پس از اون آسایش تمام زندگیش رو از دست داد…من معتقدم برای رسیدن به درجه ای که انسان شایسته ی استفاده از شهوت بشه باید بلوغ قائل شد….اگر زندگی امروز بشر اینگونه نکبت بار و سیاهه به دلیل اینه که این میل رو قبل از رسیدن به بلوغ لازم ارضاء کرده ، یک قطره الکل در شرابی که هنوز تخمیر نشده باعث میشه اون شراب تبدیل به سرکه بشه و ارضای میل جنسی در انسانی که به بلوغ لازم برای استفاده از این میل نرسیده ولو برای یکبار از اون فرد بجای انسان هیولا می سازه……تابعد……

رولت ایرانی…بخش سوّم


من حاصل جنایت پدرم هستم….

………ذهنم رو به عقب تلو تلو می خوره تا بگم که حقیقت این ماجراها زیر لگد واقعیتهای اجتماعی ماست….امروز غلطهای فاحشه به روابط بین دختر و پسر وارد شده است به طوریکه براحتی می توان با یک تور تن به اعماق وجود یکنفر تجاوز کرد….با این نگاههای پدر سوخته ای که فاصله ی تغییرشان به دهم ثانیه عبور خانمی از مقابلشان است ، چه چیزی می توان گفت….اگر بنا بر میله کشی مرزی و صفر مرزی و سیم خاردار و میدان مین باشه ؛ باید برای این نگاههای صورتی اینکار را کرد….در محیط مجازی که بیشترین حوزه ی آزاد ارتباطات است هزاران پرنسس کودن هیستیریک و هزاران پرنس عقب افتاده داریم که اوج شعار شاعرانه هایشان ، (( دختر مردم مچلم کرده….)) است…اگر کسی یک استکان خالص نگاه سراغ دارد ، آدرس آن را به من هم بدهد…..امروز از روی خباثت عشق را نقاشی می کنند تا تخمین تبسم مخاطبشان را برای سرسبزی روز تختخواب حدس بزنند….آوارهای شعر و بیت و غزل و مثنوی هم برای تصویر کردن میزان اشک مخاطب به میلیمتر است تا نیش شهوتشان را تنظیم کنند….اگر کسی با هزار گره ی دریایی به چشمانت خیره شد ، بدان برای صید تنت دوان دوان می آید….وقتی عصر امروز را با عصر غار و حجر مقایسه می کنم به وضوح می بینم که آنها در عقب ماندگی فرهنگی اشان از ما پیشرفته تر بودند…آنها با حیوانات تکلم می کردند ولی امروز ما حیوانی با یک روح لطیف تکلم می کنیم….ملکوت آنها شکاری بود و کبابی و ملکوت ما تختی و تنی…..زنبورهای گفتارشان عسل می ساخت و زنبورهای ما جسد….من به هیچ مشیت الهی مسخره ای تن نمی دهم تا برای وعظ انتخاب شوم…..ولی به اندازه ی هزار موسی لول لول کائنات راستی و درستی ام….حکیمان مشنگ امروز دم در بیمارستان روابط اجتماعی، پشمک اتوپیا می فروشند….هرچه برهنه تر متمدن تر…هرچه بیشرم تر اروپایی تر….راستی چرا بعضی ها اگه هزار لهجه ی ملکوت آمریکایی به خودشان بگیرند باز لال از تکلم بارانند؟……اینجا تنها چیزی که جیره بندی نیست تن است….جهان ارتباطات امروز بالانس خالی بندی شده است…..چشمهای پف کرده ی کابوس را نمی بینی؟….می بینی؟….کسی صابون لطافت نمی فروشد…..وقتی کسی به سویم خیره می شود به یقه ی نگاهش می نگرم ، اگر یقه ی نگاهش صاف بود به او خیره می شوم ولی اگر چروک بود از او می گریزم…..هنوز لب به خواندن بیتی باز نکرده ای ، چاقوی ضامن دار (( عاشقت هستم و تو بهترینی….)) دل و روده ی اخلاص در ارتباطت را بیرون ریخته است….شاید امروزه روز روبرو شدن با لاتهای بی بند وبار ارتباطات قدری بی خیال-خراباتیسم می خواهد…..ببین!….بی پرده می گویم که امروز سلوک نگاه های زیادی را دیده ام که کرم شهوت زده است….باید با نگاهی معصوم خالصانه برخورد کرد….مادرم همیشه برایم می گوید که: شبی یکبار لامپ درستکاری و اخلاصت را امتحان کن تا مبادا فیوز فیوضات درستکاری و اخلاصت در رفته باشد…..درست است که من لاابالی ام اما پرنده ی نگاهم را به هیچ نگاهی نفروخته ام و برای همین است که هنوز نگفته ام (( گاهگاهی قفسی میسازم از رنگ….ببخشید نگاهم رو بدید بندازم توش تا بندازمش به شما))….راستی چرا خدا حوّا را آفرید؟….بخاطر اینکه آدم رموز زندگی را نمی دانست و نمی توانست قربان صدقه ی کسی برود….چون آدم از خاک بود و حوّا از درخت….آدم از گل بود و حوّا از دل….آدم از حیرت بود و حوّا از حریر….آدم از کلمه بود و حوّا از شعر….پس هر شعری قلمرو دوشیزه ای است و نباید این قلمرو را برای رخت کردن تن ارزان از دست داد…..این دوشیزه عشقت نیست….خواهر توست…و تو برادر وی…برادر کوچ کرده ی غربت باریده اش….برادر در کوچه مانده ی به زوزه نشسته اش…اگر بپذیرم که هر ارتباطی با نگاه آغاز می شود ، پس می گویم: نگاه یک کبوتر آماده ای پرواز است….یک اشک پر گشوده…دوشیزه ای در قلب یک مرد….عکس شبنم در ماه….نفسی که دست به خودکشی می زند…آیینه ای که از ذوب تماشا آب می شود….پس چرا نگاههای امروز در این پرنس های وحشی و پرنسس های کودن اینقدر هرزه است؟!!!!….چون فلسفه ی نگاه را هیچوقت ننوشیده اند….نگاه برای ایشان یک آغوش سبد تن است….اینها در نابینایی خود شک دارند….مگر می شود سر نگاه را کلاه گذاشت؟؟؟…..این ارتباطات عصر قجر در قرن بیست و یکم ، سکسکه ی عفونتش هوا را پر کرده است….این نگاههای هرزه برای ارواح فاحشه فاتحه می خوانند….اگر نمی خواستی کسی را گول بمالی بر سرش ، احتیاط واجب جهت استخاره برای فریب و کامیابی از تنش به رساله ی جهان ارتباطات دختر و پسر امروز مراجعه کن!!!…..تابعد…..

نیمکت دوّم…


میان نبودن و بودن ، یعنی درست در لحظه ی هست شدن ، زنی هست به وسعت تمام انسان…..زنی که نامش مادر است و اوست که واسطه ی بودن و جسمیت یافتن انسان می شود….زن یک حقیقت ازلی و مضمونی بی زمان و بی مکان است که بالاترین اوج و عروج ، تا مرز انسان است….ازدواج مرز تاریخ دگرگون شدن برای هر فرد است و این تصور اشتباهی است که بگوییم زن یا مرد در این مرز متوقف می شوند…در نظر من ازدواج یک ویژگی خاص نیست که تعریفی جدید از زن و مرد ارائه دهد بلکه مرزی ست که می تواند بروز و ظهور شکلی جدید از همراهی و معاونت در یک هدف مشترک را موجب شود…ازدواج همانند دو سوی این مساله یک Monumental است که درصورت تحقق دو سوی این مساله را به هم گره می زند و در سایه ی این گره خوردن ساختار جدیدی برای هردو سوی این مساله بوجود می آورد که مصادیق خاص خود را دارد… بدیهی است که هروقت نام ازدواج به میان می آید ؛ تولید مثل و مولد بودن و یا به تعبیری شکل دادن گونه ی انسانی به ذهن متبادر می شود…این مصداق منبعث از عوارض ذهنی خاصی است که خاستگاهی فرهنگی در هر ملت دارد…شاید بتوان گفت در اکثر قریب به کمال جوامع مختلف بشری زایا بودن ازدواج آنهم از سوی علت این امر که یک زن می باشد ، امری بدیهی و انکارناپذیر است…اما نباید از این امر غفلت کرد که بعد از تبادر این مساله چه از منظر ذهنی چه از نگاه ریخت شناسی فیزیکی ؛ باید این امر مشروط به پایندگی و چگونگی اصل ازدواج و چالشهای بعد از آن باشد….بررسی اندیشمندانه ی مرد و زن ، هم از نگاه فیزیکی و روانی و هم از منظر ریخت شناسی تاریخی ما را به اصل موضوع و چالشهای آن رهنمون می کند…..من به عنوان بخشی از یک سوی مساله به طرح موضوع مقابل خود می پردازم….اینکه این سئوال خودش حکایت بقیّة السیفی است که مجالی به طرح اشکال در نوع ارائه ی آن نیست ، بماند…..اما من نه برای دلداری ، بلکه می خواهم زن را فارغ از ازدواج بررسی کنم تا موضوعاتی که بر جنس زن در سنین مختلف مترتب می گردد که از جمله ی آن یائسگی ست ، پاک شود….هرچند معتقد به این موضوع نیستم که زن یائسه یا ازدواج با زنی که تفاوت سنی بالا دارد ، زندگی خوبی را در ادامه ، برای یک مرد ندارد به طرح این موضوع می پردازم… بر همگان روشن است که سه فرهنگ در ایران و بین مردم جاری و ساری ست که اولین آن فرهنگ ملی و بعد از آن اسلامی و نوع جدید الحاقی سده های اخیر فرهنگ غربی ست….اما امتزاج دو نوع اول که قدمتی بیش از هزار و چهارصد سال دارد ، موجب شکل گیری نگرشی مردسالارانه در جامعه ی ایرانی شده است که همواره مواردی چون : تساوی حقوق زن و مرد به صورت کلی و برابری اقتصادی ، سیاسی ، حرفه ای ، جنسی و….به صورت جزیی ، مورد اعتراض جامعه ی زنان بوده و هست که شاید بتوان به قطع قریب به یقین گفت: این موضوعات مورد اعتراض ، خاستگاهی فرهنگی و ناشی از امتزاج دو فرهنگ ملی و اسلامی در یکدیگر دارند….اما آیا ازدواج کمال یک زن است؟….در اساطیر می خوانیم که کمال زن در تجرد اوست و دوشیزگان در راس هرم زنانگی قرار دارند….در اساطیر زن مجرد را مظهر خلوص و پاکی می دانیم….در اینجا منظور از زن مجرد ، زن اثیری و فرامادی نیست ، بلکه مقصود زنی است تنها و بدون همسر….دختری که گوهرهای پاک زنانگی خود را حفظ کرده است و مردی را به این درجه از کمال راه نداده و به خود نپذیرفته است….من معتقدم که بر مبنای این اصل اساطیری ، دختر یک زن ناتمام نیست بلکه تمامیت زنانگی خود را با کسی شریک نشده است و کاملا آن را محفوظ داشته و لاجرم باید وی را بر راس هرم زنانگی دید و گفت: بانوان دوشیزگان تنزل یافته اند…..در اساطیر یونان ، هِستیا مظهر آتش، آتنا ایزد بانوی خرد ، هنر و جنگاوری و آرتمیس ربة النوع شکار ، هر سه مجردند و کمال خود را در دوری از جنس مخالف می جویند…ولی تجرد این سه ، هریک رنگ و بوی خاص خود را دارد…..هستیا مظهر آتش است. آنهم آتش مقدسی که در معابد و آتشگاههای دینی برافروخته می شود…پس باید پاک باقی بماند و مظهر طهارت و نجابت باشد ، لذا با وجود اظهار علاقه ی آپولون و پوزیدون نسبت به وی ،تمام زنانگی خود را حفظ می کند و همواره بر بالای کوه اُلَمپ باقی می ماند….آتنا هنر و زور را توامان دارد و لاجرم تمکین هیچ شوهری را نمی پذیرد. او را با ضعف مرسوم زنان کاری نیست و مردی را شایسته و در خور خود نمی بیند…..آرتمیس ایزد بانوی شکار است که دختری ستیزه جو و سرکش است. تاب مخالفت هیچ کس را ندارد و با هرکه درافتد به تیر زهرآگینش از پای درمی آورد…. آنچه در تجرد این افراد در اساطیر برای من مهم است این است که تجرد هستیا راهبانه و تجرد آتنا متکبرانه و تجرد آرتمیس فمینیستی نیست بلکه گوهرهای پاک زنانگی است که آنها را از هرگونه تزویج به مردان بی نیاز کرده و عواطف و روح زلال زن در وجود آنهاست که موجب می شود ثروت بیکران زنانگی خود را در شکل تجرد از جنس مذکر حفظ نمایند….شما اگر دوست دارید نمونه های این نوع تجردهای مرفوض حقیر را به صورت عینی و تصویری ببینید می توانید برای دیدن نوع راهبانه ی تجرد فیلمهای سینمایی (( آهنگ برنادت )) اثر هنری کینگ ، (( داستان راهبه )) اثر فرد زینه مان ، (( ترز )) اثر آلن کاوالیه ، (( آنا )) اثر آلبرتو لاتوادا و (( فرانچسکو )) اثر لیلیانا کاوانی را مرور نمایید….برای دیدن عینی تجرد از نوع آتنا می توان فیلم سینمایی (( صبح بخیر دوشیزه داو )) اثر هنری کاستر و در خصوص تجرد فمینیستی نمونه های بسیاری از جمله : (( عروس سیاهپوش )) اثر فرانسوا تروفو و (( انزجار )) اثر رومن پولانسکی را مرور کرد….اما چرا در حال حاضر ، سن ازدواج و وضعیت فیزیولوژیک یکی از طرفین این گره خوردن مهم می شود و حتی دوام و بقای یک زندگی در آینده به این مسائل وابسته می شود و حتی اینگونه موارد باعث فروپاشی یک خانواده و در صورت عدم فروپاشی منجر به بروز افعال ناپسند از جمله خیانت یکی از طرفین یا هر دو به یکدیگر می شود…..تا وقتی برای چیزی جسمیت قائل نشویم ، خطاها و نقص های آن بروز نخواهد کرد….در نگاه مرد ، زن صاحب یک جسمیت است و این جسمیت در سن و سال ، بر و رو و سایر مسائل فیزیکی و حتی اخلاقی ظهور می کند…..در اساطیر باستان از وصلت زئوس و دیون ، آفرودیته متولد می شود که او الهه ی عشق است و در روم باستان بدان ونوس می گویند….اما برخی از یونانیان باستان بر این باور بوده اند که دو آفرودیته وجود دارد یکی آفرودیته اورانیا که مظهر عشق پاک و آسمانی ست و دیگری آفرودیته پاندمینه که مظهر و الهه ی عشق خاکی است…..در اساطیر روم باستان هم بئاتریس مظهر و الهه ی عشق افلاکی و پاک است و ونوس مظهر عشق های زمینی و جسمانی است….در اساطیر ایزد بانوی عشق ملازمانی دارد که ((اِروس)) یکی از آنهاست ، کودکی برهنه که تیر و کمانی به دست دارد – شاید در خیلی جاها این تمثال را دیده باشید – او با این تیرو کمان به فرمان آفرودیته قلب مردمان را هدف می گیرد و تیر او بر هر دلی که فرود آید آن فرد لاجرم عاشق خواهد شد…عشقی خاکی و جسمانی و از نوع شهوانی آن…..اینطور است که قلب تیر خورده به نماد عشق و عاشقی تبدیل می شود و حتی واژه ی اروتیک منصوب به اروس در توصیف فیلمهای مستهجن به کار می رود…..در این نوع از عشق ؛ طاقهای جسمیت هستند که بر زندگی دو نفر سایه دارند و در اینجاست که سن و سال و وضعیت فیزیولوژیک زن و تواناییهای جسمی و جنسی وی مهم و در ارکان زندگی جای می گیرند…..کافیست طاقهای جسمیت این عشق فرو ریزد تا پرده ای از مقابل چشمان مرد کنار رود و حلاوت عشق افلاکی را چشیده و زیباییهای حضور زن را در زندگی ولو در هر سنی که می خواهد باشد دیده و لمس کند…..نمی خواهم به هیچوجه من الوجوه تئوری جدیدی ارائه کنم اما آیا محمد بن عبداله با زنی که نزدیک به ۲۰ سال از وی بزرگتر بود ازدواج می کند ، ابعاد فیزیولوژیک آن زن را در نظر داشت یا چیز دیگری در میان بود؟…..باید از میان طاقهای جسمیت گریخت و مشتی حقیقت در آیینه ی اسکندر پاشید تا بلکه در سوز ضجه های بودا بتوان مسیر گره خوردن به انسانی دیگر را دید و با تمام وجود لمس کرد…….تابعد….

قتل عام بغض…


شب و تنهایی و غم در کنارم!
غریبی ؛ بی کسی ؛ دار و ندارم!
همین دیشب زمین را چاک کردم!
گلم را روی قلبم خاک کردم!
غمی سنگین به روی ِ سینه ی من!
نمی بینی؟! ، شدم آیینه ی من؟!
دلم نذر نگاهت ای مُنیرم!
الهی جای ِ تو هر شب بمیرم!
تو عمق حیرت ِ آیینه بودی!
تمام هفته را آدینه بودی!
تو تصنیف ِ مرا تحریر کردی!
نگاهم را پُر از تصویر کردی!
نگاه ِ عاشقت آیینه زار است!
نفس هایت همه فصل ِ بهار است!
تو دست ِ مهربانت در به در نیست!
ببین! آیینه زاران ِ تو تَر نیست؟!
عسل رنگ ِ نگاهت یاس دارد!
تو لبهایت چقدر احساس دارد!
تنت در بازوانم جور می شد!
شب ِ ما هم پُر از تنبور می شد!
لبت را می مکیدم ای گل ِ مَست!
میان بازوانم تنگ در دست!
نفس های ِ تو آبستن نشان بود!
دو بیتی های ِ ابرویت کمان بود!
تو باشی پیش ِ من ، دردم گران نیست!
دوجین آغوش ، عزیزم! ، یک قران نیست!
تو می دانی تنم آغوش ِ ناز است!
نگاه خسته ام دنیای ِ راز است!
تو از لب های ِ سرخ آب هستی!
میان ِ بازوانم خواب هستی!
شب ِ شهوت ، دلم را هی نمودم!
مسیر ِ ناز ِ لب را طی نمودم!
بیا زخم ِ دلم را بازگردان!
تو دستم را بگیر ؛ من را بگردان!
قدم در خون زدم تا بازگشتم!
من از مرگ خودم آغاز گشتم!
تمام ِ کودکی در سوز بودم!
ز داغی آتشین چون روز بودم!
بلوغ ِ دردها در سینه ی من!
تمام نفرتم آیینه ی من!
دل از هرگونه خواهش پاک کردم!
هوس را زیر ِ تختم خاک کردم!
مسافرخانه ی غم جای ِ من بود!
لباسی داشتم ؛ جنسش کفن بود!
نگاه ِ کودکان قانون ِ من شد!
بهای ِ خنده هاشان خون من شد!
یتیمان شاخه های ِ نور هستند!
همه زاییده ی ِ تنبور هستند!
الهی من بگردم! ؛ آه داری؟!!!
تو هم در خوش خوشانت ماه داری!
نبینم رنج ِ حسرت در نگاهت!
نبینم چشم گریانی به راهت!
مدال بی کسی بر سینه ی توست!
تمام ِ کهکشان آیینه ی توست!
غزل در چشم ِ تو آیینه رنگ است!
تو سوز ِ مثنوی هایت قشنگ است!
بیا امشب غزل باهم بخوانیم!
بیا قدر یتیمی را بدانیم!
تو مثل غنچه ای ، ای درد ِ شبگیر!
تو گل زاییده ای در رقص ِ شمشیر!
کسی چون ما ، دلی پر شور دارد؟!
کسی اینجا غم ِ تنبور دارد؟!
کسی اهل ِ رفاقت با خیال است؟!
کسی دارای چشمان ِ غزال است؟!
کسی برنامه اش اینجا سفر نیست؟!
نمی پرسد کسی معنای ِ دل چیست؟!
کسی تعمیرگاه ِ دل ندارد؟!
دلم پت پت کنان ره می سپارد!
نمی گوید کسی تفسیر ِ لب چیست؟!
نمی داند کسی معنای ِ شب چیست؟!
نمی پیچد کسی یک نسخه ی آه؟!
نمی داند کسی پایان ِ این راه؟!
ببین! ، من نسبتم با غم تنی نیست؟!
دل ِ آواره باورکردنی نیست؟!
چرا احساس ِ او شمشیر دارد؟!
مگر غم های ِ من واگیر دارد؟!
چرا یک نکته از من در سرش نیست؟!
چرا تنهایی ِ من باورش نیست؟!
عزیزم! ، من دلی دلتنگ دارم!
هزاران حسرت ِ پر رنگ دارم!
چراغ ِ این دل ِ آواره کم سوست!
گمانم چاره اش جفتی پرستوست!
برایت یک دل ِ مجروح دارم!
دو لیوان اشک و یک جین روح دارم!
نگاه ِ خسته ای چون غنچه ی خون!
دل ِ بشکسته ای از جنس ِ مجنون!
به دستم یک ، دو ایوان ، غنچه ی ناز!
به پشتم کوله باری شعر و آواز!
مروّت نیست قلبم تب بگیرد!
نمی ترسی که این عاشق بمیرد؟!!!……
مهدی شریفی (م.اشتاد)

رولت ایرانی….بخش دوّم


من حاصل جنایت پدرم هستم…

در بخش اول که در حوزه ی ارتباط دختر و پسر گفتگو کردیم حوزه های دین و عرف را به چالش کشیدیم اما صحبت من در این بخش هنوز تمام نشده است…..گفتم که ارتباط با جنس مخالف ، به خودی خود هیچ ایراد و اشکالی که ندارد هیچ ؛ بلکه بسیار پسندیده است….چراکه در همین اثناء ست که طرفین رابطه ی سالم به جستجوی معنایی دیگر از خویشتن خویش می پردازند….درواقع این ارتباط همانند قوه ی محرکه ایست که آنها را به منازل دیگر شناخت رهنمون می کند…فردیتهای انسانی در هریک از طرفین ارتباط اگر خودساخته نباشد این ارتباط همانند هزاران ارتباط دیگر به سرانجام مطلوبی نخواهد رسید…..درواقع کوروکودیل های عاشق پیشه که بیشتر از آنکه معنای عشق را درک کنند به رجولیت خویش می اندیشند ، در پی فرصتی هستند تا با آغاز رابطه ای جدید لذتی جدید را کسب کنند….اما بررسی اجمالی در احوالات این افراد من را به این نتیجه می رساند که ایشان –فرقی نمی کند می تواند در دو سوی رابطه باشد- از انواع و اقسام بیماریهای روانی رنج می برند و در این ارتباطات فراوان و لجام گسیخته در پی تایید خود و رفع نیازهای عاطفی و جسمانی می باشند…به نظر من انسان تنها جانوری ست که آرواره های جنسی اش بیش از عقل و روحش کار می کند…می خواهم بازگردم به بررسی روابط در همین جامعه ی مجازی….در اینجا انواع و اقسام عادات ذهنی و رفتاری به مثابه ی علایق و سلایق نوشته شده است اما واقعیت امر چه چیزی ست؟…. فقط نویسنده می داند و بس….در صورتیکه تمایل به درک واقعیت از این دیوارنوشته ها داشته باشیم ، ناگزیر از ایجاد ارتباط هستیم….ایجاد جذابیت برای شروع رابطه ، امری بدیهی ست و کسانی که بیشتر به رنگ و لعاب دیوار نوشته هایشان اهمیت می دهند در جستجوی جذب بیشتر مخاطب و نهایتا داشتن روابط متعدد با انسانهای مختلف هستند….ویترین هیچ مغازه ای بد نیست و کسی حاضر نیست در ویترینش توضیحاتی قرار دهد که من جنس بنجل می فروشم….دیوار نوشته ها در اینجا شباهت زیادی به ویترین مغازه ها دارند ؛ محلی برای عرضه ی خود به دیگران…ابلهانه است که تمامی آن چیزی که نوشته شده است را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، علی الخصوص بخشهای علایق و سلایق….باید وارد مغازه شد تا فهمید جنس در ویترین قرارداده شده مرغوب است و یا نامرغوب….اگر به محض ورود دلباخته ی جنس ویترینی شده باشم که همانند الاغی هستم که بینایی ام را به گونی عصّاری بخشیده ام و آنوقت هرچه صاحب جنس بگوید دربست می پذیرم….چنین فردی سزاوار هرگونه ناروایی هست و حق هیچ گله ای هم ندارد….پرنس های محیط مجازی ، مردان بیشرمی هستند که با تورهای دیوارنوشته های دروغین خود به شکار چشمها می روند تا از گوشه و کنار این محیط مجازی برای شام شهوت خود لنگ و پاچه ای تهیه کنند……آنها در جستجوی ته مانده های تن اند…از آن توله سگ هایی هستند که ساعت ها برای دیدن بالاتر از ساق پوشیده ی یک زن تلاش می کنند….اینها بچه مزلّف هایی هستند که از روی معصومیت دختران ما با کفش آدیداس عبور می کنند….اینها سزاوار زنانی هستند که می گویند : (( من پستان دارم پس هستم))….این پرنس های عصر دوغ و دروغ کم نیستند….گویی تولید مثل آنها دست خود من است….هرچه من بیشتر تلاش می کنم تا آرزوها و رویاهای دورم را ما به ازای یک فرد واقعی ببینم این نسل خنزیر و خوک متراکم تر می شود…..اینها هر روز و هر ساعت وضع حمل می کنند و چهره ی جدیدی از خود ارائه می دهند…اینها نیش شهوتشان از بناگوششان بیرون زده است….دهانشان بوی خوک می دهد….واقعا در این دوره روح انسان به زور از وسط تن ها رد می شود….اما این پرنس های دنیای مجازی به دنبال چه هستند؟….تنوع طلبی و تجربه ی انواع اقسام کلمات و تن ها جزوی از ذائقه ی سیری ناپذیر شهوت انسان است…..ولی نمی شود همان ابتدا گفت: ((ببخشید خانم شما ویکتور هوگو را می شناسید؟…بله می شناسم!…پس بلند شو بریم خونه ی ما کسی نیست!!!!……))….مقدمه و موخره ای نیاز است….باید از جایی آغاز کرد و به جای دلخواه رسید حالا اگر یکماه هم طول می کشد به درک…بعد از یک ماه تلافی این معطلی را حسابی سرش در می آورم…..خب وقتی نیت آشکار باشد که البته برای همگان آشکار است ؛ دیگر می شود فهمید که راه و روش و سلوک برای رسیدن و اخذ بلیط بدن چیست….اینها این کار را می کنند تا راضی شوند به اینکه مشغول زندگی کردن هستند….تا برای رفقا تعریف کنند که چه هنرنماییها که نکرده اند!!!!!!!!!!….بیمارند…بیماری که از کمبود توجه ، محبت ، تایید و….رنج می برند و علی الخصوص بی هویت اند….برای همین وقتی کسی را متوجه خود کردند از او انتقام می کشند ، انتقامی که هیچ ربطی به مخاطبشان ندارد…انتقام خانواده و پدر و مادر خود را از مخاطبی می گیرند که جرمش توجه کردن و دلسوزی کردن و رفاقت با آنهاست…..این پرنس ها ،گنبد احساس مخاطب خود را به توپ می بندند و بعد به گلدسته های روحش هجومی وحشیانه می برند و بعد کاشی های سنتی نگاهش را با سرامیک شهوت عوض می کنند….اینها اوقاتشان کاملا غیر شرعی ست…اینها روح معصومیت و شاعرانه های یک دختر را به جهنم صادر می کنند و بجایش اسپایس پلاتینیوم می کارند…..اینها دلهای ریش را می تراشند و شهرهای سنتی ارتباط را ویران می کنند تا بجایش شهر نو بسازند…….همین ها در ابتدا از سعدی و حافظ فصیح تر شعر می گویند و بهتر از پیتر بروک صحنه را می شناسند و زیباتر از هایدگر و کانت فلسفه می گویند……اینها از شجریان و ناظری آغاز می کنند تا در نهایت ، از خوبی های برهنگی بریتنی اسپیرز در گوش مخاطبشان نجوا کنند…..اما از دختران آجیل جینالولو بریجیدا غافل نشویم…..شاه ماهی های کودنی که با بلاهت خود بازار این پرنس های وحشی را گرم نگاه می دارند…..اگر نگاهی گذرا به پیرامون همین محیط مجازی کنیم هزاران هزار آیشوایاری ، جنیفر لوپز ، جسیکا آلبا ، ساندرا و سامانتا و هزار هزار غلط فاحشه دیگر می بینیم….این پرنسس های بلاهت و حماقت خودشیفتگانی هستند که از گول خوردن و تجاوز به فکر و روحشان لذت می برند…تنشان را من نمی دانم…..اگر همان مرتبه ی اول این پرنسس های نسبتا محترم تکلیف خود را با مخاطبشان و حوزه ی رفتاریشان با وی را تعریف ، تبیین و تنظیم کرده و به آن وفادار باشند هیچ نیازی به میله کشی مرزی و سیم خاردار و میدان مین در ارتباط دختر و پسر نیست……مثلا اگر با من اند در حوزه ی سینما و ادبیات ، دیگر از این حوزه خارج نشوند….شاید من سینماگر خوبی باشم ، ولی این هیچ دلیل نمی شود که انسان خوبی برای رفاقت باشم…پس وقتی من آغاز کردم تا از این حوزه خارج شده و وارد دنیای خصوصی غمناکم که معمولا با نامزد زیر گل رفته ای همراه است ، شوم ؛ بهتر است همان جا مشت محکمی از مخاطبم دریافت کنم که : (( ببخشید آقای محترم من نه مارتین لوتر کینگم نه مصلح احوالات روحی نه منتقم آخرالزمان…پس بهتر است برای این صحبتهای خود مخاطب دیگری پیدا کنید….))….خب…امتداد این آشنایی به انقطاع می رسد…چه می شود؟…هیچ….به درک به پایان می رسد…حداقل فایده ی این پایان خوشایند در باطن و ناخوشایند در ظاهر این است که مخاطب من مصون مانده و نه بار مشکلات روحی و روانی من را به دوش دارد نه مسئولیت آن را….ولی اگر همراهی کند چه می شود؟…..بعد از آن سیلی از کلمات سوگوار و غش و ضعف رونده و دل غنجه و….سرازیر شده تا پاسداشت محرمیت و رفاقت گردد…مگر می شود کسی از محرومیت ها و حرمانهایش بگوید و آنوقت مخاطب دست نوازشی روی سرش چه فیزیکی و چه معنوی نکشد؟!!!…..این دست کشیدن تاوان دارد ؛ چراکه بعدها می رسد به محرومیت های فیزیکی از نبود دوست ، و نهایتا محرومیت جنسی که دست نوازش مخاطب خود را مانند ابتدا می طلبد و فاتحه مع الصلواة…..الا ماشاءالله هم که ما در ایران پسر اُلد ویرجین داریم و الحمدلله رب المنة که هیچ پسری که تجربه ی وحشتناک جنسی داشته باشد هم نداریم…..همه ی تجربه ها در پس کلام مهر و عطوفت و شعر و هنر و گردش و پارتی و کوفت و زهرمار محقق شده است….اینجاست که باید بگویم: (( جانم فدای دشمن یکرنگ))…..البته من در همین جا تکلیف افراد عاقل و بالغی که هیچوقت اسیر دام این شیاطین پلید نمی شوند را سوا کنم که روی سخنم تنها با پرنس های وحشی و پرنسس های کودن است…..پرنسس های نسبتا محترم من ، سفره نذری نیکول کید من پهن می کنند تا حاجت بگیرند…آقا به پیر و به پیغمبر مرد و زن هیچ تفاوتی با هم ندارند الا در خصالی که نام یکی را مرد و دیگری را زن نامیده اند…..پس چرا هر پیام و کامنت و پی امی را حاجت روایی خود تلقی کنم…..البته من سالیان سال است که عادت انگشت کردن در دماغ پرنسس های کودن را ترک کرده ام….نمی توان وجود زن را بی ماهیت معنا مشاهده کرد…من فکر می کنم وقت آن رسیده که در بلوک پرنسس های محترم و نسبتا محترم یک گورباچف ظهور کند تا آنها را از نوک دماغ فیل به مقصد پیچ سبیل رادها کریشنان و ریکی و یوگا برساند…شما باید برای دوران بازنشستگی خود فکری کنید….چرا در تابستان جوانی و استراحت برای خود هزار آقابالاسر وحشی و گرسنه ی جنسی درست می کنید؟…..یادتان نرود امروز مجنون واقعی کسی است که به فکر ازدواج با لیلا بیفتد….پس مواظب خودتان باشید……اما من….بالاخره شیطان رجیم بر من رحم آورد و مولانا را دیشب برای من تزریق کرد…این اعتیاد من هم عجب مکافاتی ست…اگر لطف شیطان نبود امروز هذیان نمی گفتم….منتظر باشید…هنوز می گویم ؛ من حاصل جنایت پدرم هستم….تابعد……

فاحشه ی درد…


از آن سوی افق ، یک زخم ولگرد
صدا می زد مرا ، مهدی ! منم ، درد!
عزیزم! در دلم آیینه دارم
منم قلبی درون ِ سینه دارم
تو هر شب ناله هایم را شنیدی!
ببین! من دوستت دارم ، ندیدی؟!
تو امشب ناله هایم را صدا کن
برای مُردنم هر شب دعا کن!
تو قلب ِ عاشقم را سوت کردی
تو شمع ِ زندگی را فوت کردی
ببین ! من رود ِ اشکم بر زمین است
نگو سهم ِ من از دنیا همین است
ببین ای شرقی ِ زیبای ِ مستی
چگونه صید ِ خود را می پرستی؟!
ببین دستان سرد و خالی ام را
ببخشا مهربان بد حالی ام را
دلم از زنده بودن بی تو سیر است
دلم در زخم خوردن بی نظیر است
مروت نیست در شبهای ِ بی راه
بغل زانوی ِ غم ، هی پُشت ِ هم آه!
من از سمت پرستوها پریدم
بجای عشق تو ، خنجر خریدم
تو دیدی حال و روزم دلخراش است
تو ابراهیم ِ قلبت بت تراش است
فدای آن نگاه نازدارت
دل ِ آبستن ِ آواز دارت
نفسهایت پر از عشق و اشاره
عسل چشمان نازت استعاره
تو هم چون من غم آیینه داری؟!
بگو عشق مرا در سینه داری؟!
من از آغوش تو لب باز کردم
من از بوسیدنت آغاز کردم
شب و آغوش و ناز و راز داری!
شراب و عشق و شهوت ، لب سواری!
تنت در بازوانم جور می شد
شب ما هم پر از تنبور می شد
تو طعم بوسه هایت یاس دارد
تو لبهایت چقدر احساس دارد!
گلٍ رو تختی ِ ما هم بهاری
شب ِ ما فارغ از یک قطره زاری
تن آیینه پوشت چون حریر است
نگاه ِ مست تو مهتاب گیر است
سرم بر روی ِ لب های تو خم بود
عسل در وصف لب های تو کم بود
تو ترک من نمی کردی در اینجا
نمی کردی تو این آیینه را ، ها!
تو از کنج نگاهم پر کشیدی
تو جام شوکران را سر کشیدی
نفهمیدی که چشمانم ، چه کم سوست!
ندیدی فصل هجران پرستوست؟!
تو دیدی قصد آزادی ندارم
دلیلی بهر یک شادی ندارم
چرا عشق مرا انکار کردی؟
غم دیرینه را تکرار کردی!
چرا آینده ام رنگش پریده؟
چرا احساس تو خنجر خریده؟
چرا شادی برای من زیادی ست؟
چرا هرشب نصیبم انفرادی ست؟
چرا من خانه ام راه و مسیر است؟
به هرکس می رسم همواره دیر است!
چرا خنجر به پشتم مهربان است؟
چرا او سهم از ما بهتران است؟
ببین ای مهربان زخم تنم را
بیا و پاره کن پیراهنم را
دلم یک دشت گل از یاس دارد
قلم در دست چپ احساس دارد
بیا امشب در آغوش نگاهم
بیا ، دورت بگردم ، غرق آهم
دل تنگم چرا باید بگیرد؟
دعا کن مهدی ات امشب بمیرد…..
مهدی شریفی ( م.اشتاد )

عیشت القصیر…


داشتم متن کار ((عیشت القصیر)) رو می نوشتم و همونطوری که مشغول بودم ناخودآگاه بیاد ایام نه چندان دور افتادم…اون موقعها که هیچ ناتوانی نداشتم و قوی و قبراق به عهدی که بسته بودم فقط عمل می کردم…..امروز تمام خاطرات اون روزا خلاصه میشه در یه سری نوشته ها ی پراکنده فیلم و عکس و تعداد زیادی قاب…خیلی وقت بود که یه درد شدید توی قفسه ی سینه ام حس می کردم….هر وقت به یه جمله از یه مادر شهید می رسیدم این درد شدیدتر می شد….گفتم مادر شهید….نمی دونم چطور این رو توضیح بدم ، مادری که فرزند خودش رو از دست داده و هرچه زمان بر اون می گذره داغ فرزند و تحمل هجرانش سخت تر می شه….اینو برای این گفتم که در آخرین کارم دو گزارش متفاوت از سعاة مادر شهیدی گرانقدر از خطه ی جنوب دارم…یکی قبل از آغاز جنگ ۳۳ روزه و دیگری بعد از پایان جنگ و شهادت فرزندش….جملات این مادر دردمند که خودش در سالهایی نه چندان دور شیرینی اسارت و شکنجه در خیام رو تجربه کرده بود؛ مثل شمشیری در قلبم فرو می رفت….این رو به جرات میگم که مادران شهدا همه شبیه هم هستند….وقتی سالهای دور مستندی از تفحص پیکر شهدای جنگ تحمیلی ایران با عراق می ساختم در معراج شهدای تهران بخشی از مستند ما می گذشت که مادران شهدا با استخوانهای فرزندانشون روبرو می شدند….اونهم با فاصله ی زمانی حداقل ۱۲ سال…مادر شهیدی داخل شد و با احترام به سمت تابوت فرزندش راهنمایی شد….من بی اختیار ساچلر رو به سمتش چرخوندم و متوجه حرکاتش شدم….این مطلب رو دقیق متوجه باشید که این مادر تمام اشکهاش رو برای این فرزند ریخته اونهم در مدت دوازده سال…مراسم ها رو گرفته….لقب مادر شهید رو پذیرفته و جای خالی فرزندش رو در دوازده سال تحمل کرده….با این شرایط اولین چیزی که به ذهن مستندساز متبادر میشه اینه که داغ این مادر بعد از دوازده سال تازه میشه….با خودم می گفتم کاشکی هیچوقت اجازه نمی دادند تا مادران شهدا با استخوانهای فرزندانشون روبرو بشوند….چون تصویری که مادر از فرزندش داره قطعا تصویر فعلی نیست….اون مادر بی اختیار سرش رو روی تابوت فرزندش گذاشت و شروع کرد زمزمه کردن….دیگه از داخل ویزور چیزی نمی دیدم و مادری بود و فرزندی و خلوت انس این دو با هم….اجازه نمی داد کسی روی تابوت رو باز کنه همینطور تابوت رو در آغوش گرفته بود و باهاش حرف می زد….مثل کسایی که می شناسمشون و مزار عزیزشون رو در آغوش میگیرند و باهاش حرف می زنند…..روی تابوت رو باز کردند و کفن کوچکی رو بیرون آوردند….متوجه چهره ی مادر شدم…..اکستریم کلوزآپی که از چهره ی مادر می دیدم نشون از بهتی سنگین بود و براش باور نکردنی….آروم کفن رو در آغوش گرفت و شروع کرد بی اختیار براش لالایی خوندن….یهو ایستاد و رو به فرزندش کرد و گفت: (( مادر وقتی قنداقت می کردم از این بزرگتر بودی…چی به سرت اومده؟…))…..این جمله همیشه توی گوشم زنگ می زنه…عین جمله رو بی کم و کاست نقل کردم…دوباره توی سینه ام درد شدیدی اوج می گیره….این یادگار از همون ساله….مشابه این کلام رو در جاهای مختلف از دنیا شنیدم و فهمیدم که همه ی مادران شهدا شبیه هم هستند…شاید همه مادران شبیه هم هستند….من کاری به بحث های ایدئولوژیک ندارم و اصولا حکومتی کردن مساله ی مدافعین از خاک رو نمی پسندم…چون میدانهای متفاوتی از دفاع و مدافعین رو تجربه کردم و خوب می فهمم که گلوله و ایستادگی در مقابل اون به چیزی بالاتر از مباحث ایدئولوژیک نیاز داره…شاید بشه گفت یه نوعی ناشناخته از غیرت…..دوباره به متن برگشتم و می خواستم ادامه بدم ولی درد توی سینه ام اجازه نمی داد راحت کارم رو بکنم…به برکت داروهای قلبی کمی از این درد تسکین داده شد و دوباره شروع کردم…..((اینها- سیم های خاردار- محصول رژیم اشغالگر قدس و این گلها محصول مردم لبنان است…تفاوت محصولات رو ببینید…))…به تصویر سعاة خیره شدم….یکی از گلها رو بویید و به طرف من اشاره کرد و گفت: ((جهاد!….تو گل دوست نداری؟))….لبخندی زدم و از همون پشت دوربین گفتم: نه!!….فیلم رو نگه داشتم و فکر کردم…آیا واقعا من گل دوست ندارم؟….نه!! دوست ندارم…یا شاید برام مهم نیست…آره این درست تره ، هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم….دوباره فیلم رو پلی کردم…گفت: (( تو باید گل دوست داشته باشی؟…))…پرسیدم ازش چرا؟…گفت: (( اینها محصول ماست!!!…)) …نمی دونم شاید من خیلی خشن شدم که دیگه به این چیزای لطیف توجه نمی کنم…البته طبیعت کار ما اینه که هرکی درش باشه بالاخره خیلی از حساسیت هاش رو از دست می ده…یکی از محصولات این نوع از کار و زندگی یه جمله ی آزار دهنده از منه که میگم من هیچوقت از آمدن کسی خوشحال نمی شم و از رفتن کسی متاسف هم نمی شم….چه می خواد به مرگ این اتفاق بیفته یا تولد و چه به انقطاع آشنایی ها….فرقی نمی کنه..اونقدر رفت و آمد انسانها رو دیدم که دیگه اهمیتی نداره کسی باشه یا نباشه…چون بود و نبود خیلی ها فرقی با هم نداره….وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم که این کسالتهای امروز از یک دیروز سراسر رنج و تلاش به دست اومده چه در کارم چه در هنرم….سختیهایی که اگه دوباره بخوام تحملشون کنم دیگه نمی تونم…دوباره برگشتم به متن….و نوشتم….اینجا همان جایی است که هزاران مبارز از مقاومت اسلامی به شهادت رسیدند….و چه جای آشنایی است برای من!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟……خیام….سعاة صحبت می کرد با این تفاوت که اینبار داغ فرزندش رو با خاطرات دوران اسارت ؛هر دو رو با هم تحمل می کنه….برام تعریف می کرد و من هم خاطرات خیام از جلوی چشمام رژه می رفت….به سختی می تونستم روی متن متمرکز باشم….ولی کلام شیرین سعاة بهم آرامش می داد….فیلم رو نگهداشتم…کمی فکر کردم و به خودم گفتم…اینهمه رنج در دل یک مادر!!!!!….یادمه اون موقع خیلی بیرحمانه ازش خواستم که از خیام مستقیم به سر مزار شهدا بریم…یعنی از دید من ، از اسارت به داغگاه فرزند…..با هم رفتیم و برام تعریف می کرد توی راه از پسرش ؛ و خبر نداشت که من و یاسین از دوستان قدیمی بودیم…نمی خواستم بدونه…چون مجبورم می شدم از روزها و شبهایی که اون رو ملاقات کردم براش بگم و فقط این داغش رو بیشتر می کرد…..یهو نگاهی بهم کرد و گفت: (( چرا همش من حرف بزنم؟…یه کم هم تو بگو!!…))…یکه خوردم و بهش گفتم که می خوام صحبتهاش رو برای همیشه در تاریخ ثبت کنم چون دیگه این لحظات تکرار نمی شه….کنار گلزار نگه داشتیم و ماشین رو پارک کرد….اومدیم پایین و دوربین رو از من گرفت و گفت: (( بگو؟….))….مونده بودم چی بگم؟…یه عمر همه جلوی دوربینم اسیر می شدن و الان خودم…لکنت گرفته بودم…با خنده بهش گفتم که ول کنه و بذاره کارم رو ادامه بدم ولی خیلی محکم جواب داد : (( نه!!!…باید حرف بزنی…جهاد!! با توام…))…نمی تونستم درخواست این مادر شهید رو رد کنم:
((على هونک علی شوی…بعد ماطابت جروحی…..بعد ما جفت دموعی….تحملنی الین اضوی انا شموعی….الین أبصر بعینی النور وأقرر وقتها رجوعی…الین اجمع شتات القلب وأقرر وقتها رجوعی…على مهلک علی شوی….ابحکیلک حکایة قلب من أولها لتالیها….بدایتها فرح مجنون ونهایتها أمل مقتول بیدیها…تحبه حیل ولو على الجمر تمشیله وهو بالروح یفدیها….ولکن الزمن غدر فیه وغدر فیها….وتفارقنا وبقیت انا….وذکرى حب انسرقت أفراحه ولیالیها….على هونک على مهلک علی شوی….احس انک تبی تسأل الین الیوم انا أتألم !!….الین الیوم انا اشتاق للی للغریب سلم !!…الین الیوم انا أتذکر لمسه یده وریحه عطره ونبره صوته لاتکل…وجوابی لک بکلمتین منهم حاول تتعلم….ابد ما أنساه ولو بنسى أنسى أشوف وأنسى أذوق وانسکى کیف أتکلم……))
اشک از چشمهای سعاة سرازیر شدید و نگاه عمیقش رو به من دوخت….دوست نداشتم بعد از اون حرفهایی که زدم دیگه به چشماش نگاه کنم…ازش خجالت می کشیدم…اومد جلو و کنارم نشست و گفت متاسفم که مجبورت کردم حرف بزنی….بهش گفتم نه…اتفاقا خیلی خوب بود…به خیلی چیزا تونستم توی همین فرصت کم فکر کنم……دوباره به متن برگشتم…باید این کار رو تموم کنم….دوباره اون درد عجیب توی قفسه ی سینه ام شروع شد…یه قرص دیگه…خنده ام گرفت….زندگیم شده سیگار پشت سیگار ، قرص ده تا ده تا، چای لیوان لیوان….زندگی قرصی…البته این زندگی بیشتر از این هم نمی ارزه….کمی که دردم ساکت شد ، شروع کردم به نوشتن….نوشتن تسکین همه دردهاست و معشوقی که هیچوقت برام کهنه و تکراری نمی شه…هرچی تجربه بیشتر میشه ، قلم هم تغییر می کنه…وقتی انگشتانم قلم رو در آغوش می گیره، توسن افکارم به خروش در میاد و در اون موقع فرزندانی متولد میشن که همه با یه رنج کهنه به دنیا میان…رنجی که اصلا شخصی نیست….منشور زندگی در این دنیا همینه…دوباره درد سینه ام شروع شد…فیلم رو پلی کردم….وقتی سعاة مزار فرزندش رو در آغوش گرفته بود متوجه اطرافم شدم و مادری که بر مزار فرزندش نوحه می کرد…نوحه ی عربی خیلی سوزناکه و حتی اگه عربی هم ندونی روت تاثیر زیادی میذاره….به طرفش رفتم مزار ابوصادق بود….دوستی که هیچوقت مهربانیهاش رو فراموش نمی کنم…مادرش رو اولین بار بود می دیدم…نزدیک شدم و وقتی که متوجه من شد کمی آروم شد و به دوربین نگاه کرد….چین های روی صورتش حکایت از رنجی عمیق داشت…اسمم رو پرسید…آروم بهش گفتم: ((جهاد!!))…لبخندی زد و پشت سرهم می گفت : ((الله خلیک…الله خلیک…صور..صور…))….منم دوربین رو توی مزار شهدای مقاومت در بنت جبیل رها کردم…رها کردم تا هرچی خودش دوست داره تصویر بگیره….اکثر شهدا رو می شناختم…انسانهای دلیری که شغلشون کشاورزی و باغداری بود….نه مسئول بودن نه نظامی…فقط مسئول دفاع بودند…بیل و خیش رو ترک کردند و اسلحه به دست گرفتند و با شقی ترین قوم تاریخ توی یه مواجهه ی نابرابر روبرو شدند و چقدر هم سربلند بودند….دوباره یه مادر… و من…درد توی سینه ام شدت گرفت….باید به متن برگردم….ام یاسین تعریف می کرد از کودکی های جوان برومندی که الان زیر خروارها خاک آرام خوابیده و من به این فکر می کردم که چقدر در این دنیای دون و پست نابرابری و تفاوت زیاده…..باز در متن به جستجوی واژه ها هستم ، واژه هایی که بتونن مردانگی ، ایثار ، فداکاری و از جان گذشتگی رو بخوبی بازگو کنند…چرا جستجو؟!!!….شاید به این خاطر که دیگه این صفات خیلی کمیاب و حتی نایاب شدن و امروزه روز دیگه کمتر میشه از چیزی تعریف کرد و یا خاطره ای رو فارغ از خون و جنگ و شمشیر گفت که بازگو کننده ی این صفات باشند…..به چهره ی خندان یاسین نگاه می کنم و فکر می کنم این چهره الان در کجاست….در کجای عالم ماورایی که سرانجام همه به اونجا ختم میشه سکنی گرفته….درد توی سینه ام بیشتر و بیشتر میشه و اونقدر که بی اختیار دستم به پاکت سیگارم می رسه….شروع می کنم و اینبار افکارم با حلقه های دود سیگار به سرزمین معراج کلمات می رسن….تابعد….

دل نوشته های یک چپ دست….۲


….و تو هم چون من در درّه ی دوزخی کتیبه ها به دنیا آمدی….


کمتر پیش آمده که ” مهدی ” برای کسی بنویسد…اما او را از زمانی که دیدم جزو ” کسان ” برای من نبوده و نیست….ورژن جنتلمنی از تفکرات ایدئولوژیک…وقتی از او می خواندم به این می اندیشیدم که چقدر ترنّم و آهنگ این ” ضجّه رنجه ها ” به آیاتی شبیه است که از سینه ای به عرش کشیده می شود….او در دنیایی گام می نهد که من از آن به عصر شغالدانی تناسل و تجاوز یاد می کنم…او جوان است و توانسته است با چند اربعینِ تفکّر و چند چلّه ریاضت تنهایی نفرت آور ، خود را به قلّه ی حقیقت نزدیک کند….او بر بی خبری فیلسوفان تموچینی معاصر و بیخیالی عارفان وقت گریه کرده است….ساعتی یک آپارتمان انسان در باغچه ی تفکراتش می روید…او می داند از آینده ی تولید مثل فرهنگ ها و کیفیت گرده افشانی افکار در هزار سال آینده ککی در تنبان بشر عصر تناسل نمی افتد…نزدیکی های شفق به بیستون می زند و فرهاد را تماشا می کند….حوالی عصر به عمارت عالی قاپو می رود تا با شاه سلطان حسین یک قهوه ی قجری نوش جان کند….او با رنجه نویسی هایش یک کائنات کوچک شده است….همیشه دیده ام که او چند کیلومتر عقب تر از چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ حرکت می کند….کار شاعرانه ای از او سر نمی زند ، اما هرچه زمان بر رنجه نویسی هایش می گذرد ، آنها ارزش شاعرانه پیدا می کنند….فکرش را بکن!!!….امروز مسواک نمرود با هاله ی دور سر مریم مسیح هردو یک شعرند!!!….نامه هایش همه به جاهای بی آدرس نوشته می شود….او مثل من دفترچه ی فراموشی دارد….وقتی قلم رنجه هایش را می خوانم گویی برای خرید نیایش می رود که من را هم چونان آهی به دنبال خود می برد….کوچه پس کوچه های دلتنگی اش پر است از خروس ها و مرغهای اهل نماز و نیایش!!!….از تفکرات بشر عصر تناسل برایشان قلعه می سازد…بعد وقتی دانشمندان سربلند شغالدانی معاصر در ییلاقهای بلند تفکر سرماخوردگی افشای درون می گیرند ، آنها را دراز به دراز ملکوت می خواباند و برایشان دائم گل گاوزبان کریشنا و چارگل دالایی لاما دم می کند….او یک فرشته ی چادرنشین است….او معتقد است که نباید یک قطره خون از ناودان دماغ تفکرات کسی بریزد….راستی نمی دانم این موجود متفکر فامیل کدام شخصیت ملکوتی ست!!!….باید به او سفارش کنم تا برای من هم یک بلیط دربست به مقصد عالی جهنّم بگیرد….روزی یک ساعت صداقتش را محاسبه می کند….مواظب است تا کسی در باران نسبتا رحمانی شهوت با مخ سُر نخورد…..او در بهار متولّد شده است اما اعتقاد ندارد که در بهار باید لخت شد…بهار برای او فصلی نیست که در آن به جستجوی جفت برود…گمان می کنم بهار برای او روضه ایست که شیطان بر کشتگان رحمت نسبتا محترم الهی می خواند….او در بهار ولادتش اجناس ملکوتی صادر می کند او از تنهایی اش ممنون است که آدرس وصال را برایش پست کرد….از دروغ متشکر است چون شماره ی موبایل حقیقت را به او لطف کرد….از وقتی مرا شناخت برای گناهان معصوم و کوچک جشن تولّد می گیرد….او اکنون خوب میداند که هرشب کسی در مغز استخوانش فریاد می زند: سوختم!!!….او از دست من ذلّه شده است…..آیا می دانی با کودکی برباد رفته ات چه کنی؟!!!….با دستهایت…با لبهایت که پر از بوسه های مصلوبند…..با چشمهایت که در قعر معصومیّت اند!!!….و خانه ای که همه ی غربت های تو را بلعیده است….و سفری که بوی بغض و کاج می دهد!!!!!…..می دانی با اینها چه کنی؟؟؟؟…….
می دانی جان ِ شرقی ِ من؟!!!…. درست حرف زدن مسئولیّت دارد!!…بعضی ها می خواهند کلمات را تنها برای رفع حوائج خود استثمار کنند…اینها از زبان در حدّ بناگوش و از رنجه نویسی ها به اندازه ی راه انداختن معامله ی کشک بادمجان توقع دارند….تو ساز می زنی…ولی بعضی سازها مثل قلم و وحی هستند و بعضی پنجه ها به صورت ذاتی ، آسمانی اند….باید ساز را نوازش کرد…نباید با ساز به جان نغمه ها افتاد…پبانو شکارگاه موسیقی است….پیانو بند قبای اندوه را باز می کند و عرق بر پیشانی شهود می نشاند….پنجه های تو خیلی به گردن پیانو حق دارد….چهار قناری عاشق می توانند در آن واحد از خاطرات کلاویه ها حرف بزنند…ملودی های پیانو مرا بیاد تکامل می اندازد….در ملودی های پیانو هزاران درّه و هزاران برّه ی سفید در رفت و آمدند….پیانو دوست دارد مهمانانش را با رقص نرمه ی کلاویه هایش سرگرم کند….او آنان را به میهمانی تکامل می خواند…به میهمانانش می آموزد که پدرانشان از نسل حضرت گوریل نیستند!!!….پیانو پل تاریخ را برای مهمانانش از زیر خروارها آب بیرون می کشد…پیانو واسطه ی رسیدن به پل صراط تاریخ است….وقتی دل به نغمه های پیانو می سپارم در تمدن آرامیان ناآرام و پارتیان قند ساز و پارت ها و مادها و فینیقی ها حاضر می شوم….پیانو وسیله تقرب به تاریخ است…در حرکت موّاج کلاویه هایش به بعضی از رسوم رومیان می رسم….گاهی به این می رسم که نغمه های پیانو حاصل حرکت خون دل خورده ی انگشتان بر پهنه ی کلاویه هاست!!!……وقتی در نغمه هایش غرق می شوم ، از فراز هیمالیای هولناک ، تاریخ را نظاره می کنم….
تو می دانی چرا پیانو طعم صلح می دهد؟!!…در نغمه های پیانو گویی مراسم عقد خواهر خواندگی بخارا و اصفهان جاری می شود….آنجاست که می فهمی هند طاووس کشورهای جهان است…آنجا خود را در نیمه شبهای کراچی و شبهای پیشاور حاضر می بینی….ملودی های پیانو این را به تو نمی گوید که چین خانه ی اژدها و لانه ی سیمرغ است؟؟؟….وقتی پیانو می زنی خود را در عشرت سرای کابل و یا در کنار لاله های تنگشیر نمی بینی؟!!….نغمه های پیانو مثل فرستنده عمل می کند….فرستنده ای که با کدهای ریاضی ِ مرموزی تو را با کهکشانها و سیاهچاله ها متصل می کند….در نغمه های پیانو همه ی مشترکان در دسترس هستند….مشترکان مریخ با تو به آسانی سخن می گویند…دست چپ مریخ کمی بالاتر ، نردبان عرش را برای عروج تو مهیّا می کنند….چه لذتی دارد که از فرازترین فراز دنیا ، دست بر گردن خدا بیاندازی و از آن بالاها کهکشانها را نظاره کنی!!!….شور در پیانو شیرین است…پادشاهان در پیانو همیشه از راست پنجگاه می آیند و بر تخت موسیقی می نشینند….شور برهوت بی تکلم عاشقانی ست که در تنهایی نفرت آور خود غرق شده اند…شور وقتی به چوپان پیامبران مبعوث نشده ی تاریخ می رسد آبستن دشتی می شود……کرد بیات کاسه ی گدایی چارپاره هاست…دختران ایل های به کوچ نشسته ی تاریخ همه با کرد بیات ازدواج می کنند….بیات ترک دستگاه نیایش ها و پرسه های مستانه است….دست بر شانه ی هر دستگاه که می زنی فغان دل سوخته ای به نوا درمی آید…سه گاه و چارگاه حلقه های صوفیانه ی عشرت اند….اما می شود با مویه ی زابل کرد و گوشه ی منصوری سه گاه نیایش عاشقانه داشت….اما زجر چارگاه و مخالف سه گاه ، زنگ توفانهای صحرای برهوت عاشقان است…وقتی دهنه ی دل را می کشی با ساز هزار سواری چون پیانو ، که لشگر سربازان عرصه ی کلاویه هایش ، قابض پهلوانان آواز از قرپوس زین و مضراب اند؛ به سرزمین چارگاه قدم می نهی….در چارگاه باید خنجر بر جگر گوشه ی خویش زد…درست در زمانی که افغانها ایران را ویران کردند افشاری مایه ی خانمانسوزی بود که وارد در ردیف سازهای زخم خورده و به فغان نشسته ی ضربدیده ی ما شد….هر گوشه ی افشاری که پا بگذاری قتل عام خاطره ای در محاصره ی اندوهی ست…افشاری روز خداحافظی ست…دل افشاری از ردّ پای اشرف افغانها پر است…وقتی وارد افشاری می شوی باید حواست جمع احوالات عراق باشد….عراق افشاری منطقه ی آزادی ست که به عرب و عجم تعلق ندارد….وقتی خشایارشاه ساز باشی با شلاق کشیدن بر بدن ساز چهار مضراب را از غار تاملات و تفکّراتش بیرون کشیده و به رقص درمی آوری….همایون مثل قیام احترام است…نواختن در پیانو مثل نقاشی کردن احساس است…باید طوری با پیانو بنوازی که انگار همین حالا از آبتنی در حوض موسیقی بازگشته ای….سوت قطار دل را از کلاویه های سیاهپوش می شنوی که بر تبعید انسان قرن هاست گریه می کنند و رهنوردی اشک بر صفحه ی صحراگرد صورت را در سپیدپوشان پیانو جستجو باید کرد….
از تولّدت گفتم!!!….تولّد مثل نور است….درخشانترین لحظه ی هستی….وفاتی از عالم ذرّ در دنیای هستی….تولّد لحظه ایست که خدا کاردستی جدیدش را به همه نشان می دهد…وقتی شمع وجود یکنفر را در صندوقچه ی حضور می گذارند ، تولّد اتفاق می افتد…اگر یک آیینه ی مقعر مقابل شعور خود بگذاریم و روبروی آن یک شهر سدیم مکاشفه ببینیم ؛ بر ما روشن خواهد شد که از طریق جرقه های عشق و شهوت و از طریق اتصال با ملکوت ذهن می توانیم تولّد را تجربه کنیم….دنیای ما برای هر مولودی معاد عالم قبل وی است…ما در عالم قبل از این دنیا فرکانس های غیب را با وضوح بالا در فرمت اچ دی می دیدیم…ساعتهای اوقاتمان بر مبنای چمن ها گردش داشت….نگاه کبوتران را می فهمیدیم…زمزمه تسبیح را در جان آبشار می شنیدیم…خودمان مجری قیامت رنگ بودیم و هر چند شنبه ای که می خواستیم ناقوس کوهستان را به صدا درمی آوردیم….ما خودمان رستاخیز شقایقها را برنامه ریزی می کردیم…خوب و بد را نمی شناختیم…همه چیزمان در ترنّم آواز پیدا بود….برای همین است که وقتی به معاد این دنیا پا می گذاریم گریه می کنیم….با زور و فشار متولّد می شویم و شاید جانی را بستانیم تا جانی بگیریم….این یک مساله ی ساده است که وقتی دیگران می میرند ، دیگران دیگری به معاد می رسند…آنان که می میرند متولّد می شوند و آنان که متولّد می شوند می میرند و به معاد این دنیا پا می گذارند….تو روح می گیری…روح تو در این معاد پر زد و خورد در قفسه ی جسم تجسّم پیدا می کند….روح صورت لطیف جان جهان است….جسم خانه ی رنج و محل ریاضت روح است….حواست باشد که جسم هیچوقت یار وفادار روح نیست…روح گرفتار جسم در آیینه ی تجسّم است….جسم دستگیره ای است که تو حوله ی روح خود را برآن آویزان می کنی…منتظر قیامت رنگ در این دنیای رنج نباش….در قیامت رنگ است که می توانی به قالب کودکی هایت بازگردی….این دنیای رنج برزخ جدیدی ست که فاصله ی بین ثلث آخر زندگی و امتحانات نهایی قیامت را پر می کند….این دنیای رنج برزخ یک حیات هورمونی جدید در رحم هستی ست…این یک برزخ ضروری ست…چون بالن روح را به حبابهای ملکوت نزدیک می کند…کپسول فشرده ی اعمالت تو را در راهروهای این برزخ یا سرگردان احراز ورقه ی هویّت و بازگشت به اصل خویش می کند و یا تو را بدون هیچ مصاحبه و گزینشی به اصلت بازمی گرداند…
….تنهایی نفرت آور نعمت رنج آور بزرگی ست….باید با تنهائی ات عهد ببندی….باید حداقل چهل روز سال را به تکلم با تنهائی ات بپردازی….تنهایی ، آزمایشگاه مشاهده و عزلت است….تلکسوپ دیدن کهکشانها و ته سیاهچاله ها ، تنهایی ست….باید بتوانی ، امروز که چندین سال ، بهار ، از زندگی ات می گذرد ، حاصل ضرب تنهایی در ابدیّت را محاسبه کنی….باید امروز بتوانی قطر عشق ، ولتاژ احساس ، آمپر محبت ، مساحت حیات ، محیط مرگ ، مجذور جهان ، تفریق فنا از بقا ، تقطیر بودن ، قانون بقا ، قانون فنا ، هندسه ی زلف یار ، نیروی خال لب ، کار مژگان ، جدول اشک اندولی اف ، ارتفاع وجود ، عمق نیستی ، بازتاب شرطی ناله ، زاویه ی انکسار آه ، پیوند دلهای شکسته را از حاصل ضرب تنهایی ات در ابدیّت محاسبه کرده و بدست بیاوری….تنهایی ، نعمت رنج آور بزرگی ست….در تنهایی توست که چگونگی عمل غده ی نیّت ، پیوند اعضای بشر ، جراحی جانهای سوخته ، عمل دلهای آتش گرفته ، اختراع بالن تفکر و سونای نوشتن ، کشف جرم عاشقی محقق می شود….نمی توان تنهایی را تجربه ی مکرر یک تکرار تصور کرد….تنهایی سردار وفادار و غیرتمند ملکه ی ذهن ، و امپراطور روح است…تنهایی قلمرو توست…محیط زیست قلم رنجه هایت…کبوتران مضمون ، درختان پربار معنا ، کوچه پس کوچه های تو در توی احساس ، خانه های نورانی اشراق ، نهرهای پر آب آگاهی ، باران های سیل آسا و پی در پی عاطفه ، سیلابهای ناگهانی اشک ، توفانهای پشت سرهم عشق ، کویر بی آب و علف ضمیر ناخودآگاه ، دنیای رویایی بیداری ، سرزمین شاعرانه ی خواب های سرخ ، سحر روحبخش مکاشفه ، شب پادشاهی ، غروب غمگین ، دشتهای بی سوار ، کوچه های بی عبور ، خیابانهای وداع ، بیشه های کودکی ، چشمه های جوانی ، پله های فلسفی ، باغ عشق های فراموش شده ، مغازه های اجناس ازلی و ابدی ، خانه هایی با تراس های باستانی ، و… همه و همه نشانی های امپراطوری بزرگ تنهایی توست…..امپراطوری بزرگی به وسعت یک قدم!!!…..به نشانی هایت همیشه سر بزن…نگذار تا این وجب های زیبا ی رنج آور را در تجاوزی آشکار و پنهان از تو جدا کرده و ضمیمه ی خاک پر عفن خویش کنند….تابعد….

زیتون های صلح…


زیتون های صلح
….یادت هست که همیشه از دروازه های خون می گذشتی و می گفتی (( زندگی گهگاه حاشاکردنی ست…))…درست در همون روز بود…روزی که شقایق در شرجی ترین شرایط شلیک به آسمون نیگا می کرد و تمام امپراطوران تازیانه به ملاقات سیلی های ما به تالار تکلم اومدند…چقدر ترانه ی شرجی نگاه تو دم کرده بود!!!!…یه شب وقتی که مهمون خیال گهواره های پوسیده ی تمدن بودم ،دیدم که ترانه های شرقی نفسهات رو توی کپسولهای تراشیده از کتیبه می کردن تا فرشته های مهربان دوزخ روزه ی شلاق رو با نفسهای تو افطار کنن…اونجا همیشه ناگهان ها ، ناگهان آغاز می شدن و لامکان ها ، آیینه های شکسته ی تقوا رو در بغل می گرفتن…ما می رفتیم و تو می خندیدی و می پرسیدی: کجا؟…من بغض می کردم و اشاره های حلقومم به سمت بیکرانها بود…هرچند راه بیکران ها تاریک بود ولی روستاهای سوخته ی ندا نزدیک بودن…یادت هست؟…درست مثل قانا؛ کفرزید؛ مروحین؛ عیترون؛ بنت جبیل؛ عیتا الشعب ؛ خیام؛ حجیرون ؛ منصوری؛ دیر بلد؛ قنطره ؛ ناقوره؛ مارون الراس و و و….همه زیر آوار بودن و من و تو روی خلواره ها هی می گشتیم و می گشتیم در گشتی های ما گلها آتیش می گرفتن….خوب یادمه که ترانه ی حلقوم تو در دستگاه تشنه ی نینوا چند گوشه شکسته ترین پر آواز جبرئیل رو زمزمه می کرد……به آخرین تصویری که در تاسوعای حسین ، پسر سر بریده ی فاطمه ، گرفتم ، نگاه کن….معصومیت از دست رفته ی مادری رو ببین که از اعماق قلبش داره ضجّه می زنه….من نگاه می کردم و هی پیر می شدم….پیرتر و پیرتر می شم….اونقدر که دیگه جونی برام نموند و درست ظهر عاشورا ، وسط میدان قتلگاه ، از پا افتادم….کاشکی این بچه های کوچیک ، این فرشته های معصوم ، جهاد رو ببخشن که نتونست تا دروازه های آسمون همراهیشون کنه….اونقدر بیقرارم ، که مرگ هم نمی تونه برام سکینه باشه….نمی دونم چی نوشتم….این عکس تقدیم به مادرایی که بچه هاشون رو خودشون ، با دستای خودشون کفن کردن….خدا مرگ جهاد رو برسونه……تابعد….


رولت ایرانی….بخش اوّل


من حاصل جنایت پدرم هستم…

وقتی موضوع ازدواج و زن و همچنین زن ، فارغ از سلطه ی مردان را برای گاردین نوشتم با موجی سهمگین و صد البته بیشتر از آنکه شائبه ای علمی و فارغ از تعصب باشد ؛ روبرو شدم…..از آنجائیکه من حرفم را همیشه می زنم و هیچوقت به هوراها و یا تخطئه ها توجهی نمی کنم کماکان ادامه می دهم بلکه روزی منظور نظرم از طرح این دیدگاهها به زبان ساده روشن شود….بگذریم…..((مرز روابط بین دختر و پسر….))….بد ندیدم کمی درین خصوص در بخشی دیگر از هذیانهای یک مرده ی چپ دست با شما اندیشمندان و فرهیختگان عرصه ی فرهنگ و دانش گپی بزنم…چون معمولا مقال من از حوصله ی تاپیکهای روزنامه ها خارج است ، بنابراین ترجیح دادم روی دیوار خانه ی خودم را خط خطی کنم….پیشاپیش از اطاله ی کلامم عذرخواه محضر دوستانم هستم…..اما فارغ از اینکه این سئوال چه نوع رابطه ای را مد نظر دارد به موضوع می پردازم……شارع مقدس در دین ، مرزهایی را در روابط دختر و پسر یا به عبارت دیگر محرم و نامحرم وضع نموده است که استدلالهای خاص خود را درین خصوص دارد….اما نکته ای که همواره از آن غفلت شده است سهم بندی دین و فرهنگ ملی و صدالبته اجتماعی ، در مقوله ی این روابط است……به عبارتی هرچه چماق دارم بر سر دین می کوبم که این چه قانونی است و چه خط قرمزی است که آزادیهای من را تباه کرده است…و از سوی دیگر قربان صدقه ی فرهنگ ملی خود می روم که چقدر در دوره ی اهورایی و کوروش پرستی من آزاد بودم و اسلام آمد و بیچاره ام کرد…..خب ، من اول این را عرض کنم که نه سینه زن کتل دین هستم نه حامل درفش کاویانی ؛پس لطفا به این حقیر هیچ انگی نچسبانید….مرزهایی که دین در روابط دختر و پسر قائل می شود در دوبخش قابل بررسی ست ، یکی آن چیزی است که خدا در قرآن بیان نموده است و دیگر آن چیزی است که علمای دین از قران در قالب فتوا اجتهاد نموده اند….هیچکسی را به خودی خود به دلیل همکلامی با یک فرد از جنس مخالف توبیخ و تنبیه نمی کنند مگر انکه از مدار عُرف خارج شود….عُرف یک قانون نانوشته است که در هر دوره ای با دیگر ادوار پیش و پس از خود تفاوت فاحش و حتی تضاد دارد….اما روابط بین دختر و پسر به خودی خود هیچ منعی ندارد که هیچ بلکه موجب بروز استعدادها و توانهای بالقوه هر دو در رابطه می گردد…..اما این رابطه به کجا می انجامد؟….اگر حوزه ی این ارتباط کار و مسائل علمی باشد ؛ نهایتا موجب تیپ سازی هریک از طرفین در ارتباط با هم می گردد…مثلا تیپ استاد دانشگاه ، فیلمساز، متفکر و فیلسوف و……این تیپ سازی خود موجب نوعی مصونیت برای هریک از طرفین ارتباط می گردد که مانع از بروز قبح در ارتباط دوستانه می شود…اما چرا این روابط اینقدر محل سئوال و اشکال است؟…..شاید اگر کمی عمیق تر به پیرامون خود بنگریم ، جواب این سئوال را به سادگی پیدا کنیم….البته کشف علل و ریشه های این اشکال خود داستانی مفصل دارد که از حوصله ی این مقال خارج است….در نگاهی کوتاه به روابط فعلی دختر و پسر در جامعه به راحتی درمی یابیم که اینهمه مرزبندی و بگیر و ببند برای حفظ مصونیت طرفین ارتباط است….حالا چرا مصونیت؟….اگر این محیط مجازی را به دلیل همگانی شدن استفاده از آن دروازه ی ورود به دنیای آشنایی بگیریم ، می توانیم به بررسی این سئوال بپردازیم…..دروازه ی یک شهر محل عبور و مرور است که از این در فرماندار وارد می شود تا دزد و قاچاقچی و الاغ و ماکیان….پس در ورود به شهر به روی هیچکس بسته نیست و همانگونه که در یک واحد آپارتمانی تعدادی با سلایق و علایق بسیار متفاوت از هم زندگی می کنند در یک شهر نیز به مقیاس وسیعتر انسانها و افراد متفاوتی از هم زندگی می کنند و این من هستم که دایره ی ارتباط خود را با همشهریانم تعیین و تعریف می کنم…..حوزه ی شکل گیری این روابط حداقل بر مبنای علایق و سلایق مشترک شکل می گیرد ، اگر این روابط در همین حد مدیریت شده و افزون خواهی بر آن مترتب نگردد ، هیچ اشکال عمده ای پیش نمی آید مگر مباحثه و یا مجادله ای دوستانه ای حول محوری مشخص که محل نقض و اثبات دارد….اما در وضعیت فعلی ، این امر دروازه ی ورود به این حوزه می باشد که در ادامه شراکت در به دوش کشیدن مشکلات عاطفی ، روانی ، مالی ،اجتماعی و….طرفین را منجر می گردد….نباید غفلت کرد که وقتی من پنهان ترین مسائل زندگی ام را برای مخاطبم در یک ارتباطی که قطعا این مسائل در ابتدای آن نبوده ، مطرح می کنم ؛ ری اکشن های واقعی مخاطبم را به موضوع ازجمله همدردی ، دلنوازی و نوازش عاطفی و کلامی و…را به دنبال خواهد داشت و این موارد ناشی از حس مسئولیت پذیری مخاطب ارتباط است که در قبال وی و شعور بالای او در درک مسائل شخصی ام ، مسئولیت سنگینی متوجه من خواهد شد که کشیدن آن به دوش بسیار سخت و طاقت فرساست…..حال اگر ادامه ی موضوع را مورد مدّاقه قرار دهیم می بینیم که بعد از برانگیختن حس عاطفی مخاطب ، موضوع ارتباط از مسیر آغازین وارد دور دیگری از مسیرهای آشنایی بیشتر می گردد که بیشتر اتفاقات در این مسیر به وقوع می پیوندد…..شاید دلیل اصلی ایجاد محدودیت های اجتماعی و دینی در حوزه ی ارتباط زن و مرد ، جلوگیری از اغفالی باشد که در ادامه ی ارتباطات و در این مرحله ی اخیر واقع می شود….عبور از تابوهای اجتماعی به ظرافت و دقتی وافر نیاز دارد که معمولا رعایت نمی شود…پنهان بودن دلیل گرفتن ارتباط از جنس مخالف خود معضلی اساسی در این ارتباطات است….این امر منجر به عدم طبقه بندی انسانها در ارتباط با یکدیگر می باشد….اگر مقصود ارتباط جنسی باشد ، شریک خود را می طلبد و پیدا می کند…اگر مالی باشد به گونه ای دیگر…اگر علمی و…باشد طرفین ارتباط همدیگر را به راحتی می یابند و اصل پسندیده ی ارتباط جنسین با یکدیگر خدشه ای نمی یابد…اما در این زمان بیشتر دیده ام که افراد با نقاب زندگی می کنند و در واقع کوروکودیل های عاشقی هستند که در پس ماسک زیبایشان چهره ای پلید ، فضول ، نابکار و….نهفته است…..نکته ی حائز اهمیت در دوره ی فعلی این است که اعتراض به دین بیشتر ناشی از مانع بودن آن در آزادی بی قید و شرط جنسی ست …هرکس منکر این مساله باشد می تواند آن را آزمایش کند تا تحقیقا بر وی متصور شود….با نگاهی به همین جامعه ی مجازی به راحتی می توان تناقضات را در توضیحات افراد در خصوص خود و علایق و سلایقش در ایجاد آشنایی دریافت…..دختر خانمی نوشته است که به هیچ عنوان قائل به دوستی با پسرها نیست ولی در توصیفات و یادداشتهایش همه جملات غش و ضعف رونده را از ناحیه ی پسران پذیرفته و اصطلاحا اکسپت کرده است…این نشان از بیماری روانی این دختر دارد و نیاز شدید به در کانون توجه دیگران بودن….وقتی می خواهید با یک چنین تیپی از افراد که در جامعه ی امروز کم نیستند ، دوست شده و آشنایی کنید ، متوجه باشید که با یک بیمار عاطفی و روانی روبرو هستید نه یک فرد نرمال و عادی…..در مقابل در پروفایل پسرهای این جامعه ی مجازی اگر دوری بزنید درمی یابید که همه اکثرا دارای تحصیلات عالیه و علاقمند و کوشا در مقولات هنر و علم و فرهنگ و جامعه هستند ….ولی وقتی با ایشان همکلام می شوید به وضوح درمی یابید که هیچگونه اطلاعی در خصوص علایق و سلایق خود ندارد و آنها را نوشته است تا مورد توجه مخاطبینش و صد البته خانمهای محترم قرار بگیرد….در اینجا هم با یک بیمار روبرو هستیم که به دنبال تایید طلبی و در کانون توجه بودن دیگران است…..سرشار نبودن افراد از نظر عاطفی و عدم پاسخگویی خانواده به نیازهای درونی فرزندان موجب می گردد که وی در آینده به دنبال کسی باشد تا او را درک کرده و به نیازهایش پاسخ مناسب و حتی در بیشتر موارد پاسخ مثبت دهد….حال می خواهد این پاسخگویی از نوازش کلامی آغاز و به نوازش بدنی ختم بخیر گردد…..و در ادامه این جنس دختر است که بنا بر تابوهای اجتماعی و فیزیولوژیکش می بایست بار این حماقت را با خود حمل کند…البته کسانی که خود مایل به داشتن این ارتباطات ولو به همین روش هستند از این مقوله مستثنی هستند….این امر خود به ظهور انواع اقسام بیماریهای روانی و بیماران آن منجر می گردد و از آنجاست که در همین جامعه ی مجازی می بینیم که یکی از موارد غیر قابل تحمل برای خانومها ؛ نامردی است….خب اگر مخاطب عاقل باشد به راحتی می تواند مسیرهایی که این فرد را به غیر قابل تحمل بودن نامردی رسانده است ، شناسایی و به وضوح ببیند……خدا ، دستپخت خود را بخوبی می شناسد و می داند که انسان بیش از آنکه بنده ی وی باشد ، عبد مال و شهوت و مقام است…..حال آیا این مساله ناشی از محدودیتی ست که دین در ارتباط محرم و نامحرم قرار داده است یا خیر؟…..من معتقدم الانسان حریص به علی ما منع…انسان به هرچیزی که منع شود حریص می شود…و وقتی حوزه ی ارتباطات زن و مرد تعریف سلبی به خود داشته باشد ، بروز اینگونه از روابط قطعی و ناگزیر است….وقتی عُرف مستاصل از مدیریت روابط می گردد ، کرکره ی اینگونه روابط را پایین می کشد و در واقع صورت مساله را پاک می کند که این امر امروز قابل مشاهده است….برای همین است که اینهمه دختر فراری و تجاوز و….در جامعه زیاد دیده و یا شنیده می شود ، چراکه عرف این مساله را به صورت کلی نقض کرده و قائل به حرمت دینی برای آن شده است…ولی انسان ناگزیر از داشتن ارتباط است پس برای مصونیت در ارتباطی که اصل آن زیر سئوال است ، چه از ناحیه ی دین و چه از ناحیه ی عرف ؛ ارتباطات زیرزمینی و زیر سقف ها جای ارتباط بیرونی را می گیرد و چیزی که حیا مانع آن می شود تا در مقابل چشم و نظر عموم اتفاق بیفتد در زیر سقف ها به فجیع ترین شکل ممکن اتفاق می افتد…..نظر شخصی من بعد از مقدمه ی بالا این است که بهتر است ظرفیت ها و فرصتهای ارتباطات جنسین با همدیگر شناسایی و تبیین شود تا منجر به بروز ارتباطات سالم و سازنده گردد….و بعد اینکه حوزه ی ارتباطات از ناحیه ی طرفین بدون هیچ تعارفی مشخص گردد تا بعدها منجر به دوز و کلک و کلاهبرداری جنسی ، عاطفی یا مالی و….نگردد….فعلا جامعه ی کنونی این ظرفیت ها را با فرهنگ دیگر ممالک خلط کرده و هیچگونه هویتی برای خود در ارتباطات قائل نیست….پیشترها گفته ام اگر خیلی ها در ایران کنونی چه در جامعه ی جوان و چه در تئوریسین های متفکر ، هزار پیراهن چاک ِ لیبرالیسم بپوشند باز هم دکمه های دگماتیسمشان بسته است….امروز دیده ام که خیلی ها برای آشنایی با جنس مخالف خود مثل افلاطون حرف می زنند ولی در درون بدتر از ارغون مغول فکر می کنند……..در کشوری که شیر شهوت اولین فرمانده حوزه ی ایجاد ارتباط است برای چه کسی یا چه چیزی باید شاخ و شونه کشید؟…..اینا همه علامت آمپر بالای شعور ایران معاصر در حوزه ی ارتباط با یکدیگر است…اینها دلایل قوی برای کسانی ست که بعد از خواندن این مطلب به ریش استدلال بنده خواهند خندید….اگر خوب نگاه کنید در همین جامعه ی مجازی خیلی گابریل گارسیا مارکز ، اکتاویو پاز، خورخه لوئیس بورخس ، لورکا و اگزوپری تمام عیار داریم…اما دایره ی منکرات این ارتباطات بسیار وسیعتر از میدان شهیاد است….بسیارند کسانی که مخاطب منظور نظر خود را با حرفهای زیبا و دلربا و قشنگ به اعماق رویا برده فقط برای آنکه یک روز بلیط بدن او را بخرند….درواقع گرسنگان جنسی در انتظار اعلام شدن کوپن جنسیتند از طرف مقابل خود ولی داد از کمبودهای دینی و سیاسی می زنند…..من منکر راهیابی غلطهای فاحشه به اصل آنچه در دین بدان فرمان شده است نیستم اما این افرادی که من دیده ام مانند کشاورزانی هستند که در ظلمت آفتابگردان می کارند…. اینها یک مشت شمرند که پول ناموس فروشی خود را می گیرند تا از وسط مسجد شیخ لطف اله اتوبان تمدن و آزادی بکشند…..و چه ساده لوحانی هستند که خود را به مزرعه ی رویای ایشان می سپارند……انسان امروز از جنسیت ورم کرده است و وقتی با مخاطبشان درباره فلسفی ترین موضوع صحبت می کنند نگاه کاملی به باسن و دور کمر و سینه ی وی دارند……کسانی که هنوز ختنه ی خورشید در افکارشان به وقوع نپیوسته چطور ادعای رجولیت می کنند؟….هیچکس نمی تواند در ارتباط با دیگری مقلد باشد چراکه آنوقت ارتباط سالم تنها تهمتی است که بر جان طرفین می نشیند…..در مملکتی که سیر تا پیازت را روانکاوی می کنند دنبال چه هستیم؟….مرز ارتباط سالم میان دختر و پسر؟؟؟؟!!!!!!……چشمهای پف کرده ی شهوت را ببینید…این نسل دارد از تورم جنسیت منفجر می شود….اگر تمام دلها را بگردی کمتر اتاق خالی محبت واقعی را پیدا می کنی…..لعنت بر گوشواره های شهوت….لعنت بر النگوهای تسلیم….لعنت بر گرسنگان جنسی که برای ارضای نیاز خود حیاط شعر و هنر و فلسفه درست می کنند…..لعنت بر کسانی که لبخند وارداتی را روی لب می نشانند تا برای اغفال فرد روبری خود مهربان و صمیمی جلوه کنند…..من فرزند زیارتنامه های آواره ام که هذیان می گویم…این بماند…تابعد….

زیر برف تابستان….


همه ی این واژه ها ، برای خواهرم و گلستان رنج هایش……
دستِ شعرم در تنور ِ درد سوخت!
واژه ای دیدم که خود را می فروخت!
چشم ِ من ، با گریه هایش ناز شد!
در دلم زخمی عمیق ، آغاز شد!
چادر ِ آغوش من را گریه بُرد!
قلب ِ من ، بغض ِ قناری کرد و مُرد!
بعد از آن ، دیدم که قلبم ؛ لک گرفت!
من دلم از درس ِ هجران ، تک گرفت!
من دلم ؛ غرق ِ زمستان و ذغال!
من شبم ، پُر بود از عطر ِ شغال!
جای ِ شیون ، جای ِ ناله ، جای ِ سوت!
تار می زد در دلم ، یک عنکبوت!
ای رفیق ِ نور! ، ای همزاد ِ شور!
خانه می سازی با سنگِ صبور؟!
من دلم رنگین کمان ِ خون شده!
بغض هایم! ، در گلو مدفون شده!
صد جگر فریاد را خواهم کشید!
در نگاه ِ عاشقت خواهم دوید!
از تو می گویم گُلم ! ، با جان ِ رود!
اشک ریزانم میان ِ این سرود!
من به رنج ِ خویش ، عادت کرده ام!
من ترا هر شب ، عبادت کرده ام!
تا ببینی ، اشک را بر گونه ام!
بی تو می میرم ! ، بهار ِ پونه ام!
یک بغل آواز دارم ، می خَری؟!
بقچه ای احساس دارم ، می بَری؟!
من سه واحد درس غم برداشتم!
نمره هایم را ببین! ، گُل کاشتم!
من دلم در حسرت دامان ِ توست!
سایه ی بالا سرم ، مژگان ِ توست!
ناز ِ من! ، امشب نگاهم را ببخش!
اشک های ِ غرق ِ آهم را ببخش!
می شکوفد غنچه ها بر دامنت!
ای که می ریزد گُل از عطر ِ تنت!
در غریبستان رهایم ، پس نکن!
رحم کن! ، امشب مرا بی کس نکن!
ریخت خونم ، آبروی ِ تیر را!
نذر کردم حضرت ِ شمشیر را!
پیرزن می گفت این ؛ فال ِ من است!
مثل سایه ؛ مرگ دنبال ِ من است!
در دلم ، سوز و گُداز و حالی است!!!
در کنارم ، جای ِ یاران خالی است!
هیچ می دانی کجای دل ، تب است؟!
عشق ِ مهدی در کجای ِ این شب است؟!
هیچ می دانی ، تن ِ فانی بد است؟!
عشق انسان های ِ سیمانی بد است؟!
ضجّه های ِ قلب ِ زارم ، شوم نیست!
واژه های ِ شعر من ، مسموم نیست!
روح خود را عین ِ کاشی می کنم!
صحن ِ دل را ، آب پاشی می کنم!
سهم ِ من همسایگی با آه نیست!
در شب ِ ظلمانی ام یک ماه نیست!
کِیف ِ من کوک است! ؛ پرپر می زنم!
من به قلب ِ عاشقت سر می زنم!
ماه ِ من! ؛ امشب درین بازار ِ درد!
می نهم سر ، گوشه ی دیوار سرد!
کاش می شد شمع دل را آب کرد!
کاش می شد ، نیّتم را ، قاب کرد!
من ِ دل ِ ویرانه ام بی زائر است!
دختر غربت بجایم شاعر است!
زیر لب ، ذکرم! ، دلی در اوست شد!
سهم ِ من خون ِ جگر ، از دوست شد!
ای هوای ِ تازه با من دوست باش!
یک دلیم! ؛ امّا دو در این پوست باش!
گفته بودی نکته ها را مو به مو!
برده از من هجر ِ یاران ، آبرو!
شاعر ِ این بیت های ِ پُر زتب!
حاضری با واژه های خون به لب!
من همین جا ، با غم ِ گُل ساختم!
دست های ِ عاشقی را باختم!
هیچ قلبی ، همدمم در آه نیست!
هیچ دستی ، در کفم ، همراه نیست!
در دلم ، بغض ِ گرانی مانده است!
حسرتم! ؛ از نوجوانی مانده است!
بغض های ِ خسته ام را چیده اند!
از شبم ، نام ِ تو را دزدیده اند!
در گلستان ِ نگاهم ، لاله نیست!
کلّمینی یا حمیرا! ناله نیست!
لکنتم را در عزیزم ها ببین!
من بقیع ِ گریه ام ، ای نازنین!
با عزیزم ها چه غوغا می کنم!
من خودم را در تو پیدا می کنم!
با تُن ِ ” من دوستت دارم” بخوان!
با من ِ بیچاره یک امشب بمان!
نازنین! امشب صدایم می کنی؟!!!
یک نظر بر گریه هایم ، می کنی؟!!!
بیدلی ، افسرده در باغت منم!
آنکه خنجر خورد از آهت ، منم!
دیر کردی!!! ؛ تا بیایی ای کَسَم!
بیقرارم! ، در تبم! ، دلواپسم!
بی کسی در کشمکش های ِ من است!
” دوستت دارم” تپش های ِ من است!
گوشی ِ سنگ ِ صبور ِ من کر است!
مهدی آواره ات ، بی مادر است!
کاش مادر ناله ام را می شنید!
بر سرم دست ِ نوازش می کشید!
کاش او محکم ، بغل می کرد مرا!
مادر خوبم! ، ز خاک ِ خود درآ !
کاش آهم ، این قَدَر سوزان نبود!
کاشکی این واژه ها را جان نبود!
مانده داغ ِ خنده بر لب های من!
کرده ام من ، آرزوها را کفن!
خفته در چشم ِ نگاهم مرغ ِ تاک!
من بزودی می شوم ، مهمان ِ خاک!
عشق من! در پلکِ شب خون مُرده است!
روی ِ قلبم، مُهر نفرت خورده است!
من دلم ، جغرافیای ِ آه بود!
خون بهایم! ، عشق ِ ثارالله بود!
در پریسا خانه ام ، آوای ِ اوست!
بهتر از تنهایی ِ من نیست دوست؟!
هرکه معمار دلم شد حال او!
هرچه در لب بوسه دارم ، مال او!
بوسه توفان کرده در دردم، بیا!
نذر ِ ده سفره غزل کردم ، بیا!
خواهرم! ؛ امشب بیا سمت ِ غروب!
چشم ِ من! ، بر طبل ِ هق هق ها بکوب!
من دل ِ بی مادرم ، باور نشد!
خواب ِ من بی قرص ِ خواب آور نشد!
من که گفتم : ای خدای ِ مُرده رنگ!
زود نازل کن به من ، مرگی قشنگ!
من برایت یک یتیم ِ ساده ام!
سرزمینی پرت و دور افتاده ام!
اشک و آه و هق هقم ، در خواب بود!
چون صدای ِ خسته ی مُرداب بود!
قامتم از غصّه ها ، چون دال رفت!
زیر ِ پایت ، قلب ِ من ، از حال رفت!
یک نفر ، در عرشه ی آهم کجاست؟!
خاطراتی خوب ، همراهم کجاست؟!
می گریزد خنده از من تا ابد!
می کِشد داغت ، به زنجیرم ، چه بد!
من که قاقم در قمار ِ زندگی!
خارجم من ، از شمار زندگی!
از ازل این سوختن سوز ِ من است!
از شبم هیهات!!!، این روز ِ من است!
من پُر از رنجم ، که معماری شدم!
همنشین ِ زخم و بیماری شدم!
مثنوی دارم ، پُر از رنجی عمیق!
عاشقی هستم ، ز دوران ِ عتیق!
بی تو شعرم ، طعم ِ کالی می دهد!
بی تو غم خوردن چه حالی می دهد……..
مهدی شریفی (م.اشتاد)

به بهانه ی کشتار غزه….قانا ، حرب تموز ۲۰۰۶


قانا
وقتی کار The New Middle East رو بستم ، فکر کنم سالهای زیادی رو پیر شدم ….الان خیلی خوشحالم که خیلی از مردم این مستند رو دیدند و پی به ماهیت منحوس و کریه رژیم اشغالگر قدس بردن….کار سخت و دشواریه که از جنایات قانا حتی حرف زد چه برسه به اینکه با دوربین همه رو ثبت و ضبط کنی و بعد بیایی از تمام راشها یه مستند آگاهی بخش تهیه کنی!!!….خاطرات تلخ این کار عجیب و از یاد نرفتنیه…البته خاطرات مقاومت و مقاومین هیچوقت از یاد نمی رن بلکه اگه انسان شایستگی بخاطر داشتنشون رو از دست بده ، اونا رو فراموش می کنه…..
……خیلی طول نکشید تا جنگ ششم به یک جنگ مذهبی تبدیل بشه….جنگی که کشتن و کشته شدن در هر دو سوی درگیری یک تکلیف تلقی بشه….صبح زود بود که از رادیو شنیدم شورای خاخام های کنیسه ی مرکزی رژیم صهیونیستی ، وابسته به انجمن جهانی صهیونیسم کشتن کودکان و زنان مسلمان ، اعم از لبنانی یا فلسطینی و… رو بر مبنای برخی از روایات تورات جایز دونستند…..خیلی زود به این نتیجه رسیدم که یک فاجعه ی بزرگ در حال به وقوع پیوستنه….با خولیو تماس گرفتم و موضوع رو بهش گفتم…اول باور نمی کرد ولی وقتی براش قضایای ۱۸ آوریل سال ۱۹۹۶ رو گفتم ، باور کرد….منطقه ی جنوب لبنان یک منطقه ی بسیار زیبای کوهستانی و خوش آب و هواست….از خیام تا شبعا…..کجای این نوار مرزی یک فاجعه ی بزرگ در حال اتفاق افتادن بود؟؟؟….هیچ شخص ، گروه یا سازمان بین المللی در برابر این موضع تند افراطی عکس والعمل نشان نداد تا اینکه جنایت قانا در جنوب لبنان صورت گرفت….بعد از گذشت ۱۵ روز از جنگ….در نیمه های شب ، عقابهای سیاهی که بر روی بالهاشون آموزه های ایدئولوژیک تند و افراطی هاگانا و خاخام های صهیونیست نوشته شده بود ؛ با موشک ها و بمب های۵۰۰ کیلویی هوشمند که روشون آیات تحریف شده ی تورات نوشته شده بود ؛ با سرعتی سرسام آور بر فراز آشیانه ی پرنده های کوچک ، معصوم و مظلومی که در اون ساعت از شب در خوابی آرام بسر می بردند ، ظاهر شدند…..بچه های کوچک و معصوم خواب شیرین و رویای زیبای کودکی رو می دیدند….خواب خاله بازی….عروسک….شکلات و شیرینی….اونا داشتند خواب مادر شدن خودشون رو برای یه عروسک قشنگ می دیدند….اما بر فراز آسمان قانا بمب ها و موشک ها با فشار یک دکمه از جنگنده ها جدا شد…….
دختر قشنگم!!! از خواب پاشو….پاشو !!!…الان همه جا تبدیل به جهنمی از آتش میشه…..و دختر معصوم فقط در خواب لبخند می زد…..بلند شو….اینا بمب هستن….منفجر می شن….بدن نازک تو تاب و تحمل موج انفجار رو نداره…..تیکه تیکه می شی…..بلند شو عزیزکم….من دارم می بینم بمب ها دارن می رسن…..بلند شو دخترکم ….۱۰…۹….۸….۷….بلند شو عزیزم…..پاشو….۶…۵…..۴….باز به من لبخند می زنه…..و این جا همون جایی که می فهمم من!…جهاد….در مقابل این بچه ی معصوم خیلی کوچکم….۳…۲…۱….شهادتت مبارک!!!
وقتی حنانه ، می گفت : حبوا لبنان ، حلوا بالطبیعة و جماله….حبوا بجماله به رمزه….بالدم….الدم الاحمر و الدم الشهداء…به مونیتور خیره می موندم….دختر ۸ ساله ی زیبای زیبای زیبایی که با همه ی معصومیتش از کشتار کودکان حرف می زد….به پهنای صورت اشکم سرازیر شد و دوباره پلی کردم تا حنا برام حرف بزنه….انا بحبک طیر…شو ذنب کم الاطفال بیموتوا….بدی اعرف اسرائیل ام یعرفونهم؟؟؟….اطفال و النساء؟؟؟؟….و باز من منقلب می ایستادم….صحنه های حزن انگیز قانا از مقابل چشمم دور نمی شد….دیدن اجساد غرق به خون و تکه تکه شده ی کودکان و زنان و سالخوردگان کار ساده ای نیست…..پرنده های سیاه آهنی یکی پس از دیگری بمب ها و موشک های خودشون رو در سایه ی فرمان فرماندهان عالی رتبه ی نظامی رژیم منحوس صهیونیستی و مهر تایید شورای خاخام های کنیسه ی مرکزی ، بر سر کودکان و زنان و سالخوردگان غرق در خوابی شیرین در قانا خالی کردند….چطور میشه این جنایت رو فراموش کرد؟؟؟؟…..بله ….تاریخ تکرار میشه و این حرف کاملا درسته…..دست پلیدی که ساکنان روستای قانا رو در آوریل سال ۹۶ به خاک و خون کشید ، امروز برای جبران ناتوانی و عجز و درماندگیش در مقابل نیروهای رزمنده و دلاور حزب الله ، در جنایتی خونین و وحشیانه ، بار دیگه ساکنان این روستای مرزی رو که محل های امن سازمان ملل متحد پناه آورده بودند ، قتل عام کرد……
در ۱۸ آوریل سال ۱۹۹۶ ، روستای قانا در جنوب لبنان توسط ارتش تا بن دندان مسلح رژیم منحوس صهیونیستی در جریان یک حمله ی گسترده ی نظامی از هوا و زمین ، در عملیاتی بنام ((خوشه های خشم))) به دستور شیمون پرز ، نخست وزیر وقت رژیم منحوس صهیونیستی ، مورد حمله قرار گرفت…..در جریان این حمله  ی وحشیانه ۱۰۷ تن از زنان و کودکان و سالخوردگان لبنانی که در اون موقع هم به پایگاه نیروهای حافظ صلح از کشور فیجی پناه برده بودند ؛ بمباران و به خاک و خون کشیده شدند…..۵۸ تن از شهیدان این حمله ی ددمنشانه کودکان بین ۱ ماه تا ۱۳ سال بودند که پیکرهای نازک و معطر و مطهرشون به طرز فجیعی تکه تکه شده بود….اون موقع هم سازمانهای بین المللی ، شورای امنیت و بسیاری از کشورهای به اصطلاح مترقی در مواجهه با این جنایت سکوت کردند و امروز نیز قانا در جنایتی دیگه ، شاهد سکوت مجدد اونهاست….بله…تاریخ عینا تکرار شد…..
دوباره فیلم حنانه رو پلی کردم:……لیش یقصفون علی الاطفال…رجال…نساء…شو ذنبهم؟….شی بدون؟؟…قصف؟!!!…یقتلوهم؟؟؟….شو ذنبهم؟؟؟…چقدر دلم برای دیدن یکبار دیگه صورت زنده و بشاش تو تنگ شده!!!!……به صدای زیبای حنانه گوش می دادم و هی پیرتر می شدم…..اینبار ۶۳ کودک بیگناه به خاک و خون کشیده شدند….در حالیکه پرچم سازمان ملل متحد با ضرب باد می رقصید……تابعد….
نتونستم بیشتر از این بنویسم…از همه ی دوستانم عذر می خوام……

برای آرش….


دلم برای آرش تنگ شده…..دلم برای گپ های خودمونی و شب های قلندری ِ کباب و شراب تنگ
شده….برادرم آرش….آه……تابعد….
مهدی – الخیام

برای برادرم آرش

ضلع هشتم


باز یکی دیگه از دوستان نازنینم ازم خواست تا شعر نیمایی (( ضلع هشتم…)) رو براش ای میل کنم….اینکار رو کردم و بعد با خودم گفتم که اینجا هم برای دوستان مهربونم آپ کنم تا کمی از محبّت ها و لطف های همیشگیشون رو نسبت به خودم جبران کنم…این شعر مال سالها پیشه و یادمه که یکی از شعرای فقید ایرانی ( برای پرهیز از هرگونه شائبه ای از آوردن نامش معذورم) این شعرم رو خیلی دوست داشت و زمانی که به خونه ی من می اومد و افتخار میزبانیش با من بود ، بداهه ی ورودش می گفت: ضلع هشتم رو بخون برام پسرم!…..و منم امتثال امر می کردم و براش می خوندم…امیدوارم که شما مهربونهای همیشگی من ، از این اثر لذّت ببرید….تابعد….
ضلع هشتم

مثنوی معاصر…


بسیاری از دوستان مهربانم ، درخواست داشته اند تا کمی پیرامون مهارت های نگارش ِ مثنوی و یا شعرهای کلاسیک با حال و هوای امروز ، صحبت کنم….چیزی که در ادامه می آید ، شاید کمکی خوب برای نوقلمان عرصه ی شعر نوین کلاسیک باشد…امیدوارم که مفید باشد…..تابعد….
مثنوی نوین در انحصار قواعد پیش ساخته نیست و حاصل ذهنی سیّال است و اصولا کارش شکستن اصول مشترک تحمیلی است.
بر خلاف پست مدرن که به اصطلاح شعری جنبشی تلقی می‌شود؛ یک شورش است علیه انحصار، الگو، امریه و بخشنامه در شعر موج نو معاصر. اما نظر به اینکه برای راهیان شعر معاصر موضوع روشن‌تر شود موارد ۲۰ گانه زیر که در آثار وزین برخی از معاصرین مشاهده می شود ، را برایتان تشریح می کنم:
۱- مثنوی معاصر و نوین ناخود آگاه دارای هارمونی و وزن است؛ زبان محاوره ای و ساده است. مانند یک لوح فشرده است بین دو نیمکره ی خواب و بیداری ، مثنوی معاصر زاییده‌ی اعجاز ایجاز است و با پرگویی و متری نویسی در عصر مردمان کلیک ، مخالف است!…به این قسمت پیش گفته ، همه ی دوستان خوبم توجه کند!
۲- هر شعری به اندازه‌ی قدّ و بالای خود حرف و پیام دارد ، پیامی چند وجهی – ایهام وار- و کوبنده. مثنوی معاصر بدون حرف حساب ممکن نیست. محتوای این نوع مثنوی پیام واحد توصیه نمی‌‌‌کند، پیام با ظرفیت خواننده شکل می‌‌گیرد.
۳- از نظر زبانی وجد را توامان و گاهی جدا دارد ، اگر شاعر زمینه‌‌ی درد دارد غم مشترک نوین بر شعریت آن می‌‌‌چربد و اگر نه، شعریت در آن بیشترمشهود است.
۴- از تمام تمهیدات لفظی و معنوی حق دارد به طرز ماهرانه‌‌‌‌ و زیر پوستی استفاده کند ، در حالی که نیازی به کاربرد عمدی صنایع نیست. از ایهام ملیح، کژتابی، تعقیدات زبانی که حزن آور باشد و ترکیبات چند معنائی عامه یا افعال ایهام دار به صورت کاتالیک بهره دارد.
۵- مثنوی در دوره ی معاصر زبان ساده‌‌‌أی دارد ، با کلمات ساده روزمره ، کلماتی که دهان پرکن نیست و به لغت نامه نیاز ندارد. راحت‌ترین وسیله برای رساندن پیام به مخاطب ، و این یعنی احترام به مخاطب و انهدام مؤلّف نسخه پیچ کمی تا قسمتی متعهد که برای هر واو در شعرش یک منبر ۲۴ ساعته می رود!
۶- سوژه آن موضوعات ملموس اطراف خودمان است هر چند پیش پا افتاده. مثنوی موج نوی معاصر آمده است تا به پدیده‌های حقیر شخصیت ببخشد و معنا بدهد. در شعر معاصر کمبود سوژه نیست تنها کافی است استعداد شاعری وگیرنده‌أی قوی داشته باشید.
۷- استفاده به جا و شاعرانه از محاورات عامه، مَثَل‌‌‌ها و متل‌ها و اصطلاحات روز و فرهنگ عامه در مثنوی نوین ، هر چند محلی باشد.
۸- در مثنوی نوین ، لحظه آفرینی و ترکیب سازی حایز اهمیت است. آوردن ترکیب‌‌های وارونه به شرط اینکه فضای زیباتری خلق کند. مثلاً: توپ پنجره را نشکند/ پنجره توپ را بشکند!
۹- در لحظه سرودن نیازی به تفکر و محیط خلوت و عرق ریزان و سبیل کندن!! و یا با خودکار هی کاغذ را فشار دادن و یا برای پیدا کردن قافیه ، دیوان همه ی شعرا را از متقدم تا متاخر دور و بر خود ریختن ، نیست چون اندوخته ذهنی، عامل اصلی تفکر است ( به فراغتی و کتابی و گوشه چمنی و از شراب کهنه دو منی و گراس و چرس و عرق سگی نیازی نیست ) ، در حین کار، رانندگی، مطالعه و… یک جرقه لازم است تا شعر سروده شود.
این تلاشی هوشمندانه است برای نوشتن بدون تقلّا در لحظه‌‌ی سرایش.
لذا یک شبه نمی‌‌‌توان شاعر کامل معاصر شد. باید از وزن و قافیه شعر کلاسیک و نیمایی و فخامت لحن و حجم و ناب و حتی پست مدرن و… گذشت تا رسید به شعری ناب که تعالی کلام است.
۱۰- سناریو نویسی اکیداً ممنوع است. موضوع مثنوی معاصر اتفاقی است. اگر به طور طبیعی ( نه با زورچنگک و سزارین ) متولد شود ، خود به خود دارای پیام و تاویل منشوری است و اصل هرمنوتیک را با خود دارد.
۱۱- در مثنوی نو ، استفاده از حشو و زواید و تکرار افعال و جملات معترضه که به تطویل کلام می‌‌‌انجامد ، لازم نیست ، با کمترین واژه ، لحن و نشانه ، بیشترین معنی صادر می شود، طوری که بعد از خواندن ، شاعرنیازی به توصیف منظور خود نداشته باشد. در واقع ، مثنوی نوین یک طرح بدون شرح است…!
۱۲- در مثنوی نوین و علی الخصوص آوانگار، یا شروع شعر باید ضربه بزند یا پایان بندی شعر!
۱۳- بعد از عرضه ی شعر ، هر دو طیف عام و خاص را باید قانع کند. مثل ایهام پوسته‌اش عوام را و هسته‌‌اش خواص را ارضا کند…. همان ایهام ظریف کاربردی و ملموس٫
۱۴- شعر در دوره ی معاصر ، بازی با کلمات ، کاریکلماتور و جوک نیست، فرق ظریفی با این سه مقوله دارد که به مختصر لغزش و غفلتی ، از دست خواهد رفت.
۱۵- دعوتی است به آزاد اندیشیدن و آزاد نگریستن، حزبی و عقیدتی عمل نمی‌‌‌کند… وابسته نیست…شعار نمی‌دهد…عشق حقیر در آن راه ندارد و فرا جناحی عمل می‌کند…در آن کسی نوچه‌ی دیگری نیست، هرکسی ارباب فهم و ذوق خود است.
۱۶- مثنوی در شعر معاصر، اولین بار که قرائت شد باید حالات زیر را در شنونده ایجاد کند:
در قرائت اول:
الف) – لبخندی مشکوک… ب) – درخواست تکرار قرائت
در قرائت دوم:
الف) – بهت عمیق و به فکر رفتن….. ب) – تایید شعر.
۱۷- مثنوی نوین ، بر خلاف انواع شعر ، بیش از آن که نوشتنی باشد، خواندنی است. لحن و حالات صوتی، عاطفی، قرائت فهم شعر را آسان می‌کند ، امری که با آوا نگاری و نشانه گذاری تا حدودی ناممکن است. لذا با تغییر گرافیک در حروف تایپی و چاپی…بازی با انواع قلم‌های زرنگار…کج و کوله نوشتن و وارونه نویسی و تزئینات چاپی کمکی به آن نمی‌کند. بر خلاف کار بعضی از عزیزان به اصطلاح پست مدرنیست……
۱۸- مثنوی نوین درشعر کلاسیک معاصر یک واژه است و ترجمه‌ی پست مدرن نیست ، با شعر پست مدرن تفاوت‌‌هایی دارد اما در لا به لای اشعار چاپ شده به نام پست مدرن، تکه‌‌‌هایی از آن دیده می‌شود. پست مدرن به قولی به اصطلاح یک جنبش هنری است و با گذشت زمان و نیاز زمانه، قابل تغییر است ، به طوری که نئو پست مدرن جای آن را گرفته است. اما مثنوی نوین کلاسیک ، سبک و مکتب نیست یک اصطلاح است فراتر از تمام جریان‌‌‌های نو…در اینگونه شعر کهنگی نام مطرح نیست ۱۰۰ سال بعد نیز معنی دارد. کلاسیک معاصر شعر فرداهای نیامده است.
۱۹- یادت نرود ، با بکارگیری یک یا دو قسمت از این موارد در یک تکه شعر، نمی‌‌توان مدعی سرودن آن بود.
۲۰- کاشف مثنوی نوین درشعر موج نوی معاصر، یک فرد یا یک جریان ادبی نیست ، نگارنده فقط با انتخاب این نام به شکلی از این شعر که در تمام ادوار تاریخی وجود داشته اما به صورت پراکنده ظهور کرده است، اشاره دارد، چون تکه پاره‌‌های اعضای جریان نوین شعر کلاسیک که در آثار مکتوب ما بوده است از رودکی تا هنوز٫ تلاش راهیان امروز، جمع‌‌‌‌آوری و انسجام این پازل گسسته است و نشان دادن قابلیت‌‌های زبانی، لحنی و بیانی زبان فارسی و بومی است بدون نیاز به ایسم‌‌های خارجی و خود باختگی‌‌‌های افراط گونه.

خطبه های خشم….


ای به قدر ِ آسمان ، خاکی شده!
ای به آبِ دیده حکّاکی شده!
ای گُل آیینه ، ای عشق ِ قوی!
رنجِ مطلق! ، جان ِ من! ، ای مثنوی!
امشب اینجا این رسالت با من است!
معنی ِ سرخ ِ عدالت ، با من است
حاصل ِ عمرم! ، فقط یک نیّت است!
مرگ هم ، پایان ِ ماموریّت است!
آه از غوغای ِ درد ِ سینه ام!
من خودم! ، در دست ِ تو ، آیینه ام!
رقص ِ من بر دار ، منصوری خوش است!
ای رفیقان! ، این زمان کوری خوش است….
این جمل مردان ِ قرن ِ بیست و یک!
از نماز ِ نافله ، تا دسته چک!
این خسانِ میز و پول و صندلی!
جمله در ذکر ِ محمّد یاعلی!
این خسان ِ عصرِ دین ِ تق و لق!
استخوان لیسانِ چون سگ مستحق!
رهنِ ایمان داده اند ، بی پول ِ پیش!
زیر چتری مست ، از دودِ حشیش!
پس ، لبِ رزمندگان را دوختند!
خاطراتِ آن یلان را سوختند!
پس چه شد؟!!!!…امروز در این مرحله!
وارثِ خون ِ شهیدان حرمله؟!!!!
نیست دیگر یک نشان از فجرِ هشت!
نیست گُردانی که خط را می شکست!
پس چه شد؟!!! ، آن اوج های ِ بی فرود!
نیمه شب ها ، گریه ی اروندرود!
پس کجا رفتند مردانِ شکار؟!!!
صف کشیده شمرهای ِ بی شمار!!!
هیچ مردی چون یلانِ تیغ و سنگ!
دم نزد! ، جز نعره در شیپورِ جنگ!
در میانِ خاک و خون تاول زدند!
تیغ را ، با خونِ خود صیقل زدند!
دوره ی ما ، عکسِ لختِ تیرهاست!
دوره ی بیشرمی ِ شمشیرهاست!
آه ازین دریوزه های ِ خوار و پست!
وای ازین مدّاح هایِ بت پرست!
درد دارد ، دست ِ در زنجیر ما!
صبر دارد ، عطسه ی شمشیرِ ما!
روزگاری رمزِ مطلق ، جبهه بود!
معنی ِ انّی! اناالحق ، جبهه یود!
هرکسی در کربلایِ پنج بود!
صورت و پهلوی ِ او در رنج بود!
رمزِ یازهرا چو از دل شد رها!
عقده ی دیوار و در گردیده وا!
جانِ حقّ! ما را شفاعت می کنید؟!
یک نظر بر ما ، عنایت می کنید؟!
یک شهیدی گوید آندم این جواب!
بعدِ من آخر چرا گشتی به خواب؟!
گفته بودم حرصِ دنیا را نخور!
لقمه های ِ شبهه بی پروا نخور!
گفته بودم مرگِ سرخت بهتر است!
مرگِ جانکاهت به روی ِ بستر است!
گفته بودم نکته ها را مو به مو!
می برد غفلت ، زجانت آبرو!
پول و آغوش و شکم را حاصلیم!
دیگر از یادِ شهیدان ، غافلیم!
نقش پنهان بر سر گُل می زنیم!
بین بیت المال و خود ، پُل می زنیم!
ای همه درد آشنا ! ، فانوس ِ من!
ای همه من! ، ای تو اقیانوسِ من!
بی شک اینجا گُل حماسی می شود!
شعر ِ حافظ هم سیاسی می شود!
سر به روی ِ سینه ی دار آمدم!
چون شود؟!!!! ، من اینچنین بار آمدم!
من که گفتم: مرگ با من آشناست!
من نمی دانم من او ! ، یا او ز ماست!……
مهدی شریفی (م.اشتاد)

دل نوشته های یک چپ دست….۱


ای تمام نسل سوخته ی شرقی من!…این روزهای سخت تکلّم است که می گذرد…این ساعات سخت تعادل است که می گذرد….کم کم لکنت بر زبانم چیره می شود….و صندلی آخری که چرخهایش حکم پاهای سابق مرا دارند!…….
این طبیبان قرن بیست و یک عجب موجودات غریبی هستند…راستی…به سلامتی ِ نفرین ، چشمهایم تار می بینند!!!…چقدر شادمانم که این چشمهای گشوده بر خون و غارت و شمشیر دیگر نخواهند دید!….طبیبانم می گویند : ام اس بیماری سختی است!!!…من می گویم « ام» نشان محبّتی ست که همواره از من دریغ شد و « اس » آغاز سرپناهی ست که هیچوقت نداشته ام!!!….زیبای ِ خاموش من!…دلم برای مادرم خیلی تنگ است!…آنقدر مادر می خواهم که نگو و نپرس!!!……
یک سبد مادر که جوان بر خنجر خوابیده اش را در آغوش بگیرد!!!…..جوان به زوزه نشسته اش را به مهر نگاه کند!!!…به نام کوچک صدایم کند!!!…..راستی!!!…وقتی مادرت به نام کوچک صدایت می کند ، چشمانش برق می زند؟!!!!…لحن و آهنگ صدایش چگونه است؟!!!!…اگر روزی حوصله داشتی برایم بگو تا این تصور ناکام را سامان دهم!!…می دانی؟!!!…می دانی چند سال است که آرام نخوابیده ام؟….می دانی چند سال منتظرت بودم؟…تصور ناکامم را چقدر دلداری دادم؟!!….می دانی چقدر مهربانم؟!…این خطوط به زوزه نشسته بر صورت و پیشانی ام را نبین که خشمناک اند!!!…به این قلب شیشه ای بنگر!….مرد خلوت آیینه ها!!!!…مرد مهربان تصویرهای ِ قاتل!!!….مرا به نمناکی دائم گونه هایم ببخش!…مرا ببخش که اولیای اشقیایم…اشقیایی که خود اولیای گناهکارانند!!!…من در چاه ِتناسلیان سرنگون زیارتنامه می خوانم!!!…من یوسف ِ خویشتن ِ خویشم!!!…برادر یوسفی که مرا به ازای یک پیراهن نگاه ؛فروخت…برادری که مرا با تمام رمزینه هایم بر همه نمایش داد!!!…یوسف من برادر نمی خواهد!…او در چاه ِ خود کنده ی خویش گرفتار است!…او خودش یک جریب زلیخای ِ گناه است….او مرا نه به پیراهنی ، به خاطری از پیراهنی فروخت!…ببین!….ببین چقدر زلیخا قیامت شده ام!!…ببین چطور در نگاه ِ بی ابتدای کاج ، تمام درهای ِ دوری بسته است!!!….ببین!!!…ببین چطور هزاران نمایش زخم را جلوتر از من تبلیغ می کنند!!!….او مرا در خاطره ی زلیخاها زندانی کرده است!!!….کسی ؛ خوابی ، رویایی ، خیالی ، توهمی ندارد تا برایش تعبیر کنم؟!!!….عجب راندنی که عین خواندن جلوه می کند!!!….اصلا ، ننگ بر دلی که یوسف ندارد!!!….ببین چقدر راه عشق باریک است.!!…..با قدّی خمیده از صراط مستقیم عشق عبور می کنم!!…با ویلچری پر از التماس ِ راه!….عبوری که خون هزاران پیراهن بر گرده ی یوسف من است!!!…عبوری رمیده که گویی در دام چاهی از زلیخا گرفتار است!!!….پر شده ام از زلیخاهای ِ رنگ وارنگ!!!….آه از یوسف ِ من ؛ که داغ زلیخا بر پیشانی دارد و هنوز از چاه بر نیامده است!!!!….عجب مصیبت دلچسبی!!!…بیا محض خدا مرا از اینهمه زلیخاکده ی خیال عبور بده!!!…….بیا مرا از دست امپراطور سرزمین سایه ها زمین بگذار!…بیا که در روزگار دراز مرگ ِ آرزوهایم، جز وصل جدایی و رسیدن ِ رفتن نچشیده ام!!!…به کدام ضریح ِ خیال ِ زیبارویان و مهربانان ، دخیل ِ دل نیاویخته ام که صاعقه ی « جدایی » درخت خواستنی ها و آرزوهایم را به خاکستر مبدّل نکرد؟!!!….کدام لب بر جام ِ خواستن ها نزده ام که داغ نگاه را نصیبم نکرد؟!!!….من مریض نگاهم!!!….کدامیک از شما متضرّعان ِ متمدن صندوق ِ عشق و عاطفه اید؟!!!….ای مرتاضان ِ شکوفه!!!….کدامیک دستهای تضرّع مرا دیدید؟!!!….من در دربار دلم ملیجک ندارم!!!….ای منقل نشینان ِ درویش!!!…کدامیک شراب ِ حیرانی به لب های شیونم تعارف کردید؟!!!…اینجا معشوق پرستی جرم است؟!!!!….هرکس معشوق را بپرستد به جهنّم راهش می دهید؟!!!…جهنّم تان چگونه است؟!!!…مثل جهنّم من است؟!!!…پر از حسرت زیباترین آرزوهای ِ مونث و مخنّث؟!!!!….پر از اندام های آتشین؟!!!!….پر از نارهای ِ پستان؟!!!….پر از صدف های ِ محبّت و نیاز؟!!!!….پر از همهمه های ِ نگاه و حرف؟!!!…پر از تشعشع های ِ عاشق و در به در؟…پر از زمزمه و فریادهای ِ خاموش ِ دوستت دارم ها؟…پر از پستانک های ِ تسکین؟….پر از نوشیدن لب های ِ نوشین؟!!!….پر از دیدارهای ِ نابینا؟!…جهنّم تان چگونه است؟!!…در حجاب و بینایی؟…در لفاف و هیزی؟!…پر از پنهان های ِ از روز روشن تر؟…محض خدا رحم کنید و دست مرا برسانید به آنجا که آخرین متاع را می فروشند!!!….مرا به بازاری برسانید که در آنجا گنجشک های مرده را رنگ هجران می زنند!!!…
آواره گرد محمل های ِ شرقی من!!….کور باد چشمانم ، اگر جفتگیری ِ وصل و هجران و همآغوشی ِ حیات و ممات را تکذیب کنم!!!….من نابینای ِ آخرتم!!!….لب های ِ دلتنگم را هرازگاهی به یاد ِ تو اجاره می دهم تا دخترکان ِ معصوم ِ افق های ِ فاحشه طعم عشق را تجربه کنند!!!….پُرم از سایه های ولگرد…پُرم از ارواحی که هنوز در پس ِ قافله ها ردّ پا می جویند تا به رستگاری ابدی برسند!….ولی ببین!…ببین در میانه ی ِ راه پاشنه ی غربت کشیده ام و تو را صدا می زنم…صدایت می زنم!!…ای قیامت وداع!!!…ای تمثیل ِ مسجّل!!!…ای مونث ِ تکلّم!!!…ای نوه ی باغهای معلّق!!!….ای نبیره ی کاج!!!…تو در کرانه های ِ فاحشه ی طلوع چه می کنی؟!!!…در سپیده دم ِ پاییز چه گذشت که در کنار اساطیر ، تخته سنگ های ِ ملکوت را حجاری می کردند؟!!……آی واسطه ی ابدّیت و بیکرانگی!!!…این افسانه ی خالص مال ِ تو نیست؟!!!….این روایت که سینه به سینه سوخته است ، حکایت ِ تو نیست؟!….می گویند شمشیر ِ تو شاعر است!!!…راست می گویند؟!!!!….می گویند تو از قنوت قنات می سازی ، امّا فرزندان ِ تو بر شن های تفتیده ی ِ ساحل تشنه اند!!!…می گویند جسمت در زمین است و جانت در ملکوت!…می گویند تو از کلام گنجشک ها به گریه می افتی؟…راست می گویند؟!!!!….آری! ، راست می گویند!!!…تو همان نیایش ِ نیمه تمام تصویر در آیینه های قاتل ِ منی!!…تو با شمشیر هم صاحب کتابی!….یک نفس محبّت تو ، یک خمره میخانه است!!!!…تو به من ویزای ِ جاودانگی ندادی!!!…امّا من عکس تو را تمام قد ، بر روی اسکناس های مچاله شده ی ابدّیت چاپ کرده ام!!!….بیا که دیگر نفس ندارم تا بالای ِ ابرها غوّاصی کنم!!!…بیا از من هم حالی بپرس!!!…از منی که هزاران آبشار نغمه بودم!!!…منی که تبلور شیون هزاران تنبور بر جنازه ی عشقی ناکام بودم!!!…منی که دف را پیامبر دیوانه صدا می زنم!!!…منی که با صدایم گلها می خندیدند و با زمزمه های دلتنگم ، غنچه ها چشم می گشودند!!!….منی که از ضجّه مرگهایم ، حوریان ِ ملکوت شبیه بوسه می شدند!!!…منی که وقتی از بی وفایی ِ کاج و تکلّم می گفتم ، دلها می لرزید و اشک ها به رقص در می آمدند!!!…منی که وقتی سکوت می کردم ، آسمان و زمین سر بر شانه های یکدیگر می نهادند و یک دل ِ سیر شکایت کادو می کردند!!!….منی که با قلبم شمشیر را به عشوه و ناز در می آوردم!!!….از من هم حالی بپرس!!!…از من حالی بپرس تا روحت شفاف شود!!!…احوال پرسی ِ من ، روحت را جلا و خون را در رگانت می دواند!!!…با همین دستان ِ ناجور و ناسور ، دستانت را می گیرم و تا به خودآیی هزار کوچه عطّار را به تو نشان خواهم داد!!!!….تا به خودآیی ، دوباره دلم را نذر دیگران می کنم!!!…از قحطسالی ِ عشق و وفا هراسی ندارم!!!….ببین مرا!!!!…برهنه از لفاف می گویم!!!…دستانم را در تنگدستی ِ خویش فرو می کنم!!!…بی رنج تاویل یا تفسیری ، دو قطره اشک ِ زریّنم را نذر شمع های ِ سقاخانه ی دلت می کنم!!!…من کشاورز واژه های مسلولم!!!…از هر بذر مسلول من ، خوشه ی محبّت ِ معلولی می روید!!!!….من همیشه دلم را به عاشقان بی دست و پا می بخشم!!!…وقتی لب باز می کنم ، پرنده های ِ محجور دوستت دارم ها را به پرواز درمی آورم و وقتی لب فرو می بندم فریادهای ِ گوشخراش حرمانهایم در دل آغاز می شود!!!…من از آنها نیستم که خدا را با ضمیر سوم شخص غایب صدا می زنند!…از آنان که تا دست دراز می کنی دنیا و آخرتشان را به تو تعارف می کنند!!!!….نه!!!…من از آنان نیستم که دنیا بر همه چیزشان سبقت گرفته است…دارایی ام همین چند خط دل نوشته است!!!….هرکس جگر خواندن و فهمیدن دارد ، آخرتم مال او!!!….مرا ببین!!!…ببین! مثل نیایش های ناتمام با دلها بُر می خورم!!!…وقتی درخت جوانی را ، خمیده در باد می بینم ، دستم را قطع می کنم تا تکیّه گاه ِ او باشد!!!…خاموشی هایم را همه شعر می پندارند و وقتی لب باز می کنم ، موسیقی آغاز می شود!!!…دلم مثل لب ِ ماهرویان تنگ است!!!…به فریاد ِ دلم برس!!!…به فریادم برس که در انحنای بهشت گرفتار شده ام!!!…بیاو یکبار مرا در سبد جاودانگی ات مگذار!!!…آی الهه ی ِ شب های ِ بی شیون ِ کاج و تکلّم!!!…بیا و ببین سرانجام ِ بی سرانجام ِ این قلم دلتنگ را!!!…بیا و ببین بهشت فراقم را!!!…من از زلیخا برنیامده ام!!!…نه زخم زیبایی ِ یوسف در پیراهن دارم نه ترنج ِ خون در انتهای ِ زلیخا!!!….شبها قلمم را کباب می کنم!!!…شراب رنج در او می ریزم و نیایش های متاهل را به وادی های دور می فرستم تا گناهان ِ مجرّد بدون ترس از « بسم الله » در شب ِ لاابالی ِ شیونِ من گردهم آیند!!!….درختان ِ باغچه ی گناه را هَرَس مکن!!!…تا گناه نباشد آمرزش معنا پیدا نمی کند!!!…بیا مرا با تازیانه ی نگاهت نوازش کن!!!….عرش حصیری ام را ببین!…آغوش ناتمامم را نظاره بنشین!…آیینه های قاتلم را صدا کن!…راستی!…نشانی آسمان را نفرست!…نقاشی اش را برایم با یک شیون ِ باکره فرستاده اند!…تابعد…

کوچه پس کوچه های دلتنگی…


من از این مردن تکراری و دلگیر ، دلگیرم!
از این آیینه های قاتل تصویر ، دلگیرم!
و امشب بانوان شعله با من ، امتدادی سرد
من از این شعله های سرکشِ تغییر ، دلگیرم!
قمار زندگی با مرگ؛ قرار کودکی با درد
ازین سرگیجه های خسته ی تقدیر ، دلگیرم!
و امشب تا خداحافظ! دو مشعل می سراید زخم
من از این ماندن بی معنی و تاخیر ، دلگیرم!
و معنی می کند امشب مرا این جمله ی دلتنگ
کزین گلواژه های لخت و بی تاثیر ، دلگیرم!
من امشب تا سحر افسانه می گویم ، بمان تا صبح
ببین! من از اذان و قبله و تکبیر ، دلگیرم!
و امشب می خورد دندان به دندان در هوایی سرد
سَ…سَ…سردم که از شلاق و از زنجیر ، دلگیرم!
تمام خاطراتم معنی این جمله ام در بغض
برای بوسه ای بر حضرت شمشیر ، دلگیرم……..
مهدی شریفی (م.اشتاد)
عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!